fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
تکسرود ها

فرصت عمر

اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است
زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینۀ این اسرار است
بسکه گرمست هوای گلشن
غنچه اینجا سر بی دستار است
شیشه ساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان کهسار است
خشت داغیست عمارتگر دل
خانۀ آیینه یک دیوار است
میکشی سرمۀ عرفان نشود
بینش از چشم قدح دشوار است
همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است
گوش کو تا شود آیینۀ راز
نالۀ ما نفس بیمار است
درد گل کرد ز کفرودین شد
سبحه اشک مژۀ زنّار است
نیست گرداب صفت آرامم
سرنوشتم به خط پرکاراست
از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغر گل را عار است
غافل از عجز نگه نتوان بود
آسمانها گره این تار است
نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است
(بیدل) از زخم بود رونق دل
خندۀ گل نمک گلزار است

بیدل

فهرست
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس(1)
  • فاریاب، کندز و انیس (2)
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی
  • مقاله
  • دلبر سعدی
  • ترانک
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • نسخۀ فرسوده
  • خوش آمد گل
  • استنساخ اهل حال
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبکده 2
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • نکته ... نکته ...نکته
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • کمال خراسانی
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • نکته...نکته...
  • فکری سلجوقی
  • آثار فکرت
  • شایق پندار
  • کتابفروشیها
  • استادمن در صحافی

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
    ·        لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، ...

    سایت های دیگر
    شـــــعر فکرت

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی
    آرشیو
  • ۱۳۸۵
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • تير
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۶
  • فروردين
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۷
  • فروردين
  • خرداد
  • مرداد
  • شهريور
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • اسفند
  • ۱۳۸۸
  • فروردين
  • تير
  • شمارگر
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۰۷۶۰۷ نفر
    کاربران حاضر : ۱ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۷۷


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    چند روزی در جنیوا(ژنو)

    سبزه اندر سبزه بینی چون بهشت اندر بهشت

    نوجوان که بودیم می شنیدیم که جاهای زیبا و دیدنی را به سویس تشبیه می کردند. آهسته آهسته این تشبیه محدودتر و خاص تر شد، یعنی که زیباییهای پغمان کابل و خوست جنوبی و چشت و اوبه هرات را می گفتند به سویس می ماند. شصت و دوسال پیش از امروز هنگامی که ادیب و دیپلمات معروف ایران، شادروان علی اصغرخان حکمت به افغانستان آمد و به حضورمرحوم محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان رسید، به شاه گفت که کشورشما بسیار به سویس شباهت دارد و شاه در جواب گفت که سویس آب فراوان دارد و ما آب کافی نداریم.

    ساعت ما به وقت کانادا 11 شب بود که بر فراز اروپا رسیدیم و نخستین پرتو مهر گویا از کرانه های دریای مانش بر بال هواپیمای ما می تابید؛ به قول منوچهری دامغانی:

     سر از البرز برزد قرص خورشید 

     چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن

    اما گویا در آن بامداد خورشید سر از اسکاتلند یا ولز برزده بود

    و دریافتیم که باید خارکهای ساعت را اقلاًّ شش بار به پیش بچرخانیم.

    ساعتی بعد طیاره به زمین نزدیک ترشد و می توانستیم زمینهای فرانسه و بعد سویس را ببینیم. زمین سبز و کوه سبز و آب سبز.

    جنیوا شهری است بر لب دریاچۀ جنیوا یا  لمن (لک لمن) که کشور فرانسه آن را به آغوش گرفته است یعنی بیش از نود و شش درصد اطراف آن با فرانسه هم مرز است.

    درشهر جنیوا

    جنیوا از زیباترین ونامورترین شهرهای تاریخی اروپاست. در 1864 هانری دونانت صلیب سرخ جهانی را درین شهر بنیاد نهاد و در 1919 این شهر مقرّ اتحادیۀ ملل شد و امروز بزرگترین مرکز دیپلماسی چندجانبه در جهان است. جنیوا پناهگاه مصلحان مذهبی مانند جان ناکس و جان کلوین وخانۀ نویسندگانی چون ولتر، ویکتورهوگو، انوره دو بالزاک، الکساندر دوما و لرد بایرن گردید. نویسندۀ نامور فارسی زبان استاد محمد علی جمال زاده نیز آثار معروفش را در همین شهر نوشت.  باری هم این شهر به شهر وند خویش ژان ژاک روسو نامهربان شد و در 1762 به تبعیدش فرستاد و کتابهایش را طعمۀ آتش ساخت.

    گردشگاهها

    میزبان مهربانی که از او یادخواهم کرد، با محبت هر روز مرا به گردشگاهی می برد یا به عبارت دیگر هرروز به کوهی بالا می رفتیم، زیرا از وادی جنیوا به هر گردشگاهی بروی باید بر کوهی فراز روی؛ اما کوه داریم تا کوه! این کوهها نشانه های همت و غیرت و سختکوشی مردم جنیوا هستند. اگر قرار باشد آدم سر به کوه بگذارد برای شاعر مشربان و اهل دل، خدا همین کوههای جنیوا را نصیب کند.  (البته در سویس آسیا هم کوهها و تپّه های فراوان پوشیده ازبیشه ها و درختستانهای خداداد بود که محصولات پسته و تخم صنوبر (جلغوزۀ) آن به سراسر دنیا راه یافته و نام کشیده بود اما مردمان غیور آن مرز و بوم هر جا تیشه یی یافتند بر ریشۀ این درختان زدند و امروز پیدا نیست که از آنهمه درختستانها چند در صد برجای مانده است.) تقریباً همه تفریحگاههای جنیوا کوهستانیست. دوست من حکایت می کرد که در روزگار قدیم هنگامی که برف آب می شد، سیل، بسیاری از خانه ها را می برد یا تخریب می کرد و هرسال آسیب فراوان بر مردم وارد می آورد. آهسته آهسته مردم به فکر درختکاری بر کوهها با هدف پیشگیری از سیل شدند و چون این شیوه را مؤثّر یافتند ادامه دادند و امروز کمتر نقطه ای را در سویس می بینیم که بیشه و درختستان نباشد.

    در دهکده های جنیوا

     گردش در کوچه پسکوچه های دهکده ها بسیار خاطره انگیز بود. درو دیوارها، کلکینها و پنجره ها، کتاره های چوبی و سنگکاریها، حتّی زنجیرو زورفین داستانها و فیلمهای زندگی اروپاییان سده های 18 و 19 را در ذهنم جان می بخشیدند. هرگاه که فرصتی می یافتم آهنگ یکی از دهکده های مجاور می نمودم. کوچه هایی که قربانی سروصدای انبوه مراکب پولادین نشده اند و پدیدۀ شومی به نام عقب نشینی مردمان بومی و مسافران را از زیباییهای کهن که میراث نیاکانشان است بی نصیب نساخته است.  راهگذران از پیاده روی درآنها لذّت می برند. آنان حتی از تغییر نام کوچه ها و محلّه های قدیمی پرهیز کرده اند. ناحیه ای که محلّۀ کار دوست من در آن بود، لووا انسیه نام داشت که ترجمۀ آن به فارسی «گازرگاه کهن» می شود. نام دهکده «انیه» بود که خرگرد جام را به یاد می آورد. انیه را هم می توان مکاری یا چاروادار ترجمه نمود. دهکدۀ دیگری در همان نزدیکی کورسیه نام داشت. در هرقدم برگی از دفتر مردمشناسی سویسیها را می توانستی خواند، همان برگهایی که ما همانند آنها را با دستان گنهکار خویش از دفتر کهن بوم و بر خویش در هرات و بلخ و کابل و کجا و کجا کندیم و برباد دادیم. بر سر برخی از کوچه ها آبدانی یا فواره ای می دیدی و جامی برای نوشیدن و نیمکتی یا کرسیچه ای برای دمی نشستن و استراحت. بر پیشانی برخی از این آبدانها نوشته شده بود که این آب نوشیدنی است از این آب بنوشید. برخی از دیوارها بسیار ساده ولی بسیار زیبا از سنگهای ساییدۀ دریاچه ساخته شده بود. در یکی از خانه ها کهدان قدیمی را با همان ساختار کهن برپا نگهداشته بودند که چنگ آهنی بیده گیر از پیشانی آن آویزان بود.

    یک روز آنقدر راه رفتم که به رستورانی بنام رستوران مرز(کافه دو فرونتیه) رسیدم. کنار آن مرزداری قدیم میان سویس و فرانسه قرار داشت.  وارد فرانسه شدم و لختی در آن سرزمین هم راه پیمودم تا مانده شدم و در بازگشت در آن کافه قهوه ای نوشیدم. هنگامی که از انیه راه طولانی کورسیه را می پیمودم، چنان حال و هوای کوچه باغها بر جان و دلم اثر نهاد که ناگهان خود را در راه شادمانه به خواجه سرمه و باغ رازۀ هرات یافتم راهی که  چهل-پنجاه سال پیش آدینه ها در هرات می پیمودیم.  با این تفاوت که این باغها که بیشتر تاکستان بود دیوار نداشت. اما آبی آسمان با دورنمای دریاچه و خش خش درختان و نوای مرغان بخصوص کوکوی فاخته ها و نوای بلبلان و دیگر مرغان خوشخوان شور و حال کودکی و گردش در روستاهای سرسبز هرات را به یادم می آورد.

    حفظ ساختار تاریخی منحصر به خانه های قدیمی  نبود. چند مهمانخانه (رستوران) دیدیم که بناهای آنها از سدۀ پیش و سده های پیشتر بود. به رستورانی در یکی از گردشگاههای کوهستانی رفتیم که می گفتند در اصل کاخ شاهزاده خانمی بوده که در زیرزمین آن زندان خصوصی آن علیا مخدّره قرار داشته است. دیوارهای سنگی اتاقها، ستونها و شمعهایی از ساقه های درختان تناور، زینه های چوبی، پنجره های فولادی و سقفهای چوب پوش، میخ طویله های کوبیده بر دیوار چراغهای قدیمی نهاده بر رفچه ها و آویخته از کاج (سقف، چت) هریک به زبانی  روایتگر تاریخ بود. در تفرجگاهی به نام کولین وازو، که ترجمۀ فارسی آن را مرغان تپّه می توان گفت، سخت به یاد شیدایی هرات  چهل سال پیش افتادم. همان آب و همان هوا و همان صفا.

    یک روز به سر کوچه ای رسیدم که نوشته بود: خیابان گورستان. رفتم و رفتم تا به گورستانی رسیدم. دیوارهای گلی یا سنگی کوتاه، درختی در میان قبرستان، سنگهای نا تمام،  بخشهای خانوادگی. چقدر شبیه گورستانهای هرات در سالهای کودکی نگارنده بود؟  دمی چند ایستادم و نشستم و فاتحه ای خواندم و یاد کردم از آدینه هایی که  در هرات به دیدار وادی خاموشان می رفتیم.

    دو سه بار به دهکدۀ هرمانس رفتم. آنقدر از حال و هوای آن دهکده لذت بردم که هربار سر به کوی برزن نهادم و با اهل ده اوغور به خیرمی گفتم. باری  از یکی از آنها خواستم که در برابر برجی کهن از من عکس بگیرد که با محبت پذیرفت.

    جهاب جنیوا

    ژدو که نزدیک ترین ترجمۀ آن جهاب است ( ژی = جه + اَو= آب) فوّاره ایست که از دل دریاچۀ جنیوا (لک لمن) برخاسته است؛ ژدو یا فواره نشانۀ مشخّصه یا شناسۀ شهر جنیوا ست. در سدۀ 19 در محل این فواره کارخانۀ برق آبی  قرار داشته و دهانۀ این فوّاره سوفاف ایمنی کارخانه بوده است. پس از آنکه عمر کارخانه بسر رسیده است سوفاف را فوّاره ساخته اند که اکنون با زندگی روزانۀ جنیوا و جنیواییان گره خورده است. این فوّاره یا جهاب 130 گیلن/گالن آب را تا بلندای 130 متر بالا می پراند. فوّاره را از هرقسمت شهر و از فاصله های دور می توان دید. نسیم با این فوّاره عاشقانه بازی می کند و هر دم به آن آرایش و شکلی خاص می دهد. این بت عیار هر لحظه به شکلی در می آید و دل می برد ولی نهان نمی شود که مردم جنیوا از پای نشستن و نهان شدن فوّارۀ شهرشان را نمی پذیرند.

    شهر کهنه

    از هنرهای مردم جنیوا نگهداری شهر کهنه با همان بافت و حالت اصلی است. گردش در کوچه پسکوچه های شهر کهنه، خرامیدن بر سنگفرش مقابل خانۀ ژان ژاک روسو، دکانهایی که زیورات، ساعتها و ابزار و آلات قدیمی و کهنه می فروشند، کاخ عدلیه، بنای شورا، شهرداری کهن با نقشهای موزاییک بر دیوارها و بنای آرشیف کهن و مهمانخانه های درجه یک  کلاسیک همه و همه بیننده را به زوایای تاریخ سده های پیش می برد. جالب است که در برابر خانۀ روسو دکانهایی بود که ساعتهای قدیمی می فروختند و یادم آمد که پدر ژان ژاک روسو هم ساعت ساز بوده است.  رهنمای نوجوان و دانشور و با فرهنگی به نام شبنم تائب داشتم که جزئیات هر بنا را با موضوعات تاریخی مربوط به آن با حوصله و بردباری برایم شرح می داد و مرا به دیدار هر بنای دیدنی و تاریخی و جالبی که سراغ داشت می برد و شرح مفصلی از آن را با آداب و فرهنگ سویسی و به لهجۀ هراتی بیان می کرد.  او که در شهرخویش به فرانسه سخن می گوید و  انگلیسی را در کمبریج انگلستان فراگرفته است ترجیح می دهد با همزبانان به فارسی سخن گوید. از این فرزند گرامی که با وجود داشتن درس و کار، ساعتها بلکه روزهایی را به رهنمایی من صرف نمود از ته دل سپاسگزارم.

    با استاد ارمان

    شنیدم که یکی از هنرمندان نامور و باسابقۀ کابل در جنیوا ست و با دوست و میزبان من دوستی و رفت و آمد دارد. روزی دوستم شماره اش را گرفت و به او گفت که دوستی از کانادا آمده می خواهد با شما صحبت کند. گوشی را گرفتم. به سلامم جواب گرمی داد. گفتم که پیش از معرفی خودم اجازه بدهید بیتی بخوانم و ببینم که ازآن چه خاطره ای دارید. این بیت را خواندم:

    یار را در بر گرفتم کی فراموشم شود

    کی رود از یاد کس شعری که از بر می کند

    گفت: چیزهایی به ذهنم می رسد، ولی... گفتم: جناب شما چهل و هشت سال پیش در زیرسایۀ ناجوهای باغ لیسۀ سلطان هرات این بیت را در دفتر خاطرات من، که شاگرد کلاس دهم بودم، نوشتید. از شنیدن نام هرات در چهل و هشت سال پیش شکفته شد و گفت چه خوش روزگاری بود و چه خاطرات شیرینی از آن سفر هرات و مهمان نوازیها و هنرشناسیهای مردم هرات دارم. خاطراتی که هرگز از یادم نمی رود.

    استاد محمد حسین ارمان از موسیقیدانان و آوازخوانان نامور و باسابقۀ کابل است که اکنون با خانواده اش در جنیوا زندگی می کند.

    دوبار ارمان را دیدم. هردو بار او را از درخانه اش تا فراز کوهی همراهی کردیم و نشستیم و گفتیم و شنیدیم. از کابل گفت و از روزهای خوش گذشته، از هنر و هنرمندان و از شعر و موسیقی. بار دوم از گردش که باز گشتیم به خانۀ استاد ارمان رفتیم و نشستیم و استاد پذیرایی گرمی فرمود، چنان که بنده خود را پس از سالها دوباره در کارتۀ چهار و جمال مینۀ کابل یافتم. خانۀ استاد ارمان به راستی حال و هوای کابل را داشت.  پرسشی داشتم در تطبیق کلیدها ی افزار موسیقی که پاسخ آموزنده ای عنایت فرمود. ارمان از کابل گفت. از کنسرتهایش قصه کرد و داستان ربابی را که از برن خریده بود با شیرینی بیان کرد و پنجه ای به رباب برد؛ آهنگی دلنشین نواخت و با ابیاتی با صدای گرمش شور نغمۀ رباب را دوچندان ساخت. خانوادۀ ارمان یک خانوادۀ دانشی و هنری است.استاد ارمان خود در یوگسلاوی درس خوانده است. همسرش استاد زبان است. و دو فرزندش موسیقی را عالمانه می دانند. هردو درس آواز و موسیقی خوانده اند و درس می دهند و در کنسرتهای بین المللی شرکت می کنند. خالد در نوازندگی شهرت جهانی دارد و مشعل اپرا خوانده است. مشعل صدای گرم و دلنشینی دارد و آواز را برابر با اصول علمی موسیقی می خواند و ازین روآوازش بسیار گیرا و مؤثّراست. استاد ارمان خوشبخت است که توانسته است به پایمردی خانواده اش فرهنگ اصیل و کهن بوم و بر خویش را پاس بدارد. فرزندانش با پیروزیهای مکرر پدر پیر را سرگرم و دلشاد می دارند. ارمان اندکی خسته است. بیماریهای سختی را گذرانده و زیر تبغ جرّاح خفته است؛ اما به دل جوان است که نوشداروی هنر جوانش نگه می دارد و موسیقی جانفزای، پیوند عمرش شده است. استاد ارمان با محبت دو سی دی و دیویدی از خود و فرزندان عزیزشا ن مرحمت فرمودند که هر چه بیشتر می شنوم  علاقه به شنیدن دوبارۀ آنها افزون می گردد.

    هنرمندی جوان و دانشمند

    در همین حال جناب دکتر اسد بدیع، پزشک، شاعر، ادیب و موسیقیدان عنایت فرموده در منزل استا د ارمان به احوالپرسی آمد. دکتر بدیع از جانب پدر هراتیست و پدرشان  مرحوم جناب محمد مهدی بدیع از جوانان روشنفکر و فعال هرات در نیم قرن پیش بوده است.  بنده ار برکت دانش و تکنیک نوین دو سه سالی است که با جناب دکتر بدیع آشنایی و مکاتبه دارم. ایشان استاد کمپیوتر نیز هستند و چند برنامۀ مورد نیاز بنده را با گشاده دستی مرحمت فرموده اند. درجریان سفر بنده به سویس، گویا ایشان سفری به هامبورگ داشتند و دیدار ما بسیار کوتاه بود.

    میزبانان مهربان

    لطیف تائب و بنده بر اساس اوراق و تذکره هم سن و سالیم. آقای تائب ازاقوام مادری من می باشد. پدرش مرحوم میرزا عبدالحسین لالا از میرزایان معروف هرات ، و مادرش از خانوادۀ طبیبی بود؛ مقصود از میرزا در این مورد اهل دفتر و دیوان است. مرحوم لالا به من محبتی پدرانه داشت و سالهای آخر اقامت در کابل بسیار به خدمت ایشان می رسیدم. ایشان حافظه ای بسیارقوی و محفوظاتی فراوان از شعر و داستان و لطایف داشت که از صحبتهای ایشان بهرۀ فراوان بردم. مرحوم لالا تاریخ زنده ای از فرهنگ و ادب و رسم و رواج و آداب زندگی هراتیان بود و با بسیاری از رجال علم و ادب و فرهنگ هرات همنشینی داشت و همه دوستش می داشتند. تائب بیش از آنکه به لحاظ قومی با من نزدیک باشد دوست و رفیق بسیار مهربان و صمیمی من بوده و هست و من همیشه مرهون و شرمندۀ محبتهای بی پایان او بوده ام. تائب دو سال پیش از من کابل را ترک گفت و چندی بعد در سویس جایگزین شد. دیدار دو دوست در پیرانه سری و  پس از تقریباً سی سال شیرین بود. این دیدار مخصوصاً برای من بسیار جالب بود.  هنگامی که تائب و همسرش کابل را ترک گفتند هنوز نهال زندگانی شان به بر نشسته بود و فرزندی نداشتند. اکنون که پس از حدود سی سال من دو باره وارد خانۀ تائب می شدم، تائب را بس بختیار و سعادتمند یافتم. فرزندان برومندش را دیدم. سه سرو سایه فکن، آراسته به زیور مهر و دانش و فرهنگ. هرسه دانشگاه خوانده و به کارهای مفید پرداخته اند. هرسه افزون بر زبان فرانسه که زبان شهر و محیطشان است، زبان انگلیسی را آموخته و فارسی را نیز از یاد نبرده اند. و طبعاً همچون پدر و مادر به لهجۀ هراتی گپ می زنند. جوانترین فرزند شان شبنم تائب که با راهنمایی اش شهر جنیوا را دیدم، افزون بر دانش و زباندانی بسیار بافرهنگ و مبادی آداب و روانشناس و در ارتباطات و برخوردهای اجتماعی موفق است. فرزند بزرگتر ولید تائب جوانی بسیار متین و جدّی و پرکار که افزون بر کار اداری اش به تربیت جوانان ورزشکار اهتمام دارد.

    فرزند فیلسوف

    حمید تائب، فرزند ارشد خانوادۀ تائب، فلسفه خوانده و همچنان به گسترش دامنۀ مطالعاتش در فلسفه ادامه می دهد. جوانی بسیار پر معلومات و آرام و متین که آرامش دیدارش رهنمون دانش گستردۀ اوست.  او در عین حال که به رشتۀ فلسفه علاقه دارد و بسیار جدی مطالعاتش را دنبال می کند، برای گرداندن چرخ زندگی به کار وکالت پرداخته است و شنیدم که وکیل موفقی است. او با وجود  گرفتاریهای فراوان درس  و کار، شامگاهی با محبت در یکی از رستورانهای شهرجنیوا ساعاتی با ما نشست و من دیدار او و صحبت با او را بسیار آموزنده و آرامش بخش و خوش یافتم.  به پرسشهایم با محبت و حوصله پاسخ داد. از ابن سینا، فارابی و ابن رشد گفت و از سارتر و هایدگر و دیگران. از هر چمنی سمنی چیدیم.  حمید یک روز دیگر نیز نهاری در رستوران دیگری  با ما صرف کرد و در واقع مهمان او بودیم و همچنان دانشورانه ما را از اخلاق حمیده و سخنان نغز و پرمغز خویش مستفید ساخت. من برخود بالیدم و خدا را سپاس گفتم که دوست مهربانم را چنین فرزندانی بخشیده است. خداوند هر سه فرزند را عمر دراز عطا فرماید و همه را خاصه حمید را توفیق مزید گسترش دامنۀ دانش و فرهنگ ببخشد.  بانو منصورۀ یوسفی همسرگرامی تائب در مدت اقامت من  در جنیوا بیش از دیگران به زحمت من گرفتار بود و همچون خواهری دلسوز و مهربان در آرامش و آسایشم می کوشید.

    از چیزهایی که در خانۀ دوست گرامی برای من لذت بخش بود، انبوه کتابهایی بود که هر سو دلفریبی می کردند. بیشتر این کتابها از تائبان جوان بود. اما تائب همسال ما نیز از قدیم اهل کتاب و مطالعه بوده و هست و برای من جالب بود که در سویس نیز شماری از کتب فارسی را فراهم آورده است.  کتابهای فرزندان بیشتر به زبان فرانسه است و می دیدم که گاه به گاه تک و توکی از کتابهای فارسی متعلّق به تائب و همسر محترمۀ شان در میان کتابهای فرانسۀ فرزندان، به قول هراتیان کلّه کشک می کنند. اتفاقاً دو نسخه از کتابهایی را که مدتها می خواستم بخوانم در میان این کتابها یافتم و خواندم: کتاب زندگی طوفانی که خاطرات تقی زاده است و کتاب خاطرات و تألّمات دکتر مصدق. خواندن این دو کتاب به صورت همزمان برای من بیشتر از آن جهت جالب بود که آن دو شادروان سخت نسبت به هم نظرات انتقادی داشته اند و اگر کسی وقت و علاقه داشته باشد و خاطرات این دو را، مخصوصاً آن مواضعی را که در باب همدیگر نظر انتقادی دارند به صورت مقایسی بررسی کند تحقیق جالبی خواهد شد. لای کتاب زندگی طوفانی عکسی بود از استاد رضا گنجی (بابا شمل) که استاد ایرج افشار برداشته و بر پشت عکس شرح و تاریخ 1369 را نوشته بود.

    گفتنی است که هروقت فضای آرام و الهام بخش جنیوا مرا به هوای نوشتن می انداخت، به یاد مرحوم استاد محمد علی جمال زاده می افتادم که بخش عظیمی از آثارش را در همین شهر نوشت. و بیشتر کتابهایش را در سالهای خدمت در فاریاب و کندز خواندم. مخصوصاً سر و ته یک کرباس در دو مجلّد که من همیشه احساس می کردم که نوعی خودزیست نوشت (اتوبیاگرافی) استاد  است.

    اقامت من در شهر جنیوا سیزده روز طول کشید ولی زود گذشت.  محبت دوستان را هرگز فراموش نمی کنم. اکنون در تابستان زیبای اتاوا هم زیباییهای سویس، مخصوصاً جنیوا، لوزان و کرن دو مونتانا به یاد من است.  

    شهر اتاوا- 30 جون 2009

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 9 تير 1388 ساعت 6:16 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    یاد ندوشن

    از شمیران تا نوبهار بلخ

    روزهای پایانی اکتبر 2008 بود. نزدیک به پنج ماه پیش از امروز. برابر نخستین هفتۀ آبان ماه. دوستی دیرینه و گرامی که دوستی اش ونامش یادآوربسی روزهای نیکو و یادهای خوش است، به شهرما آمده بود وآن روزسخنرانی داشت. مژدۀ رسیدن آن دوست را همشهری ما، دانشمند بزرگ، جناب پروفسور رضا به من رسانیدند و فرمودند که فردا در دانشگاه کارلتن اتاوا سخنرانی دارد. دریغا که آن روزسرمای توفنده و راه دراز، دیدۀ انتظاررا از دیدارو گوش جان را از شنیدن سخنان روانبخش آن دوست بی نصیب ساخت. دوستی گفت که شما که گاهی چهل و چند درجه زیرصفررا به آسانی تحمّل می کنید، چگونه ازاندک سرمای اکتبرو آبان چنین هراسانید. گفتم که ما اول از سرما گریزان و هراسانیم اما به تدریج کار به جایی می رسد که سرما را از یاد می بریم و همۀ همّت ما بر این تدبیراست که چگونه از زیر برف بدرآییم. اما دوستان بزرگ و دانا محرومیت ارادتمندان را نمی پسندند. شبانه جناب پروفسور مکرراً عنایت فرموده و زنگ زدند که دوستان فردا در خانۀ مایند و خوش است که تو هم باشی. بدین مژده گرجان فشانم رواست.

    هنگامی که منتظر ماشین بودم و نسیم آبانماه سربه سرم می گذاشت، یادم آمد که نخستین بارهم که به دیدار این دوست گرامی رفتم، هوا آزاردهنده بود، ولی آن روز گرما بود که بیداد می کرد. آن روز، در چهل سال قبل هوای بلخ بیش از چهل درجه سانتیگراد بالای صفربود. ماه مرداد که از شدّت گرما، در بلخ و مزار شریف اسد آتشبار می گفتند، یعنی مردادی که آتش می بارد. آن روزها در مزار شریف در کویی که ما کاشانه داشتیم، بیشتر خانه ها در اختیار فرنگیان بود که برای صنایع بلخ کار می کردند و شماری هم کارکنان دولتی خانه داشتند که نگارنده هم از آن جمله بود. در آن آفتاب داغ، آن روز ماهرویی ترسا بی باک و برهنه پای از یک سوی خیابان به سوی دیگر می رفت. چون پای بر ریگها می نهاد جوانی که ناظر احوال بود، صدای جِـزّ  را به گوش جان شباب می شنید. جوان که خود را شاعر می شمرد، بی درنگ، دو بیت وصف الحال گفت. جوان این دو بیت را هرگز برکاغذی ننوشت، اما هرگز آن را از یاد نبرد. گویا برای آن از یاد نبرد که می خواست چهل سال بعد در سوی دیگر این گویِ گردان در پیرانه سری به همان دوست خویش برخواند:

    بر ریگهای داغ خرامد برهنه پای

    گویی که پای بر زبر پرنیان نهد

    صد جان و دل فتاده به راهش که او به ناز

    پایی به دل گذارد و پایی به جان نهد

     دیدار دوستان که رخدادها و شرایط زمان روزگاری رشتۀ پیوند میان آنان را می گسلد، بسی شیرین وگرامی است. البته این نه از آن گسستگیهای دوستان پیر معرفت است که فرمود:

    دو دوست نیک شناسند قدر صحبت را

    که مدتی ببــــریدند و باز پیوســــتند

    بلکه این گسستگیها بر اثر هزارو یک پیشامدِ برخاسته از شرایط روزگار پیش می آید.  دیداراستاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن دوست دیرین و مهربان درخانۀ جناب پروفسور رضا پس از تقریباً ده سال بهین نعمتی بود. این دیدار بسیار شادیبخش بود، زیرا خانوادۀ گرامی ندوشن همه باهم به اتاوا آمده بودند. فرزندان گرامی استاد را مدتها می شد که ندیده بودم. آنقدر انجمن ما گرم و باحال شد که یکی از فرزندان ندوشن گفت که ای کاش زود تر این دوستان همدیگر را می دیدند. وقتی پرسیدند: چرا؟ جواب این بود که دوسه روز است که پدر، کم سخن می گفت و خورد و نوشش نیز کم شده بود و امروز می بینیم که او را توانی تازه و اشتهایی خوش است. بلی، دکتر ندوشن نیز از بلخ یاد کرد و از دیدار ما  با محبت سخن گفت و از دگرگونیها گفت و کار سخن به خواندن ابیاتی از قصیدۀ معزّی کشید که:

    ای ساربان منزل مکن، جز در دیار یار من

    تا یک زمان زاری کنم، بر ربع و اطلال و دمن

    ربع از دلم پرخون کنم، اطلال را جیحون کنم

    خاک چمن گلگون کنم، از آب چشم خویشتن

    از روی ماه خرگهی، ایوان همی بینم تهی

    وز قدّ آن سرو سهی، خالی همی بینم چمن

    آنجا که بود آن دلستان، با دوستان... تا آخر

    خوانندۀ صاحب حال، و آشنا به دقایق ظرافت سخن فارسی دری، می تواند دریابد که چرا همه دوستان حاضر در آن انجمن در خواندن این ابیات همصدا گشتند و همخوانی نمودند. یادم آمد که چهل سال آزگار از نخستین دیدار ما در بلخ می گذرد که هنوز گلبرگ شکوفه بر فرق ندوشن برق شبه گون از موی ندوشن نگرفته بود. با آنکه من در آن روزها بیست و چهار سال بیش نداشتم، ندوشن درآن روزها بسیار شادابترو سرحالتر از من می نمود و به راستی رخی گلگون داشت و من وصف طراوت سیمای آن روز او را به فرزندان او و به همسران فرزندان او بیان کردم و پاسخ ندوشن نگاهی پرمعنی آمیخته با لبخندی حکیمانه بود. در همین حال بلبلی بر شاخ گلبن خانۀ جناب پروفسوررضا با گل دیرخاستۀ اواخر پاییز نکته ای سرودن گرفت. یادم آمد که از دوستی شنیدم که یکی ازاستادان بزرگ دانشگاه تهران (که از روی احتیاط نام او را نمی برم) روزی هنگام شرح غزلی از حافظ از شاگردان پرسید که در عشق کیست که بلبل چنین ناله های زار دارد؟ هر یک از شاگردان پاسخی داد. یکی گفت که بلبل عاشق سپیدۀ سحری است و دیگری گفت که بلبل عاشق لحظۀ شگفتن گل است و دیگری نکته ای دیگر گفت . استاد با بیان دلنشینش گفت که هیچیک از اینها نیست؛ واقعیت این است که او عاشق بلبل جنس مخالف است. این حکایت را آن روز من باب لطف سخن بیان کردم. دکتر ندوشن بی درنگ گفت: نه چنین نیست و این نوای دلنشین بلبل در واقع ندایی است که او برای نشان دادن گستردگی قلمرو و دفاع از بوم و بر خویش سرمی دهد. البته ندوشن سخن نسنجیده و بی منبع نمی گوید و آموزش همین نکته می تواند بهای پیمودن راهی دراز در هوای دیدار و صحبت استاد باشد.

    از توجه و رعایت دقیق پسران ندوشن به پدر بسیار لذت بردم. یادم آمد که سالها پیش هردو فرزند نوباوگانی بودند که در خانۀ پدربزرگ دانشمند شان، شادروان دکتر خانبابا بیانی دیدمشان.  آنان که با استاد ندوشن دوست نزدیک می بودند، به نعمت داشتن دوستان گرامی دیگری نیز می رسیدند.

    مرحوم دکتر خانبابا بیانی صحبتهای شیرین و مفیدی داشت. فکر می کنم یکی از تالیفات ایشان کتابی در تاریخ نظامی افغانستان بود. هر وقت که آن دانشمند شادروان را می دیدم، سخنش درسهایی از دانش و فرهنگ به من می آموخت. شبی هم مهمان آن مرد بزرگ بودیم  که صفا و حال و هوای خانۀ قدیمی ایشان حکایتی گویا از تاریخ و فرهنگ تهران قدیم داشت. هردو فرزند مرحوم دکتر خانبابا بیانی اساتید دانشگاه تهران بودند. نخست دکتر شیرین بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ تاریخ و دکتر سوسن بیانی استاد دانشگاه و نویسنده در رشتۀ باستانشناسی. خانم شیرین بیانی همسراسلامی ندوشن است و خانم سوسن بیانی همسر پرفسور دکتر فریدون سمیعی چشم پزشک دانشمند می باشد. با دکترفریدون سمیعی سالها پیش به لطف دکتر ندوشن آشنا شدم و این دوستی و آشنایی تا هنگام اقامت بنده در ایران مانا و پایا ماند. با چشمان حساس و آسیب پذیر خویش سالها از بیماران مورد مرحمت این پزشک مهربان و از برخورداران فیوضات فرهنگ والای ایشان بودم. در دارالشفای مطب ایشان نه تنها دیدۀ کمنور نیرو تازه می کرد، بلکه دل مشتاق نیز از ادب و فرهنگ آن پزشک والا مقام باغ باغ وا می شد. مطب فریدون سمیعی همیشه برای من آموزشگاهی ازادب و فرهنگ و حسن سلیقه و آراستگی وآهستگی بود و همیشه از دانش، و متانت و آهستگی آن طبیب حبیب نواز چیزهای نو و نوتر می آموختم. دکتر فریدون سمیعی افزون بر استادی در طب، از قریحۀ ادبی و ظرافت طبع و حسن خط برخوردار است و نستعلیق خفی را بسیار خوش می نویسد.

    دیدار ما در اتاوا ساعتی بیش نبود و دکتر اسلامی ندوشن و خانواده راهی تورانتو شدند و من ماندم و یاد آن روزها.

    سال 1349 ، نوشتم که در آن پیشین تموز که گرمای بلخ کوره وار می توفید، من به دیدار استادی می شتافتم که مشتاق دیدنش بودم. شرح این ماجرا در کتاب تک درخت، مجموعۀ مقالات دوستان استاد حدود ده سال پیش در تهران به چاپ رسیده است. این گزارش را، احیاناً با مختصر ویرایشی، از آن کتاب بازمی نویسم:

    از شمیران تا نوبهار بلخ- به قلم آصف فکرت- نقل از تک درخت(مجموعۀ مقالات، هدیۀ دوستان و دوستداران به محمد علی اسلامی ندوشن)، تهران، 1380، انتشارات آثار-انتشارات یزدان، صصـ 518-525 

    با استاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن از طریق آثار و اشعارش از سالها پیش آشنایی داشتم، اما دیدارش در تابستان 1349 خورشیدی در مزار شریف، مرکز بلخ میسر شد.

    بامداد که وارد دفترم-ادارۀ اطلاعات و کلتور بلخ- شدم، دیدم نامه ای روی میز است. نامۀ استاد عبدالحی حبیبی، رئیس انجمن تاریخ افغانستان بود و در آن ذکرشده بود که دکتر اسلامی ندوشن، ادیب و دانشمند ایرانی عازم مزار شریف است و از ادارۀ اطلاعات و کلتور خواسته شده بود تا ایشان را، در بازدید آثار تاریخی بلخ، کمک کند. ندوشن بعد از ظهر روز گذشته به مزار شریف رسیده بود و همان روز با آقای کوهیار مدیر موزه به دیدار آثار تاریخی بلخ قدیم رفته بود. من بعد از ظهرها چند ساعت در دارالمعلمین عالی مزارشریف و لیسۀ سلطانه رضیّه زبان و ادب دری و روانشناسی تدریس می کردم و تنها صبحها به ادارۀ اطلاعات و کلتور می آمدم.

    اسلامی ندوشن  در هتل بزرگ مزار شریف اقامت گزیده بود. بعد از ظهر همان روز به هتل مزار رفتم. مرداد ماه بود و هوا بسیار گرم، چنان گرم که بلخیان مرداد ماه را اسد آتشبار می گفتند. چنان می نمود که ندوشن از رنج گرما سخت در عذاب بود. خود را معرفی کردم و مرا به گرمی پذیرفت. دکتر ندوشن گویا آن روزها چهل و پنج سال داشت، ولی بسیار جوانتر می نمود. خوش روی و خوش دیدار و خوش سخن بود و من شیفتۀ فرهنگ و سخن گفتنش شدم. ساعتی به گفت و گو و سوال و جواب گذشت؛ به شام دعوتش کردم که سرانجام با مهربانی پذیرفت. نماز دیگر به دنبالش رفتم و راه هتل تا خانه را پیاده و گپ زنان طی کردیم. بیست و چهار سال داشتم و در عالم خاص جوانی بیشتر از خودم سخن می گفتم و کلماتی را که بهم بسته بودم و شعرشان می پنداشتم در راه برای وی خواندم و امروز باید اعتراف کنم که سامعه خراشی کردم. با محبت گوش داد و تحسین فرمود و عجب تر آن که بعداً در سفرنامه هم آن کلمات را ستوده بود.

    نوخانه بودیم و مسافر. ساده ترین و درویشانه ترین پذیرایی را از دکتر به عمل آوردیم. کف خاکی حویلی رُفته شده بود و آب زده و تکه فرشی انداخته و دسترخوانی برآن گسترده شده بود. ندوشن را بسیار بی تکلّف و خودمانی و مهربان یافتم. شرح این دیدار در مجلۀ یغمای همان سال و بعد ازآن در صفیر سیمرغ (سفرنامۀ دکتر اسلامی) آمده است. (شگفتا که امسال در شهر اتاوا ماجرای دیدار آن شب را چنان با مبالغه و مهربانی به فرزندان و حضار وصف می فرمود که چیزی نمانده بود که خودم هم باور کنم.)

    سالهای 1352 و 1353 که من سفرهایی به ایران داشتم، دکتر اسلامی را ندیدم، می گفتند در سفراست؛ اما آثارش را، هرجا که می یافتم، همچنان با دلبستگی خاص می خواندم. تا سال 1356 که باز سعادت دیدار ندوشن، این باردرکابل میسرشد. فراموشم نکرده و هدیه های ارزنده ازجمله کتاب جام جهان بین و یک حلقه کراوات فاخرارمغان آورده بود. گویا دیدار کابل و ییلاقهای تابستانی پغمان، مخصوصاً درآن سال، برایش گوارا افتاده و پغمان را نغزپسندیده بود و مانند بسیاری از دیگردوستان دانشور ایرانی که درآن سالها هوس اقامت درکابل و خریدن زمین درپغمان داشتند، ایشان نیز چنین هوایی در سر داشت. دریغا که ازآن روزها سالی نگذشت که به یک گردش چرخ نیلوفری اوضاع دگرگون شد. آن کابل در گونه گون آتشها سوخت و آن کابلیان هریک به گوشه ای فرارفتند. نگارنده نیز پنج سال پس ازآن دیدار، به سال 1361 خورشیدی روی به مشهد مقدس طوس نهاد؛ تنها و ناآشنا و همه ازوی گریزان. دکتر ندوشن اطلاع یافت و در نامه ای محبت آمیز به دلداری پرداخت و دو تن از دوستان نزدیک را به ساماندهی کارنا بسامان این مسافرنووارد سفارش فرمود( که شرح آن درمقاله ای در همین صفحه آمده است). سالهای اقامت و خدمت در تهران – از1365 به بعد- پیوسته مورد انواع محبتها و عنایتهای جناب استاد دکتر اسلامی ندوشن و خانوادۀ فرزانه و بافرهنگ ایشان قرارداشتیم و سپاس خدای را برهمان قرار هستیم. قابل یادآوریست که اسلامی ندوشن طبعی بس نازک و حسّاس دارد و سخت نازک طبع و زود رنج و بسیار مبادی آداب است، و نگارنده، به خصوص اوایل که رنج ترک کهن بوم و بر روانم را خسته بود، بسی نامنظّم و بی هنجار و ناملایم شده بودم و شگفتا که وی با چنان طبعی همیشه درآرامش بخشیدن به من کوشیده است و این الفت و بردباری بارها دیگر دوستان را به تعجب وا می داشت.

    دی ماه( ماه قوس) 1375 که به عارضۀ پاره شدن پردۀ چشم گرفتار شدم و از مشهد به تهران رفتم، دکترندوشن به محض آگاه شدن با محبت بی پایان با چندین پزشک عالیقدر و متخصّص تماس گرفت تا از طریقی مطمئن تر به درمان و عمل پرداخته شود. و پس از عمل در بستر بیماری بودم که، با وجود سرمای سخت و ناتندرستی خویشتن، با نرگس و گل و میوه و شیرینی به بالین بیمار مسافر و خسته دل شتافت.

    همیشه از این استاد عالیقدر و عزیزالوجود که خدایش حفظ فرمایاد و زندگانی درازش عطا کناد، خاطرات خوش داشته و خواهم داشت. بسیاری از رجال سابق کابل – اهل علم و سیاست – و دانشجویان افغان که در دانشگاه در خدمت درس استاد بوده اند ازوی به نیکی یاد کرده اند.

    در پایان این مختصر فرازهایی از صفیر سیمرغ، که یکی از سفرنامه های دکتر ندوشن می باشد، تیمناً نقل می شود:

    درجست وجوی زمانهای گمشده: گمان می کنم که هرکس به نحوی با گذشتۀ ایران سروکار دارد، دیدار از کشور افغانستان برای او امری واجب است.... می توان گفت که کمتر دوکشوری هستند که مانند ایران و افغانستان به هم شبیه باشند. این شباهت از اشتراک تمدن و فرهنگ و زبان و آیینها آغاز می شود، تا می رسد به تشابه سنگ و کوه و دشت و اقلیم و میوه ها و گیاهها و آداب؛ بدانگونه که من به هیچ گوشه ای از افغانستان پا ننهادم که گوشه ای از ایران به یادم نیاید. گویی خاطره ها چون مرغان مهاجر بین دو کشور در سفرند.

    خاطرۀ کابل: کابل برای ما گرانبار از خاطره های داستانی است. این همان شهریست که زادگاه عشق رودابه و زال بوده. آدم بی اختیار از خود می پرسد: کجا هستند آن قصرهای مهراب کابلی که سیندخت دربارۀ آنها می گفت: ازاین کاخ آباد و این بوستان... یا ازاین باغ و این خسروانی نشست...

    صفای پغمان: نزدیکترین ییلاق کابل پغمان است، مانند شمیران تهران، کم و بیش همان فاصله از شهر؛ قریۀ بسیار مفرّح و باصفاییست و باغهای بزرگی دارد. ... خیابانهای خاکی آن بسیار تمیز و صاف است و عصر تابستان که آب پاشی می شود، بوی گلی ازآنها بلند می شود که بسیار خوشایند تر از آسفالت است.

    بامیان: بامیان محلّ برخورد سه تمدن یونانی و بودایی و ساسانی است و از همین رو مهمترین مرکزسیاحی افغانستان به شمار می رود. به سبب موقعیت کوهستانی و قلعه مانند خود، توانسته است قرنها پناهگاه هزاران بودایی باشد که بی آزارترین و کناره جوترین مردمان زمان خود بوده اند. ارزش تاریخی و هنری شهر در دو مجسمۀ کوه پیکر بوده است و تعداد بی شمار غارهای بودایی و خرابه های شهر معروف به «غلغله» و شهر سرخ.

    غزنین: شهرغزنین نه همانست که می دیدم پار...گرچه عنوان شهر دارد و مرکز ولایت است، آن را نمی توان بیش از شهرکی خواند. روزی که ما به آنجا رفتیم، به ما گفتند که سه روز پیش(25 مرداد) سیل آمده بود و چند نفررا کشته و خانه هایی را ویران کرده بود. من به یاد آن سیل تابستانیی افتادم که بیهقی حکایتش را در کتاب خود آورده است« باران خُردخُرد می بارید، چنانکه زمین ترگونه می کرد» و همین باران خُردخُرد چنان سیلی ایجاد کرده بود که« پیران کهن برآن جمله یاد نداشتند و درخت بسیار از بیخ بکنده می آورد.»

    بلخ: از بلخ به قول دقیقی «بلخ گزین»  که مورّخین قدیم آن را امّ البلاد می خواندند، امروز جُز خرابه های متراکم چیزی باقی نمانده است، دهی با چند خانوار جمعیت. گمان نمی کنم هیچ یک از آبادی های افغانستان غم انگیزتر از بلخ باشد.... من چون از خرابه ای به خرابه ای  دیگر می رفتم، بغض در گلویم بود. ...آخرین جایی که در بلخ دیدم، تو دۀ ویرانه هایی بود که اهل محل آن را بقایای آتشکدۀ نوبهار می دانند. بر بالای ویرانۀ نوبهار دشت بلخ و خرابه ها پیدا بود. آفتاب خیره کنندۀ سوزانی می تابید. گفتی در هوای سنگین ظهر گاهی گذشته ها چون فوجی از اشباح نامرئی، در همهمه ای گـُنگ و پایان ناپذیر، همۀ آنچه را که برسر این شهر رفته بو د، خاموش خاموش حکایت می کردند: آتش زردشت و جنگهایی که برسر دین کهن درگرفت؛ عماریهای همای و به آفرید، دختران گشتاسب، که از اسارت ارجاسب باز می گشتند، و تابوت اسفندیار که از زابلستان آورده می شد. نشانه هایی از افسانۀ رستم به نام«تپّۀ رستم» و«تخت رستم » در کنار بلخ برجای است. خاک زیرپای ما چون گـُنگ خوابدیده ای بود که قرنهاست خوابهای آشفته می بیند و نمی تواند  خود را بیدارکند.

    هرات: هرات در میان شهرهای افغانستان از همه معنون تراست. دوران عزّت و رونقش چندان  دور نیست و سایۀ این غرور را که در عصر تیموری یکی از هنری ترین شهرهای مشرق زمین بوده، هنوز در خود نگاهداشته است.  خیابانها و باغها پُراند از درخت کاج(ناجو). کاجهای هرات در ظرافت و تازگی خود حالتی به محیط می بخشند که به نظر من عجیب با گذشتۀ هنری شهر هماهنگ آمد. هیأت باریک و ظریف کاجها چیزی از میناتورها و کاشیکاریهای تیموری را در یاد زنده می کنند.

    یاد استاد عطّار هروی: بقیّۀ دیدنیهای شهر را من به همراه آقای عطّار دیدم، که رئیس موزۀ هرات و یکی از بزرگترین خطاطان کنونی افغانستان است. نمونه های خط او برپیشانی بناهای تاریخی تعمیرشدۀ هرات و از جمله مسجد جامع دیده می شود. نسخ و نستعلیق و شکسته و کوفی و ثلث را به خوبی می نویسد. نحیف و کوتاه و بسیار چابک است، بطوریکه تصوّر رشید وطواط را در ذهن زنده می کرد. با آنکه شصت و پنج و شاید هم نزدیک به هفتاد[سال] دارد، به قدری سبک و تند قدم برمی داشت که من که خودم یکی از مشتاقان پیا ده روی هستم، می بایست تندتر از معمول بروم تا او را همراهی کنم. عطّار یکی از مردانی است که نسلشان چه در افغانستان و چه در ایران رو به انقراض است: معتقد به اصول و قانع، دوستدار اصالت کهن و زنده به هنر خود؛ از آنهایی که لذّت زندگی را در سادگی و ظرافت می بینند و سبکبار راه عمر را می سپرند. نه جسمشان چربی دارد و نه روحشان.

    ویژگی هرات: هرات خیلی بیش ازآنچه من دیدم، چیزهای دیدنی دارد؛ شهریست قابل مطالعه و قابل کشف. بین شهرهای مهم افغانستان از همه جا دست نخورده تر مانده است. برای خود سبک و موزونیتی دارد. جاییست که می شود نوع اصیل زندگی به شیوۀ دیروز را یافت. هنوز آنقدرها رادیو زدگی و مطبوعات زدگی و سینمازدگی پیدا نکرده است. به همین علت این شهر برای سیّاحان فرنگی از همه شهرهای افغانستان جذّابتراست. ته مانده ای از روح فرهنگی و هنری قدیم دراو خوب دیده می شود و همین به مردم آن غروری بخشیده که خود را دریافته تروباریک اندیش ترازدیگران ببینند.

    افغانستان، برای مسافر، محیط پذیرا و دوستانه ایست. بی جهت نیست که هر سال بر تعداد دیدارکنندگان آن افزوده می شود. به دوستانی که با گذشته ها انس دارند، توصیه می کنم که از این کشور پرلطف و پرخاطره دیدن کنند؛ وقتی برگشتند، خواهند دید که دربارۀ گذشته و تاریخ و زندگی و مرگ دید وسیع ترو بارورتری پیدا کرده اند.[پایان برگرفته هایی از سفرنامۀ دکتراسلامی ندوشن].

    سالها می گذرند. پگاهها بیگاه و روزها با سوزها همراه می شوند، و یاد آن روزهاست که می ماند.

    5 مارچ 2009 شهر اتاوا- آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 16 فروردين 1388 ساعت 3:53 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    جام عدل

    کوزه گری جزیرۀ کرت و بیتی از حافظ

    ساقی به جام عــدل بده باده تا گدا

    غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

    فانوس خیال روشن بود، و جهانگردی جوان و کاوشگر آهنگ جزیرۀ کرت در جنوب یونان داشت.  نگارنده را نیز هوای سفر بسر افتاد و در پی او روان شد. این سو سرما و یخبندان و آنسو تپّه های سرسبز و باغها و تاکستانها که در آفتاب تموز می درخشیدند. در این سفر بخصوص چند جای بسیار ما را به سوی خود کشانید، چندانکه دریغم آمد که شما را در خواندن مختصری از داستان این دیدارهای خوشایند انباز نسازم.

    نخست به مزرعۀ زنبورداریی سر زدیم. کندوها یا صندوقهایی که بلوکهای کارو زندگی هزاران زنبور شهدآفرین بود در ردیفهای منظّمی قرارگرفته بودند. میزبان شهدگیر میخواست نشان دهد که چسان عسل را از داخل خانۀ زنبور برمی دارد. مجمرکی داشت، هیزمی چند درآن نیم افروخته، چندانکه دود بود و آتش نه. مجمر دود آگین را نزدیک روزن صندوق می برد و بر آن، رو بسوی روزن، می دمید. چنانکه خراسانیان گویند پوف می کرد و یا به گفتۀ تهرانیان فوت می کرد. زنبورهای پرورده با بوی خوش گل و گیاه از دود نفسگیر گریزان می شدند و مهماندار تخته ها یا شانه های آگنده از شهد مصفّا را برمیداشت و به جای آن تخته های خالی می نهاد که زنبورها همچنان با پشتکار به شهد بیاگنند. با دیدن این صحنه بی درنگ به یاد این بیت بیدل افتادم که

    ازفلک بی ناله کام دل نمی آید به دست

    شهــد خواهی آتشی زن خانۀ زنبور را

    البته آتش نمی زد بلکه به دودی آن زنبورهای ریاحین پسندِ دودگریز را برای دمی چند از دور کندو یا صندوق دور می داشت و این بیت را به خاطر بینندۀ صاحبدل می آورد که

    ای دیر به دست آمده بس زود برفتی

    آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

    که بقول پیر معرفت

    مگس پیش صاحبــــــــــدلی پر نزد

    که او چون مگس دست بر سر نزد

    البته منظور سعدی در این بیت مگسان آزمند و سمج گرد شیرینی اند، هرچند می دانید که زنبور عسل را مگس انگبین یا مگس نحل نیز می نامند. سپس ما را به خانه یا درستتر بگوییم به کارگاه برد. درآنجا پالایش انگبین و فرآورده های گوناگون را دیدیم که از این عسل ساخته می شد. آن زنبوردار را مامی کهنسال بود که بر کارها نگرانی داشت.

    رهنمای ما سپس ما را به تاکستانی برد. نوشتم «ما را» زیرا که دیگر خودم را در اتاوا نه بلکه در جنوب یونان و در جزیرۀ کرت می دیدم.  دیدن آن تاکستان مرا به باغهای انگور هرات و پروان می برد. درخشش مشعل وار خوشه های انگور در تابش خورشید  این بیت بیدل را به یادمی آورد:

    می پرست ایجادم، نشـــــأۀ ازل دارم

    همچو دانۀ انگور شیشه در بغل دارم

    و چون رزبان یا صاحب تاکستان در شرح نشاندن تاک به روش باستانی داد سخن می داد، بی درنگ این بیت ابوالمعانی بیدل به خاطرم آمد:

    به هرجا باغبان بریاد مستان تاک بنشاند

    بگو تا بهر زاهد هم دو تا مسواک بنشاند

     با پیشرفتهای بشر در ساخت ابزار شوینده و پاک کننده عجب نباشد اگر در برخی از مناطق  قلمرو زبان فارسی، بخصوص جوانان و کمسالان چیزی از مسواک قدیم ندانند. برای این عزیزان عرض می شود که  شستن دهان روزی چند بار به خصوص پیش از عبادت و پس از صرف غذا از یک و نیم هزار سال پیش و پیشتر از آن بین نیاکان ما امری رایج بلکه لازم بوده است و بر طبق آیین و کیش نیز شیوه ای مرضیه یا سنتی مستحب بوده است. دهان را غالباً با مسواک می شسته اند و مسواک چوبی است از درختی که آن را درخت مسواک یا درخت اراک نامند و مسواک را چوب دندانمال نیز گفته اند. چوبی که برای مسواک به کار می بردند  به درازای یک بدست یا کمتر و ضخامت یک بند انگشت تهیه می شد. بار نخست، برای آماده شدن مسواک برای شستن دندانها، یک سر آن را ساعاتی در آب می نهند. تارها یا الیاف از هم جدا شده و به شکل یک برس یا شانۀ انبوه در می آید  که مدتی دراز قابل استفاده می باشد. بعد آن را به نمک آغشته یا بدون نمک  دندانها را می شویند. این چوب بوی مطبوعی نیز به دهان و دندانها می بخشد. برخی از زهاد و سالمندان مسواک را بر دستار یا عمامۀ خویش می خلانده اند و شعر بیدل ناظر بر همین عمل بوده است که می فرماید:

    حذر از زاهد مسواک به سر

    عقرب و نیش چه معنی دارد

    البته منظور از زاهد درینجا زاهد ریایی بوده است، چنانکه لسان الغیب نیز فرماید:

    اگر به بادۀ مشکین دلم کشد شـــاید

    که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

    ازآنجا به دکانی رفتیم که زیور آلات سنتی، ابزار خانه و چیزهای خُردوریز می فروخت و شبیه خُرده فروشیهای قدیم ما بود، یا بهتر بگوییم همانند دوکانهایی که صنایع دستی مورد پسند مسافران و جهانگردان را می سازند و می فروشند.

    چشم بد

    درینجا از چیزهایی که بسیار جلب نظر می کرد، آویزهای بود، که بخش اصلی آن را نگارۀ یک چشم تشکیل می داد و چشم بد یا چشم شریر نام داشت. می گفتند که این برای پیشگیری از آسیب چشم بداست. همان چیزی که در خراسان ما پیشینه ای بیش از هزار سال دارد. یار حنظلۀ بادغیسی برای دفع چشم بد سپند بر آتش می افکنده است و او هزارو صد و چند سال پیش از امروز گفته است.

    یارم ســــپند اگرچه بر آتش همی فکند

    از بهر چشــــم،  تا نرسد مرورا گزند

    او را ســــــپند و آتش ناید همی به کار

    با روی همچوآتش وبا خال چون سپند

    یادم آمد که مادران قدیم نظیر همین چشم شریر جزیرۀ کرت، مهره ای را بر شانۀ لباس یا بر بند قنداق (قماط) کودک می آویختند. غالباً مهره ای فیروزه رنگ بود، همانند یک چشم کبود یا آسیب دیده. بیشترکودکان این مهره را که مهرۀ چشمک نامیده می شد، گاهی حتی تا پنج شش سالگی با خود داشتند. مهرۀ چشمک به همین نام یا با به صورت جژمک در متون قدیم فارسی، از آنجمله در لغت فرس اسدی طوسی نیز یاد شده است.  البته چیزهای دیگری نیز در کنار مهرۀ چشمک آویخته می بود. ازآنجمله تعویذی که بر حسب وضع مالی والدین کودک، پوشش چرمی یا مخملی یا محفظۀ نقره یی داشت، یک شاخکی که رنگ آن سیاه یا خاکستری بود و می گفتند شاخ آهوست، یک خریطه بید انجیر، مهره ای که باباقوری نام داشت و به صورت یک چشم بدرآمده بود و مقداری خرت و پرت دیگر که می گفتند همه در دورماندن کودک از چشم بد و دیگر بدیها و بیماریها اثردارد.

    البته به خانۀ یک فالبین هم رفتیم و به خیر گذشت. اما چنانکه مثلی عربیست که لقمة الحلوة، آخرالطعام، که امروز هم دسرها که در پایان غذا صرف می شود معمولا شیرین است، بیاییم بر سر اصل مطلب که برای نگارنده بسیار مهم و قابل توجه بود و انگیزۀ نگارش این سطور گردید.

    در کارگه کوزه گری

    کوزه گر و کوزه گری را در کابل کلال و کلالی و درهرات داشگر و سفالفروش گویند

    من که پیشتر تحت تاثیر زیبایها و شیرینیهای تاکستانها و گلها و گیاهان جزیرۀ کرت قرار گرفته بودم همینکه با پای نگاه وارد کارگاه کوزه گری و کوزه فروشی شدم، اشعار شیرین فارسی دری نه همانند زنبورهای عسل که همانند پروانه های خوشرنگ و خوشبال که گفتی تازه از روی گلهای خوشبو برخاسته اند، به ضمیرم هجوم آوردند که چندتا از آنها را با هم می خوانیم:

    در کارگه کوزه گری رفتــــــم دوش

    دیدم دوهــــزار کوزه گویا و خموش

    ناگاه یکی کوزه برآورد خـــــــروش

    کوکوزه گروکوزه خروکوزه فروش

    +=+=+=+

    این کوزه چو من عاشق زاری بودست

    در بند سر زلف نگــــــــــاری بودست

    این دســــــته که در گردن او می بینی

    دستیسـت که برگردن یاری بودســـــت

    این دو رباعی و بسیاری از رباعیهای همانند را هرکس که سروده، پس از چندی توسط اصحاب تذکره و شرح حال نویسان به خیام اهدا شده و جزو مایملک آن مرحوم قرار گرفته است. در حالی که بعضی زرنگی کرده اند و نام خویش را دررباعی گنجانیده ایند؛ مانند این رباعی که سالها پیش از یک آوازخوان هندی یا پاکستانی شنیدم و شاعر آن راهب تخلص می کند و دور از موضوع ما هم نیست:

    راهب خم باده پــــــیر دیری بودست

    پیمانه حریف گرم ســــــیری بودست

    این مشت گلی که گشته خشت سرِخُم

    میخوارۀ عاقبت بخـــــــیری بودسـت

    اگر نام راهب نمی بود، این رباعی نیز شاید به پای مرحوم خیام حساب می شد. در حالی که مقام دانشمند و ریاضیدان بزرگ حکیم عمر خیام نیشابوری والا تر و بالاتر از آنست که نیازی به شمار هرچه افزونتر رباعیات میگسارانه داشته باشد و همان معدود ترانه های فلسفی که بیانگر جهانبینی اوست، برای شناساندن پایگاه علمی او بسنده است.

    لسان الغیب حافظ هم بیت زیبایی دارد که یاد کوزه گری کرده است:

    آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    به هرروی کوزه گر پس از آنکه مارا و ملیونها بینندۀ دیگر را با چگونگی ساختن ظروف سفالین، از نشان دادن محل برداشتن گل در بیرون شهر، تا ساخت و صیقل دهی و نگارگری و نهادن در داش یا کوره، آشنا ساخت، ما را به مغازه رهنمایی کرد تا اشیاء ساخته شده را ببینیم. در آنجا انواع ظروف و آلات و ادوات سفالین برای فروش حاضر بود.   جهانگرد ظرفی را به  سفالفروش نشان داد و پرسید: این چیست؟ سفالفروش آن را برداشت و گفت این نمکدان یا نمکپاش است. ساختمان نمکپاش به گونه ای بود که هوش مرا به خود کشانید. سالها پیش به همان ترکیب دواتهایی داشتیم که سر نداشت اما اگر می غلتید، رنگ را نگه می داشت و نمی ریخت. ناگهان توجه جهانگرد به پیاله یی جلب شد. آن را برداشت و پرسید که این چیست؟ فروشنده گفت که این جام عدل است. جامی بود که در قسمت میانی آن برآمدگی داشت فروشنده تُنگ یا جکِ آب را برداشت و پیاله را تا سه چهارم پر کرد و گفت این اندازۀ طبیعی و مجاز است هرگاه ازین بیشتر بریزیم، جام برنمی تابد و این گونه تهی می شود. دیدیم که تا آن وقت پیاله یا جام آب داشت و چون خواست که آن را پُرتر کند تمام آب از زیر ظرف به روی زمین ریخت و جام کاملاً تهی شد. او نام  جام را به انگلیسی گفت: کپ آو جستِس. ناگهان بیت حافظ به یادم آمد که

    ساقی به جــام عـدل بده باده تا گدا

    غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

    چنان به وجد آمدم که چیزی نمانده بود که در آن سرمای دل شب ارشمیدس وار سر به کوچه و خیابان نهم و فریاد زنم که هــــــــای مردم! ایهالناس! یافتم! جام عدل حافظ  را یافتم. باز اندکی برسر عقل آمدم که اولاً این دل شب مزاحم مردم شدن بسی نابخردی است وانگهی این کوی و برزن و این شهر و دیار را به شعر فارسی و جام عدل چه نیاز؟ فکر می کردم که من نخستین شخصی هستم که جام عدل لسان الغیب حافظ را کشف کرده ام و باید به نام خود ثبت کنم. کمپیوتر را روشن کردم و به جست و جو پرداختم دیدم نه! این را پیش ازمن نیز دریافته اند؛ جوانان عزیزی که حتی نام خویش را هم ننوشته اند.

    به هر حال اندکی بیشتر در منابع یونانی و اروپایی گشتم و دریافتم که ---

    --- جام عدل را فیثاغورث برای شاگردان خویش اختراع کرد و برخی هم ساخت آنرا به هرون اسکندریه نسبت می  دهند و برخی می گویند آن را تنتالوس ساخته است. این جام به نامهای جام عدل، جام فیثاغورث، جام هرون و جام تنتالوس یاد می شده است. معلوم می شود که این جام به نظر مبارک خواجۀ شیراز نیزرسیده بوده است و امروز نیز آن را در کوزه گری های جزیرۀ کرت می سازند و می فروشند. 

    شهر اتاوا- بیست وسوم فبروری دوهزار و نه

     آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 18 اسفند 1387 ساعت 4:00 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    امیرزادۀ بافرهنگ

    یادی از سردار نجیب الله خان توروایانا

    در جایی سخن از مرحوم توروایانا به میان آمد. از دلبستگی او به زبان و ادب می گفتند و از پیشینه اش در داستان نویسی. در اندیشه ام گذشت که باری از این بزرگمرد، بیش از این خوانده بودم که می شنوم. به همین مناسبت راهنورد امواج دانش جدید شدم و در کارخانه های جست و جو پی شادروان نجیب الله توروایانا را جستن گرفتم. دیدم که زندگینامۀ توروایانا به خامۀ نگارنده در دانشنامۀ جهان اسلام موجود است و بر صفحۀ کمپیوتر نمودار شد. از تالیف این مقاله چیزی به یادم نبود.  این در شمار کارهای بیست سال پیش یا شاید پیشتر ازان است. شرح حال را که خواندم، یادم آمد که از او مطالبی در مجلّۀ پر ارج یغما خوانده بودم. باز به یادم آمد که نکته هایی در این باب در افغانستان- سویس آسیا(سفرنامۀ علی اصغر حکمت) نیز میتوان یافت. کتابی که به کوشش نگارنده در تهران آمادۀ چاپ شده بود ولی در پیچ و خم حوادث گرفتار ماند. همۀ این موارد، هریک به گونه ای درمیان دوستان به خصوص پژوهشگران جوان خواندنی و مورد استفاده است. این است که مطالب را گردآوردم و آن را در چهار بخش در اینجا تقدیم عزیزان می نمایم. بخش نخست، زندگینامۀ توروایانا در دانشنامۀ جهان اسلام؛ بخش دوم، شام هرات، چکامه ای از توروایانا ؛ بخش سوم، یادداشتهای شادروان علی اصغر حکمت  از دیدارهایش با توروایانا؛ بخش چهارم، ابیاتی از شعر استاد خلیلی در سوگ توروایانا.

    از دوست گرامی جناب دکتر سید صادق سجّادی معاونت محترم مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی که تصویر مطلب شام هری را از مجلّۀ یغما  به خواهش بنده فرستاده اند سپاسگزارم.

    بخش نخست: زندگینامۀ توروایانا،به قلم آصف فکرت، برگرفته از دانشنامۀ جهان اسلام

    توروایانا ، نجیب اللّه ، نویسنده ، شاعر و دولتمرد افغان . نجیب اللّه ، متخلص به توروایانا، در 1281 ش /1320 در جلال آباد به دنیا آمد. وی از نوادگان امیر دوست محمدخان ، بنیانگذار سلسلة شاهان و امیرانِ محمدزائی در افغانستان ، بود. پدرش ، محمدیونس ، در روزگار امیرحبیب اللّه ، پادشاه افغانستان ، سرهنگ بود و در عهد سلطنت امیرامان اللّه ، ریاست شهرداری کابل را بر عهده داشت . مادرش ، هاجره ، ملقب به اُخت السّراج ، دختر امیرعبدالرحمان خان و خواهر امیرحبیب اللّه خان بود (فرخ ، ص 156، 159). نجیب اللّه تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسة امانیّۀ (لیسة امانی ) کابل به پایان رساند. سپس ، برای ادامة تحصیل به انگلستان رفت و در رشتة حقوق و علوم سیاسی دکتری گرفت و به میهن بازگشت . مدتی به تدریس در دانشگاهِ کابل و خدمت در وزارتِ امورخارجه پرداخت . چندی نیز وزیرِ معارف (آموزش و پرورش ) افغانستان بود. در همان دوره به تهران آمد (22 آذر 1327) و از مؤسسات آموزش و علمی دیدار کرد ( یغما ، سال 1، ش 9، ص 432). علی اصغر حکمت * در سفر به افغانستان (1326 ش ) با نجیب اللّه خان در وزارتِ معارف ملاقات داشته و در سفرنامه اش (بخش 1، ص 593) از او به نیکی یاد کرده است .
    توروایانا از شاعران و نویسندگانِ خوش قریحه ، خوش بیان ، لطیفه گو، پُرکار و بااستعداد بود
    (
    یغما ، همانجا). برخی از آثارش در مطبوعاتِ ایران چاپ شده است ، از جمله مثنوی «شام هری » با تصویری از توروایانا در مجلة یغما ( رجوع کنید به سال 1، ش 9، ص 428ـ 429) و غزل «افسانة عشّاق » در همان مجله ( رجوع کنید به سال 1، ش 10، ص 439). این غزل در حضور توروایانا در انجمنِ ادبیِ فرهنگستان ایران خوانده شده است (همانجا). آثار توروایانا بیانگرِ علاقة او به تاریخ و افتخارات باستانیِ میهنش است .
    توروایانا پس از پایان خدمتش در وزارت معارف ، سفیرِ افغانستان در چند کشور خارجی ، از جمله هندوستان و ایالات متحدة امریکا، شد. هم زمان با سفارتِ توروایانا در هند، علی اصغر حکمت هم سفیر ایران در هند بود. حکمت ، که با توروایانا دوستی صمیمانه داشت ، وی را مردی بسیار متین و مهربان و ادیب و شعردانی خوش صحبت معرفی کرده و کثرت اطلاعات او را راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدیدِ هند و اوضاع سیاسی آنجا ستوده است (
    حکمت ، بخش 2، ص 488). ضیافتِ باشکوهی که حکمت به مناسبت پایان سفارت توروایانا در هند، برپا داشته بود (
    همان ، بخش 2، ص 508)، نشانة احترام او به شخصیت علمی و فرهنگی توروایاناست .
    توروایانا، افزون بر فارسی و پشتو، انگلیسی و فرانسه و عربی و ترکی نیز می دانست . وی در 1344 ش در نیوجرسی درگذشت .
    توروایانا را در داستان کوتاه نویسی از پیشگامان و نویسندگانِ پُرکار شمرده اند. داستانهای اوشاس ، مرگِ محمود، پسر رویگر، قُبّة خضرا و هیرمند، با چند داستان دیگر، در مجموعه ای به نامِ اوشاس در 1366 ش در کابل چاپ شده است . آثار توروایانا را از نظرِ فنی برتر از آثار معاصرانش دانسته اند. وی از نمایندگان رمانتیسیسم تاریخی در داستان نویسی معاصر افغانستان محسوب می شود.
    از دیگر آثار اوست : آریانا یا افغانستان (کابل 1324 ش )، سْترابون و آریانا (کابل 1324 ش )، مبارزة ما در راه آزادی (کابل 1330 ش ).
    منابع : علاوه بر اطلاعات شخصی مؤلف ؛ علی اصغر حکمت ، ره آورد حکمت : شرح مسافرتها و سفرنامه های میرزاعلی اصغرخان حکمت شیرازی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1379 ش ؛ مهدی فرخ ، کرسی نشینان کابل ، چاپ محمدآصف فکرت ، تهران 1370 ش ؛ یغما ، سال 1، ش 9 (آذر 1327)، ش 10 (دی 1327).
    / محمدآصف فکرت /

    بخش دوم، برگرفته از مجلّۀ یغما، سال نخست، شمارۀ 9:

    شام هری

    [سرودۀ] جناب سردار نجیب الله خان توروایانا، وزیر معارف افغانستان

    صحرای هری زمرّدین است

    اسفند کنون، نه فروردین است

    کهسار هری، چو اخگر دل

     از پرتو آفتابِ آفـــــــــــــــــــل

    گلگونه شود، نظر ربایـــــد

    بر حسن هری همی فـــــزایـــــد

    دامان فلک شدست گلنــــــار

    ناهیـــــد فرازِ آن پدیــــــــــــدار

    رقّاصۀ آسمان، چو سیــــماب

    بی تاب شدست و در تب و تاب

    +|+|+|+

    در دامن کوه، کوچیی چند

    بگسسته ز کوی و شهر، پیوند

    افراخته اند چادران را

    افروخته اند آذران را

    بر پای درخت، طرف جویی

    بنشسته بت سیاه مویی

    افشانده سلاسل سیه را

    در بند سیه فکنده مه را

    +|+|+|+

    ای شام هرات!  رشک ایّام

    ای ساعت سعد و گاه احلام

    سحریست دم فسونگرت را

    نور سحراست معجرت را

    این کهنه سپهر لاجوردی

    کز پرتو مهر گشته وردی

    دارد به من فسرده رازی

    خاموشی اوست طرفه سازی

    ای سرخی نیم رنگ گردون

    یاد آور ِ آن عـذار گلگون

    ای اختر آسمان زرقا

    برق نگهی ز توست پیدا

    کاز خویشتنم برون نماید

    وین قلب فسرده خون نماید

    +|+|+|+

    در خاک هری فسرده رازیست

    هرموجۀ رود او گدازیست

    +|+|+|+

    ای رود چنان همی نمایی

    کاندر پس سالها جدایی

    چون عاشق رسته از سلاسل

    پیموده صحاری و منازل

    ره برده به کعبۀ امانی

    بشکسته فسون لن ترانی

    در کوی نگار خود رسیدی

    از بند جبال خود رمیدی

    آن بند سیاه سر به کیوان

    وان حصن حصین قوم افغان

    آن قلب ورم نمودۀ خاک

    سرچشمۀ رودهای چالاک

    کهسار بلند هند کوه است

    گهوارۀ عظمت  و شکوه است

    +|+|+|+

    ای رود به یار خود بیامیز

    در زلف سیاه اودر آویز

    از خاک سیه بنفشه برکش

    وز سبزه پرند سبز در کش

    پیرایه به این عروس بربند

    دخت هری است سهل مپسند

    در نرگس او فتن نهان است

    وز سنبل او شکن عیان است

    از فتنۀ نرگسش حذر نیست

    وز حلقۀ سنبلش گذر نیست

    ای رود! تو زادۀ جبالی

    دانای دقایق جمالی

    برگیر عنان و تند مخرام

    در خاک هری دمی بیارام

    ای رود! تو را نوای عشق است

    در غُرّش تو صدای عشق است

    برگوی حدیث عشق برگوی

    آسای دمی ازین تکاپوی

    +|+|+|+

    ای شام هرات در بر خویش

    پنهان منمای اخگر خویش

    وی دخت شفق مپوش رو را

    مفشان به عذار خویش مو را آآظةآ

    بخش سوم، یادداشتهای شادروان علی اصغر حکمت از شادروان توروایانا، برگرفته از کتاب افغانستان-سویس آسیا، با مقدّمه، حواشی و ویرایش آصف فکرت (این کتاب منتظر چاپ است)

    نجیب الله خان و انس خان:

    دکتور نجیب الله خان توروایانا و دکتر محمد انس خان دوتن از دولتمردان دانا و بافرهنگ افغان، پسران سردار محمد یونس خان پسر سردار محمد یوسف خان پسر امیر دوست محمد خان بودند. سردار نجیب الله خان در کنار تبار اشرافی خویش کمالات و فضائل اخلاقی بسیارداشت؛ خوش سیما، خوش بیان، مؤدّب، ادیب، شاعر و داستان نویس بود. گرایش بزرگمردی چون علی اصغر حکمت یکی از نشانه های شخصیت والای اوست. او در افغانستان به مناصب عالیه از سفارت تا وزارت رسید. برادرش دکتر محمد انس نیز از مردان فاضل و دانشمند افغانستان بود که در فیزیک دکترا داشت. او بارها به وزارت معارف و مطبوعات رسید(نگارندۀ این سطور در سالهای 1352 تا 1357 هر هفته در انجمن فرهنگی وزارت اطلاعات و کلتور ازمصاحبت و لطایف سخنان و بدایع نکات شادروان دکتر انس خان بهره مند بود).

    در فلورانس - ایتالیا

    شادروان علی اصغر حکمت، انس خان را در 25 خُرداد(جوزا)1329 / 15 ژوئن 1950 در فلورانس دیده است و چنین می نویسد: "... نهار از دکتر جمالی وزیر خارجۀ عراق که سال گذشته چنین موقعی در تهران نزد ما بوده، دعوت کرده بودم. آقای انس خان نمایندۀ افغانستان، برادر نجیب الله خان، که با او نیز سابقۀ دوستی در کابل دارم، و امروز وارد شده، از او نیز دعوت کردم.

    بیست و یک روز بعد، نیز در ایتالیا

    در قصر سریستوری به اتفاق آقای انس خان، نمایندۀ افغانستان، به پلاس پیتی رفتیم. در آنجا نمایش معروف اپرای امرچینی را  در هوای آزاد می دادند که بسیار از حیث تزئین و صفا و موسیقی و رقص تماشایی بود. آقای انس خان از من دعوت کرده بلیط خرید و تماشا کردیم."

    در هندوستان

    سال 1332ش/1954م که حکمت سفیر ایران در دهلی بود، نجیب الله خان سفارت افغانستان را در هند به عهده داشت. اما حکمت می نویسد که او سالهاست با نجیب الله خان دوستی دارد.(از ان جمله سال 1326ش در کابل دیدارهای مکرر با او داشته است).

    2 دیماه (جدی)/10ژانویه، دهلی، کنفرانس یونسکو

    "...در ساعت شش ضیافتی به چای در هتل امپریال از طرف آقای پروفسور همایون کبیر معاون وزارت فرهنگ داده شده بود... با آقای نجیب الله خان سفیر کبیرافغانستان در باب جشن هزارۀ ابن سینا صحبت کردم و وعده نمود که به کابل بنویسد که افغانستان نیز در این جشن شرکت نماید". در 22 دیماه حکمت ضیافت نهاری به افتخار مدیر کُلّ یونسکو و رؤسا و نمایندگیها می دهد که نجیب الله خان نیز در شمار مهمانان است. حکمت در 24 و 26 همان ماه نیز با نجیب الله خان دیدار داشته است.

    دوست دانای قدیمی - متاسفانه سفیر انگلستان شده است!

    3 بهمن (دلو)/ 23 ژانویه، دهلی: "... ساعت چهار و نیم به دیدن آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان رفتم. در دفتر سفارت خود پذیرایی نمود. مرد بسیار متین و مهربان است و با من سالهاست دوستی دارد. ولی امروز اطلاع می داد که متأسفانه به کابل فراخوانده شده است و تا یک ماه دیگر دهلی را ترک می کند. ظاهراً مأمور سفارت انگلستان شده است. اگرچه برای او و خانواده اش پیشامد خوبیست؛ ولی من از این که دوست دانای قدیمی خود را ترک می کنم، بسیار متأسف گشتم. اطّلاع بسیار راجع به هندوستان و علمای قدیم و جدید هند و اوضاع دیپلوماسی دارد. فعلاً نیز شیخ السفرا می باشد. بیش از پنج سال است که در هندوستان به سفارت مأمور است". 

    8بهمن/28 ژانویه

    "...ساعت 10 آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان به بازدید آمده بودند. بعد کتاب شرح احوالات لاهوتی را از تهران فرستاده بودند، به ایشان دادم بخوانند و نظر خود را دراین باب بگویند. چون از قرار معلوم، به شرحی که درآخر کتاب نوشته است، به افغانستان رفته است".

    در جیمخانه

    15 بهمن/4 فوریه

    "...اول شب به اتفاق آقای دولتشاهی به کلوب جیمخانه رفتیم. اتفاقاً دم در بود که با آقای نجیب الله خان مصادف شدیم. مهربانی کرد و بازگشت و با ما نشست و ما را به جرعۀ شربتی پذیرایی نمود. چون شخص ادیب و با کمالیست، غالباً مجالس ما با ایشان به صحبتهای ادبی و شعر می گذرد. این شعر را از فیضی  دکنی می خواند که حاکی از استعمال قدیم "شراب شور بدمستی می آورد" بود:

    درین دیار گروهی شکرلبان هستند

    که باده با نمک آمیختند و بدمستند"

    13 بهمن/2 فوریه

    "... امروز ساعت 10 سفیر کبیر ژاپون آقای نیشایاما به بازدید آمد. چون به مناسبت مسافرت و مراجعت نجیب الله خان سفیر افغانستان مجلس مهمانی در روز سه شنبه آتیه فراهم کرده ایم، از او نیز  دعوت شده است که برای نهار به سفارت ایران بیاید".

    16 بهمن / 5 فوریه

    امروز عصر آقای نجیب الله خان سفیر افغانستان در جیمخانه به مناسبت ورود هیأت نمایندگی فرهنگی افغانستان دعوتی کرده بودند و تمام هیأت دیپلماتیک نیز بودند... شب را نیز به شام در عمارت حیدرآباد هوس از طرف شورای فرهنگی هندوستان دعوت داشتیم... بعد از صرف شام چند تن از موزیکدانان هندی، با اسباب و آلات موسیقی هندی، نغمات هندی می نواختند؛ از جمله دختری که خواهرزادۀ دکتر تاراچند است، طنبور می نواخت و بعد از آنها ضیاء قاریزاده قطعه ای به فارسی امروز ساخته بود، به مناسبت ورود به هند قرائت کرد. و نیز آقای برشنا که نمایندۀ فرهنگی افغانستان در تهران است، اشعاری به آواز خواند. معلوم شد آواز و صوت خوبی دارد. شب خوشی گذشت".

    ضیافت وداع از جانب سفیر ایران

    "... امروز در سفارت به نهار ضیافتی برای وداع با نجیب الله خان سفیر افغانستان ترتیب داده بودم و از ساعت یک و ربع مدعوین آمدند. 23 نفر بودند، ازین قرار: 1و2 نجیب الله خان و خانم.... نهار آبرومند بود. مقدمه در سالون و صرف نهار  در سفره خانه و صرف قهوه در باغ انجام گرفت.و مهمانان خیلی خوش بودند. در خاتمۀ نهار نطق مختصری به زبان انگلیسی نموده با نجیب الله خان وداع کردم و به رسم سر راهی یک جلد رباعیات خیام مذهّب چاپ جدید به او هدیه نمودم. او نیز در جواب نطق بسیار گرم و پر محبتی نمود و اشاره به سوابق عهد و مسافرت او به ایران که مهمان ما بوده، نمود. آقای آلن[سفیر کبیر امریکا] نیز چند کلمه در ابراز محبت به ما هردو سخن گفت. ساعت چهار مهمانان متفرق شدند".

    21 بهمن/10 فوریه

    "... در ساعت یک و ربع بعد از ظهر در کلوب جیمخانه مجلس ضیافتی نهار در تودیع نجیب الله خان سفیر افغانستان، از طرف دکتر بطامی [وزیر مختار سوریه] تشکیل شده بود. این جانب نیز  دعوت داشتم. بعد از ظهر به اتفاق نجیب الله خان به منزل آمدیم..."

    بخش چهارم، ابیاتی از ماتمسرود(مرثیۀ) استاد خلیلی در سوگ توروایانا، برگرفته از دیوان استاد

    این ترکیب بند، بزمگاه رفتگان عنوان دارد:

    مرحبا ای صدر دانا در وطن باز آمدی

    در وطن ای نور چشم مرد و زن باز آمدی

    هرکجا بودی دلت در حسرت این خاک بود

    خوب شد ای عاشق خاک وطن باز آمدی

    بزمگاه رفتگان روشن شد از دیدار تو

    تا تو ای چشم و چراغ انجمن باز آمدی

    بود طبع روشنت دریای موّاج سخن

    لب چرا بربسته از نطق و سخن باز آمدی

    روی بنما دوستان جویای دیدار تواند

    شایق طبع گهر ریز شکر بار تو اند

    ازچه خاموشی کنون؟ آن طبع گوهرزا چه شد؟

    طبع گوهربار کو؟ آن منطق گویا چه شد؟

    رازها بشکافتی اما به پیش راز مرگ

    آن ضمیر رازجو آن دیدۀ بینا چه شد؟

    آن لب جانبخش بی شهد تبسم کس ندید

    چین بر ابرو بسته ای آن شیوۀ شیوا چه شد؟

    اشک گرمت  در غم مظلوم بی تقصیر کو؟

    آه سردت در پی بیچارۀ شیدا چه شد؟

    در صف آزادگان سرو تو واژون شد چرا؟

    نقش آمال عزیزانت دگرگون شد چرا؟

    گرچه در ظاهر به رنج زندگانی ساختی

    خویش را در چشم باطن جاودانی ساختی

    گرنداری قصرهای آسمانی عیب نیستی

    در زمین فضل قصر آسمانی ساختی

    گنج گوهر گر نماند از تو چه غم باشد که تو

    خویشتن را خازن گنج معانی ساختی

    می نهند اینک جهانی را به خاک غم که تو

    از جهانی فکرها خود را جهانی ساختی

    درد کشور در دل بیمارت آخر خانه کرد

    در دل بیمار با دردی که دانی ساختی

    شمع آسا سوختی در خاک غربت ای دریغ

    سوختی اما به غمهای نهان ساختی

    اشکهای دوستان شمع شب تار تو باد

    از دیار دور می آیی خدا یار تو با د...(اسد /مرداد)1344

    =+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=

    در معنای نام دوم یا تخلّص توروایانا جست و جوی من ره به جایی نبرد تا از حسن اتفاق امشب سخنی با دوست گرامی و دانشمند جناب استاد واصف باختری داشتم و وجه تسمیۀ توروایانا را از ایشان پرسیدم. معلوم شد که نام یکی از فرمانروایان آریانای باستان بوده است.

    تمام شد سخن در احوال سردار ادیب و دانشمند و کارگزار دانا و با فرهنگ روانشاد نجیب الله خان توروایانا.

    چهارشنبه 31 دسمبر 2008

    شهر اتاوا – آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ چهارشنبه 11 دي 1387 ساعت 2:59 بعدازظهر (نظر بدهید)

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    خلیلی و سخنوران ایران

    گزاف نیست که بگوییم هیچ شاعر وسخنور، و در کُلّ هیچ شهروند بیرون از مرزهای سیاسی، به اندازۀ استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامیداشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است. در این یادداشت کوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای  فرهنگی میان روانشاد استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران. سالهاست که خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستیها همچنان خوش می درخشند و خوشتر اینکه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آنها  بر جریدۀ عالم ثبت.

    حبیب یغمایی

    نوجوان بودیم و در هرات، که با دیدن دیوان نوین استاد روانشاد ملک الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم  که بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت کتابفروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّۀ یغما، در یک صفحۀ مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:

    در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی

     از پیشروان پیشتر افتاد  خلیلی

     همواره سخنگو بوَد و شاد که فرمود

     ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی

     بنهاد می نشأه فزا باده کشان  را

     بر خوان ادب ، خانه اش آباد، خلیلی

    در عرصهء گیتی به نوی ولوله افکند

     حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی

     پرسند گر امروز که استاد سخن کیست

     گوییم هم آهنگ که استاد  خلیلی

     تا نام ز افغان و ز ایران به جهان  است

    نام تو به تاریخ بماناد  خلیلی

    شاید این دریافت آسان ما برای آن بود که این غزل زیبا آسانتر و زودتر به نظر می آمد وبه  تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت، که ما دران سنین یک سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها کتابچه ای هم به نام پیوند دلها چاپ شده بود که آن را هم مرحوم امیدوار در کتابفروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان کابل و تهران چاپ شده بود.

     در ادامۀ این یادداشت، فشرده ای از مکاتبات و مراسلات منظوم  میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود. موضوعی که در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.

    ملک الشّعراء بهار

    ملک الشعرا خلیلی ماتمسرود یا مرثیه ای  در مرگ ملک الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است که این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور/اردیبهشت در مجلس یادبود ملک الشعرا بهار در سفارت ایران در کابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه را با هم می خوانیم:

    دریغا که آن ماه تابان نشسته

    بلند آفتاب خراسان نشسته

    دریغا که ملک سخن بی ملک شد

    که از تخت معنی سلیمان نشسته

    وزید از کجا تندباد خزانی

    که از پا درخت گل افشان نشسته

    مهین اوستاد سخنگوی طوسی

    چرا این چنین زار و نالان نشسته

    مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ

    که افسرده اندر گلستان نشسته

    مگر خشک شد زنده رودش که صائب

    چنین خشک لب در صفاهان نشسته

    سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب

    مگر در غم مرگ خاقان نشسته

    بهاری فروچید زین باغ دامن

    که از نغمه مرغ سحرخوان نشسته

    بزرگ اوستادی که در ماتم او

    قلم تا دم حشر گریان نشسته

    نه در ماتمش مویه ایران کند سر

    که افغان هم از غم در افغان نشسته

    ز آغاز تاریخ، ایران و افغان

    سر خوان دانش چو اخوان نشسته

    سخنور نباشد به یک مرز منسوب

    چو تاجیست بر فرق کیهان نشسته

    ملک رخ به تهران نهفت و من اینجا

    ستایشگر وی به پروان نشسته

    دنیا طاهری

    در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا که با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبۀ سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.

    دنیا طاهری، با حضور ملک الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:

    شهر مشهد را کنون شور و صفای دیگر است

    چونکه اینک میزبان شـــــاعر دانشـــور است

    بدیع الزّمان فروزانفر

    اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینکه نامۀ بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:

    نکردی به نامه مرا یاد استاد

    دل شادت انده مبینــاد، استــاد

    او خطاب به فروزانفر می گوید:

    تو باشی در آنجا که روید ز خاکش

    گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد

    کهن بوستانی که سرو بلندش

    ز باد خزانیست آزاد، استاد

    به هر سنگ آن داستانها نوشتست

    ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد

    من اینجا که هر خار در پهنه دشتش

    براین روزگاری دهد یاد، استاد

    او پس از آنکه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد کهن بوم و بر خویش می سراید:

    مرا زادگه بود آنجا که خاکش

    دهد از بهشت برین یاد، استاد

    چمنها گل و لاله و نرگس آرد

    چو هر بامدادان دمد باد، استاد

    ازآن گونه گون باغهای نگارین

    به لب مانده انگشت بهزاد، استاد

    همه تودۀ سیم، هنگام بهمن

    همه خرمن زر به خُرداد، استاد

    تناور درختان ورزنده بر کوه

    چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد

    خلیلی در جده از بی همزبانی شکوه سر می دهد و ازین درد می نالد و آرزو می کند که کاش همزبانی او را به نامه یی و پیامی یاد کند و دل نازکش را شادی بخشد.

    دریغا که از همزبانان جدایم

    ازین درد نالم به فریاد، استاد

    دلم شاد گردد اگر همزبانی

    در این گوشه آرد مرا یاد، استاد

    او که دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامۀ دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان آرزومند دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن اوست:

    من این دُرّ درّی به نام تو کردم

    که تو دُرشناسی و استاد، استاد

    مرا مهر تو کرد گستاخ، ورنه

    که زیره به کرمان فرستاد؟ استاد

    عجم تا زمین را به زا برنگارد

    به ارض عرب تا بود ضاد، استاد

    زمین سخن باد سرسبز از تو

    گل آرزویت مریزاد، استاد

              فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیک آشنا داشته، که خلیلی را سلیمان ملک سخن می شناسد.  سخن خلیلی چنان  نزد او ارجمند است که آن را صلۀ پیش پرداختۀ مدیحۀ خود می داند:

    اوستادا زبعد عهد دراز

    نامه ای سوی ما فرستادی

    آشنایان عهد دیرین را

    پیک نوآشنا فرستادی

    هُدهُد مژده ور سلیمان وار

    تا به شهر سبا فرستادی

    پیش تا من کنم مدیح تو ساز

    صلتم از سخا فرستادی

    نعمت بیکرانه بخشیدی

    گنج بی منتها فرستادی

    فروزانفر که هجر خلیلی را کشنده و سوزنده دیده اکنون قصیدۀ او را خونبها و کوثر خویش می یابد:

    ریختی خون من به دشنۀ هجر

    هم مرا خونبها فرستادی

    سوختی جانم از فراق و مرا

    کوثر جانفزا فرستادی

    فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیدۀ جوابیّه پرداخته و پنداری  فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم  می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:

    زخمه راندی تو بر ستای ضمیر

    گوش دل را نوا فرستادی

    باربد وش نوای جان آهنگ

    به نوآیین ادا فرستادی

    پرده برساختی به راه عراق

    در صماخ هوا فرستادی

    برکشیدی ز چنگ دل آواز

    نغمۀ دلربا فرستادی

    و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسک می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما، پرهیز از درازشدن سخن را، به یاد چند بیت بسنده کردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد که خود در حسن مقطع به دشواری کار انشاد این چکامۀ دلنشین اشاره دارد:

    از بر من خیال غم بگریخت

    این طربنامه تا فرستادی

    لیک طبع مرا به پاسخ شعر

    در دم اژدها فرستادی

    استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامۀ فروزانفر، که در پایانۀ دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می کنیم:

    "... با اینکه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در ترکیب الفاظ و جمل روایت می کند، ولی در ابتکار مضامین و ابداع معانی، فکری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن ترکیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیک می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوانمردی و ظریف طبعی و نکته سنجی از صفات خاصۀ اوست..."

    و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبر درگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبررا شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:

    در صف اهل دل آن مرد که یکتا باشد

    لاجرم مردن وی ماتم دلها باشد

    فری آن مرد که گرید قلم ازفرقت وی

    تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد

    اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف

    که جهان خالی ازآن عارف والا باشد

    آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع

    نابجا یافت که در تودۀ غبرا باشد

    کاخ حکمت که وی افکند پی از پا نفتد

    تا بپا پایۀ این طارم خضرا باشد

    کاروانها شد و آن قافله سالار ادب

    حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد

    رفت در بزم سنائی که در آن محفل قدس

    بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد

    بلخ تا قونیه بر مرگ کسی می نالد

    که به راز دل این طایفه بینا باشد

    سعید نفیسی

    ادیب نامور، زباندان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارش دلنشینی که از سفر چهار ونیم ماهۀ خویش به افغانستان ، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:

    "...چیزی که در سفر کام مرا بیش از همه شیرین کرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از انکه به دیدار وی نایل شوم، و رابطۀ ناگسستنی با او بهم زنم، سه مجلّد کتاب آثار هرات که احاطۀ سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبرو خواهم شد.

    از نخستین روزی که با او روبرو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و کرامت نفس و قریحۀ سرشار و روی گشادۀ وی چنان مرا فریفت که وی را در عداد مردان نادری که درین سوی و آنسوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم کسانی که ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.

    مصاحبتهای طولانی، چه درکابل و چه در گردشها و سفرهای پی درپی در نزهتگاههای فراموش ناکردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد، که بدین اختصار نمی توانم وصف کرد.

    کسی که با تراوشهای رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ کمترین آشنایی را بهم زند، در همان نظر اول می بیند که امروز وی در میان همۀ سرایندگان افغانستان، که بیش و کم شاهکارهای دلنواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیک تر و آشناتر از هر آشناییست...."

    صادق سرمد

    سخنسرای نامور، صادق سرمد ، قصیده ای با عنوان کعبۀ دلها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگۀ شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:

    خُرّم آن باغ که این سنبل بویا دارد

    فرّخ آن بحر که این گوهر والا دارد

    از این غزل یا منظومه، هفت بیت در دیوان استاد آمده است که وی در آن سخنسرایی سرمد را می ستاید و در دو بیت از قصاید کعبۀ دلها و جرگۀ شیران چنین یاد می کند:

    خاصه شعری که درآن سوزِ نَی مولانا

    جرس قافلۀ کعبۀ دلها دارد

    چامۀ جرگۀ شیران دل من پرخون کرد

    آه ازآن شیر که صد سلسله برپا دارد

    و اشارۀ زیبایی به کوشش گویا در پیوند ادبی میان دو ملک الشعرا شده است:

    دل من با دل سرمد شده پیوند به شعر

    سر این رشته به کف سرور گویا دارد

    و سرمد قصیده ای به همین وزن و قافیه در خوشامدگویی خلیلی، هنگام سفر به تهران، سروده است، با این مطلع:

    آمد آن دوست که در دیدۀ ما جا دارد

    به تماشا شدم او را که تماشا دارد

    سرمد در این قصیده یکایک اوصاف خلیلی را، که پیشتر خوانده و شنیده بوده، برمی شمارد و می گوید:

    شکر و صد شکر که باز آمد و دریافتمش

    که چه شیرین سخن و منطق گویا دارد

    سرمد که خلیلی را در خانۀ خویش به مهمانی خواسته است، شعر شیرینتر و زیباتری با این مطلع تقدیم استاد نموده است:

    چو بر در زد، صدای در به گوشم آشنا آمد

    چو در وا شد، نگه کردم که: یار همصدا آمد

    سرمد می گوید با آنکه خلیلی به نام، مهمان اوست اما او خود میزبان و «صاحبسرا» ست، و در مقطع می گوید:

    درود سرمد ارزانی به ایرانی  و افغانی

    که ایرانی و افغانی دو دست یکصدا آمد

    زندگانی سرمد کوتاه بود و خلیلی را سوگوار ساخت، چنانکه می گوید:

    گریه بریاد یار باید کرد

    کار ابر بهار باید کرد

    دل زارم به یاد سرمد سوخت

    نالۀ زار زار باید کرد

    لالۀ داغدار خونین را

    برمزارش نثار بایدکرد

    محمود فرّخ

    سید محمود فرّخ شاعر و ادیب نامور خراسان نیز با  خلیلی ، چنانکه از مکاتبات منظومشان آشکاراست، پیوندی دوستانه و صمیمی داشته است. در قصیده ای که شادروان فرّخ به سال 1345 خورشیدی سروده، به گرمای عربستان که ملک الشعرا خلیلی در آنجا سفیر کشور خویش بوده است، اشاره می کند و در ضمن اشارات دلنشین و زیبایی به طراوت هوا و فضای کابل آن روزگار دارد:

    ای نسیم آذری ازطوس بگذر بر حجاز

    کز تف گرما خلیل ماست در سوزو گداز....

    او بود پروردۀ آب و هوای خطّه ای

    کز برش هردم نسیم خلد دارد اهتزاز

    آنکه تا دیدست سروو کاج پغمان دیده است

    باشد از خرمابنش اکراه و از خار احتراز...

    از برخی ابیات قصیدۀ فرخ برمی آید که او آن را در پاسخ به نامۀ خلیلی انشاد نموده است:

    نامۀ زیبای او وان چامۀ شیوای او

    چونکه صادر گشت از آن خامۀ معجز طراز

    این دل مرده ازآن جان یافت وز نو زنده شد

    طبع افسرده ازآن فرصت نمودی انتهاز...

    خلیلی نامۀ منظوم فرخ را با قصیده ای که  در دیوان او گلبانگ صفاهانی عنوان دارد، پاسخ گفته است. از این نامه برمی آید که آن دو در خراسان شبهایی را هم شبستان شعر و ادب بوده اند. مطالب این قصیده از یک پیوند ژرف و استوار دوستانه میان دو سخنور حکایت دارد. همچنان از این قصیده درمی یابیم که فرخ درآن ایام مرحلۀ هفتادسالگی و خلیلی شصت سالگی را درنوردیده بودند:

    سخن کز مشرق دل خاست نور زندگی آرد

    پیام آفتاب آرد طلوع صبح نورانی

    مرا هر حرف آن نامه به یاد آورد ایّامی

    که مرغ دل به کویت داشت اقبال پرافشانی

    به یاد آورد آن شبها که با هم روز می کردیم

    جدا زاشوب این دنیای وحشتزای ظلمانی

    تو بودی شمع آن محفل، همه پروانه وش دورت

    رفیقان دبستانی، نواسنجان بستانی

    مرا لرزد دل از حسرت در این لحظه چو یاد آرم

    از آن موهای تابنده برآن پرنور پیشانی

    از آن کلک سخن پرور که چون راند حدیث دل

    دل ابر بهاری بشکند زان گوهر افشانی

    ز حال من چه می جویی که شرح درد بسیار است

    مطول را نمودم مختصر دیگر تو خود دانی

    ( گویا اشارۀ خلیلی به انجمن ادبی خراسانیان است که هر هفته در خانۀ فرّخ برگزار می شده است. این جلسات تا پایان زندگانی ظاهری استاد سید محمود فرّخ ادامه داشته است. در سالهای اقامت  نگارندۀ این سطور در خراسان، جلسۀ ادبی هفته وار در منزل غزلسرای نامور خراسانی، استاد محمد قهرمان، دایر بود که در آن اغلب اساتید سخن مقیم خراسان شرکت می ورزیدند و حتّی سخنوران تهران و شهرهای دیگر که به مناسبتی به مشهد می آمدند، آن جلسه را مغتنم می شمردند. هریک از حاضران  شعری  می خواند و نکته ای می گفت و می شنید. استاد قهرمان با گرمی و گشاده رویی از میهمانان که دیگر با آن دیدارهای مکرر و چندین ساله، صاحبخانه شده بودند، بزرگمنشانه پذیرایی می نمود. دریغا که بسیاری از آن سخنوران و عزیزان مقیم وادی خاموشان شده اند.)

    از یک قصیدۀ خلیلی بر می آید که سید محمود فرّخ کتاب معروف خویش- سفینۀ فرّخ را به استاد فرستاده و او این قصیده را انشاد نموده و به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به فرخ گسیل داشته است. این چکامه در بردارندۀ نکات مهم فرهنگی-تاریخی است:

    سلام من که رساند به سوی خطّۀ طوس

    به خطّه ای که فلک می زند به خاکش بوس

    در آن خجسته دیاری که از پی تعظیم

    فتد کلاه تبختر ز تارک کاووس

    به خوابگاه بلند آفتاب مشرق فیض

    که می زنند ملایک برآستانش بوس

    به زادگاه مهین اوستاد اهل کمال

    که قرنها نشود کاخ رفعتش مطموس

    کسی که می رسد از تربتش هنوز به گوش

    صدای فتح و نهیب سوار و نعرۀ کوس

    سپس درود به فرّخ، سخنسرای بزرگ

    که کرد روی سخن را به تازگی چو عروس

    سفینۀ غزلی بهر من نمود روان

    به خنده صد چمن گل به جلوه صد طاووس

    سپس به یکانگی و همدلی و همداستانی اهل ادب و فرهنگ اشاره می کند و استادانه و لطیف، کار اهل دل را از اهل دول و روش رادمرد فرهنگ را از منش جناب سرهنگ جدا و مشخص می دارد:

    به اختلاف زمان و مکان جدا نشوند

    جماعتی که شدند از ازل بهم مأنوس

    یکیست شاعر بلخ و یکیست شاعرروم

    چنانکه شاعر غزنه یکی و شاعر طوس

    سخنوری و سیاست زهم جدا باشند

    چنانکه عالم معنی ز عالم محسوس

    ستاره ای که به قلب سنائی و سعدیست

    چگونه تابد از زیر مغفر سیروس

    او در این بیان گله ای رقیق و دقیق از یکی از نویسندگان سیاستنگار دارد که از تفصیل ماجرا می گذریم، زیرا که اکنون هرسه تن شهروندان شهرخاموشانند.

    فرّخ در پاسخ،  قصیده ای خطاب به گویا دارد که درآن طبع روان و شعر استادانۀ خلیلی را می ستاید و می گوید که با خواندن این شعر خلیلی دیگر برای او سخنسرایی آسان نیست:

    ازین پیش فرخ بدانسان که دانی

    گهی طبع با چامه ای آزمودی

    از این چامه برمن در طبع بستی

    در اشک و حسرت به رویم گشودی

    ز آزرم روی خلیلم در آزر

    که می سوزم امّا نه پیداست دودی

    در شیراز

    خلیلی در 1339  مهمان دانشگاه شیراز بوده و این غزل را که در هواپیما سروده، در مهمانی  دانشکدۀ ادبیات آن دانشگاه خوانده است.

    مژده ای شیراز، من بوی بهار آورده ام

    پیک گلزار دلم، پیغام یار آورده ام

    از حدیقه زی گلستان وز سنائی سوی شیخ

    رازهای بس نهفته آشکار آورده ام

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    حرف بسیاراست من در اختصار آورده ام

    ملّت افغان و ایران غمگساران همند

    غمگساری را حدیث غمگسار آورده ام

    از بدخشان دل شوریده در شیراز حسن

    شعر رنگین همچو لعلی آبدار آورده ام

    شور درسر، شعر برلب، گل به دامن، جان به کف

    در خرابات مغان چندین بهار آورده ام

    شادمان ازبخت خویشم کاندرین گلزار شوق

    از نهال دوستی صد گل ببار آورده ام

    نورانی وصال

    باری، در ایامی که خلیلی در شیراز بود، دکتر نورانی وصال سخنور نامدار شیرازی که رئیس انجمن ادبی شیراز نیزبود، چکامه ای نغز در ستایش خلیلی سرود که چند بیت آن نقل می شود:

    ای مهین شاعر ای خلیلی راد

    خواندم اشعار آبدار تو را

    ای تناور درخت باغ ادب

    جاودان باد برگ و بار، تو را

    مهر یزدان نگاهبان باشد

    از خزان طبع چون بهار تو را

    حافظا سر ز خواب خوش بردار

    کامد از راه دوستدار، تو را

    سینه پرجوش آمد از ره دور

    میهمان بزرگوار، تو را

    بس دریغ آیدم از آنکه مدام

    نیست در شهر ما قرار، تو را

    لیک دانم همیشه با شیراز

    هست پیوند استوار، تو را

    ای مهین اوستاد فضل و ادب

    دادم این قطعه یادگار، تو را

    گر حقیر است و ذرّه وار، ولی

    بخشدش طبع مهر وار تورا

    علی محمد مژده

    هم در شیراز دکتر علی مژده خطاب به استاد خلیلی می گوید:

    تو ای دانشی شخص آزادمرد

    که زی ملک دارا شدی رهنورد

    تن پاک در رنج انداختی

    سوی پارس اورنگ جم تاختی

    ز سعدی خداوند و فرهنگ و رای

    شنیدی بسی نکتۀ دلگشای

    همان حافظ آن اسمانی سروش

    سرودت بسی راز در گوش هوش

    سخنها که نامحرمان نشنوند

    بجز اهل معنی بدان نگروند

    تو از کشور آشنا آمدی

    بر آشنا با صفا آمدی

    ز پیر هرات آن خداوند حال

    سنائی که وی را نباشد همال

    چه پیغام دادی بدان هردو شاه

    که ما را نبوداندران بزم راه

    بر دوستان میهمان آمدی

    چو جان بلکه بهتر ز جان آمدی

    سزد گر به پای چنین میهمان

    کند مژدۀ خسته دل بذل جان

    ناصح

    نوای  آشنا قصیده ای زیبا و استادانه است، از شادروان ناصح، رئیس وقت انجمن ادبی تهران، با این مطلع:

    رسید، از دم جان پرور سروش به من

    نوید دولت دیدار اوستاد سخن

    خلیلی آنکه ز اعجاز کلک عیسی دم

    دمید فضل و ادب را روان تازه به تن

    ناصح قصیده را با این دوبیت پایان می دهد:

    گرفته نام تو روی زمین و مانی تو

    برآسمان ز فروغ ضمیر نور افگن

    چنان که گفت سخن گستر عراق کمال

    شب زمانه به روز مرادت آبستن

    حبیب شیرازی دوست ایام آوارگی

    بهار و جوانی عنوان قصیدۀ غرّاییست که خلیلی آن را به نام « حبیب من آن یار شیرازیم» مصدّر ساخته و در حاشیه چنین آمده است:

    هدیه به یار عزیز و حبیب سخندان فاضل شیرازی

    قصیده با این مطلع آغاز می شود:

    فروریخت ابر سیه در چمن

    گهرهای روشن چو دُرّ ِ عدن

    استاد این قصیده را در بهار سال 1983 در ایالات متّحدۀ امریکا سروده است. قصیده با وصف زیبای زیباییهای بهار آغاز می شود. از شکوفه و بنفشه و نسترن و یاسمن و نرگس و لاله و جوی و شب و ستاره سخن می گوید تا به وصف صبحدم می رسد:

    گهی نیم شب نور مه در نهان

    به گوش گل آهسته گوید سخن

    گهی صبحدم پرتو آفتاب

    همه رازها را کشد در علن

    این  جاست که سردی نسیم بامدادی سر آزار شاعر دارد وخلش خار هجران را به یاد سخنور نازکدل می آورد:

    سر خار را تیز کرده نسیم

    که هردم خلد در دل زار من

    خلد در دل من که یاد آورم

    به خون تر شده خارخار وطن

    مرا خار انبار گشته به دل

    چو باری که برشانۀ خارکن

    اینجا دیگر شکوائیّۀ استاد آغاز می شود. یادحسرت آمیز ایام جوانی، درد پیری و رنج غربت این شکوائیۀ را، با همه جانسوزی دلنشین می سازد؛ تا به تخلص می رسد و قصیده را چنین پایان می دهد:

    سرودم من این چامۀ دلپذیر

    نوآیین نوایی به ساز کهن

    به یاد مهین دانشی مرد نیک

    نوازشگر جان به خلق حسن

    حبیب من آن یار شیرازیم

    بگویای اسرار جان هموطن

    در آوارگیها به من یارشد

    چه نیکو بود یاد گار محن

    (امروز که این یادداشت را می نویسم، به یاد می آورم بامداد یک روز آدینۀ  سال 1365 خورشیدی را که در مشهد مقدس، در خانۀ یکی از اعاظم عالمان آن دیار ، شادروان استاد سعیدی کاشمری، بودیم.  در آن روز یکی از بزرگان شیراز، به نام آقای رئیسی، نیز در آنجا بود و چون چکاره  بودن و کجایی بودن  نگارندۀ این سطور را در یافت، سخن از استاد خلیلی و همنشینی او با یکی از دوستانش، به گمان اغلب همین آقای حبیب فاضل شیرازی، آغاز کرد و روایاتی از او  به زبان آورد که نمایانگر رنج غربت و بی همزبانی استاد در آن سالها و درغرب بود.  امروز که بیست و سه سال از آن گفت و گو می گذرد، تمام آنچه که آن بازرگان نجیب شیرازی در آن روز گفت کلمه به کلمه در یاد من و چهرۀ او در برابر دیدۀ پندار من است.)

    رهی معیری

    می دانستید که رهی آخرین شعرش را به خلیلی سرود؟

    خلیلی در سفری که به تهران داشت، از بیماری رهی معیری، غزلسرای نامور معاصر آگاه شد. او با غزلی و دسته گلی به بالین رهی شتافت. این ابیات از آن غزل است.

    نوبهار هزار خرمن گل

    طبع چون نوبهار توست رهی

    ابر نیسان گلزمین سخن

    مژۀ اشکبار توست  رهی

    برشو ازجا که شاهد معنی

    سخت در انتظار توست رهی

    سرکن آن خامه را که مرغ ادب

    پایبند شکار توست رهی

    در سپهر سخن چو بدر منیر

    غزل آبدار توست رهی

    نه غزل بل هزار گنج گهر

    در جهان یادگار توست رهی

    تو مخور غم که خاطر یاران

    همه جا غمگسار توست رهی

    در دیوان خلیلی غزلی از رهی معیری نقل شده که گویا در پاسخ غزل خلیلی سروده شده و گفته اند که این غزل واپسین شعر شادروان رهی است ولی غزل نشان می دهد که در پاسخ یک نامه سروده شده است. در این صورت باید پذیرفت که رهی غزل استاد را در نامه ای دریافت نموده بوده است. چند بیت ازغزل جوابیّۀ رهی را می خوانیم:

    دردا که نیست جز غم واندوه یار من

    ای غافل از حکایت اندوهبار من

    رنج است بار خاطر و زاریست کار دل

    این است از جفای فلک کار و بار من

    عمری چو شمع در تب و تابم، عجب مدار

    گر شعله خیزد از جگر داغدار من

    ور زانکه همدمیست مرا دلنشین غمیست

    پاینده باد غم که بود غمگسار من

    پیک مراد، نامۀ جان پرور تو را

    آورد و ریخت خرمن گل در کنار من

    شعری به تابناکی و نظمی به روشنی

    مانند اشک دیدۀ شب زنده دار من

    دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست

    ای بوستان طبع تو باغ و بهار من

    بردی گمان که شاهد معنیست ناشکیب

    در انتظار خامۀ صورت نگار من

    غافل که با شکنجۀ این درد جانگداز

    غیر از اجل کسی نکشد انتظار من

    فرداست ای رفیق که از پاره های دل

    افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من

    وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت

    بر لوح روزگار بود یادگار من

    ( خاطره ای دیگر به یادم امد، از روزهای جوانی و درس و دانشگاه و دلبستگی به شعر و غزلهای عاشقانه. شعر رهی را خوش می داشتم. نه تنها من که همۀ یاران و دوستان و همدرسان من. و برای دلبستگی به شعر و غزل رهی، در آن مرحله از زندگی، هزار و یک دلیل داشتیم.  چون رهی درگذشت، ما را اندوهی جانکاه فرا گرفت. تصور می کنم درگذشت رهی معیری چهل سال پیش از امروز، به سال 1346 یا 1347 اتفاق افتاد. من سال سوم یا چهارم دانشگاه را می گذراندم. غزلی سرودم در رثای رهی با این مطلع:

    رفت از جهان شهنشه ملک سخن رهی

    بنهاد عمر شعر دری رو به کوتهی

    مقطع نیز به یادم مانده است که چنین بود:

    فکرت  بگو به مردم ایران که با شما

    در ماتم رهی همه داریم همرهی

    این غزل در روزنامۀ کاروان، در کابل چاپ شد و چندی بعد گویا کاروان به ادارۀ مجلّۀ یغما رسیده بود، زیرا غزل در آن مجلّه نیز به چاپ رسید. سالها بعد نسخه ای از دیوان رهی در تهران به دستم رسید که همان بیت، یعنی مطلع، یا شاید هم مقطع غزل من، بر صدر رویۀ اول جلد آن کتاب نقش بسته بود. روان رهی و روان خلیلی و همۀ رفتگان شاد باد.)

    جهانگیر تفضلی

    جهانگیر تفضلی شاعر، ادیب و دیپلمات خراسانی، سفیر وقت ایران در کابل بود. گویا از خلیلی چشم آن داشته که چون از محل کار خویش، بغداد، به کابل می آید، او را با خبر سازد؛ مثلاَ او را به خانۀ خویش بخواند یا خود به خانه اش بیاید. که نه چنین شده و نه چنان. تفضلی این قطعه را به خلیلی فرستاده است:

    آرزوها داشتم تا ازعراق

    باز آید اوستـــــــاد بی بدیل...

    گفته بودم تا که او از ره رسد

    بیگمان سویم کند پیکی گسیل

    می رسم با سر به کویش بی درنگ

    کاندرین ره دل بود جان را دلیل...

    بوی جوی مولیان جویم از او

    بی فغان دجله و غوغای نیل...

    آمد استاد و ز من یادی نکرد

    دیدم آن، کم بود، اندر مستحیل...

    از چه رو استاد با من، ای دریغ

    سرد بود، آنسان که آتش  بر خلیل...

    ای خلیلی ای گرامی اوستاد

    ای تو در ملک سخن چون ژنده پیل

    بیش ازین بفکن به شاکردی نظر

    کز خراسانست و از بومی اصیل...

    خلیلی قطعه ای به همان وزن و قافیه در جواب تفضلی گفته است:

    بامدادان چامه ای آمد به کف

    ازتوانا چامه پرداز نبیل

    از جهانگیر، آنکه دارد خامه اش

    نغمه از بانگ درای جبرئیل...

    از خراسان می دهد این چامه یاد

    از تجلّی گاه مردان جلیل

    اصل چون ستوار باشد، لاجرم

    استوار و سربلند آید نخیل

    شاعر طوس آمده در غزنه باز

    طوس و غزنه قصّه ها دارد طویل

    آمده تا در دیار مولوی

    باشد این خواجه، غزالی را وکیل

    اوستادا مهربانا سرورا

    ای به مهر و فضل و دانش بی بدیل

    گر دو روزی شد به دیدارت درنگ

    نیست جز هنگامۀ پیری دلیل...

    علی اصغر حکمت

    شادروان علی اصغر حکمت، ادیب، پژوهشگر و مترجم  دانشمند و سیاستمدار نامور که روزگاری وزیر خارجه و زمانی هم سفیر ایران در هند بود، ترجمۀ فارسی شکانتلای کالیداس را به خلیلی فرستاد. خلیلی این قطعۀ دلنشین را دربیان سپاس به حکمت انشاد نمود:

    باز از شهر سخن برخاست آوازی که دل

    زنده شد از فیض روح انگیز جان افزای آن

    موج زد دریای حکمت، گوهری آمد پدید

    آفرین بر گوهر و دریای حکمتزای آن

    از سلیمان سخن گم گشته بود انگشتری

    در تو پیدا گشت ای آصف کنون مأوای آن

    دفتری سویم فرستادی که آید بوی عشق

    در مشام جانم از پنهان و از پیدای آن

    گر بیفشارم، چکد از حرف حرف آن شراب

    بسکه خیزد مستی و شیدایی از معنای آن

    طوطیان هند شد شکّرشکن زین شعر نغز

    ای خوشا شیراز و این طوطیّ شکّرخای آن

    بر کلاه دوشیانتا برنهادی تاج گل

    از گلستانی که سعدی گشت گل پیرای آن

    هند و شیرازی ندارد داستان اهل عشق

    عشق هرجا پا گذارد دل بود دنیای آن

    هرکجا حسنیست دلکش، منظر انوار اوست

    نرگس بستان این، یا سبزۀ صحرای آن

    هرسخن کز دل برآید، قصّۀ عشق است و بس

    گرچه باشد اختلاف لفظ در انشای آن

    طرفه بنیادی پی افکندی در اقلیم سخن

    کز حوادث دور باشد تا ابد مبنای آن

    حجازی مطیع الدوله

    خلیلی این دو بیت را به داستان نویس معروف، حجازی، گفته و در آن سه کتاب داستان اورا نام برده و ستوده است:

    ملک معنی شد حجازی را مطیع

    لفظ چون موم است اندر چنگ او

    مست سازد، حیرت آرد، جان دهد

    ساغر و آیینه  و آهنگ او

    جلال همائی

    این ابیات را ادیب بزرگ و استاد نامور دانشگاه شادروان جلال همایی به خلیلی نگاشته است:

    شادی به دل و جان و تن خستۀ من داد

    دیدار روان پرور استاد خلیلی

    زی کعبۀ مقصود بخود راه نبردم

    نور شفقم کرد درین راه دلیلی

    قد اطربنی السمع لذکراک حبیبی

    قد برّحنی الشوق بلقیاک خلیلی

    طبعش بصفا تازگی عهد جوانیست

    کز یاد برد محنت پیری و علیلی

    سرسبزی اگر از سخنش وام بگیرد

    دیگر نزند جامه فلک در خم نیلی

    شعر تر او نوبر انگور خلیلیست

    دانی که شیرین بود انگور خلیلی

    از قاسم رسا ملک الشعراء آستان قدس

    از بادۀ پرشور سخن اهل ادب را

    بنموده چو من سرخوش و سرمست خلیلی

    از زلف عروسان سخن کرد گره باز

    برما در اندوه و محن بست خلیلی

    برخاست غبار غم دیرینه ز دلها

    در محفل احباب چو بنشست خلیلی

    پرکرد ز گل دامن احباب ز گفتار

    نرخ گل و سنبل همه بشکست خلیلی

    ریزد همه ذوق و هنر و لطف و طراوت

    از خامۀ استاد زبردست خلیلی

    مؤیّد

    در دیوان استاد، مثنویی در شصت و پنج بیت، زیرعنوان "پاسخ استاد خلیلی به یکی از دوستان " آمده است. چنانکه در این چکامه می خوانیم، استاد آن را به دوستی به نام مؤیّد در پاسخ شعری یا نامه ای منظوم سروده است. نگارندۀ این سطور بر این گمان است که خلیلی این شعر را در پاسخ یکی از رجال معروف  ادب و سیاست خراسان، مرحوم سید علی مؤید ثابتی سروده است. این مثنوی بسیار دردمندانه سروده شده و شاعر در آن از آتشی که در آشیان افتاده و نیز از رنج بی همزبانی و عدم تجانس فرهنگی در باختر حکایت و شکایت دارد. بیتی چند از این چکامۀ دلنشین را می خوانیم:

    ای مؤید ای سخندان بزرگ

    ای سخندان خراسان بزرگ

    بیگمان تأیید حق در کار توست

    کاین اثر در گرمی گفتار توست

    شعر تو آتش به بنیانم فکند

    مهرآسا جلوه بر جانم فکند

    «دست من بگرفت و بردم پا بپا»

    در گذشته سالها و حالها

    با تو بوسیدم در سلطان طوس

    شهر آن زیباتر از زیبا عروس

    با تو رفتم در هرات باستان

    مهد مردان جلوه گاه راستان

    با تو دیدم باز گازرگاه را

    خوابگاه خواجه عبدالله را

    در حریم حضرت جامی شدیم

    همکلام عارف نامی شدیم

    با تو جستم مرقد محمود را

    خانقاه خواجۀ مجدود را

    با سنائی گفت وگوها داشتیم

    از می وحدت سبوها داشتیم

    یاد داری شهر زیبای مرا

    بوسه گاه آرزوهای مرا

    کابل من آشیان جان من

    نوربخش مشعل ایمان من

    سپس او با هنرمندی خیال نقش میهن را برکارگاه سخن می کشد و شرح می دهد که چسان از خورشید تابان آن مرز و بوم مهر آموخته و از آسمانش درک جمال اندوخته، از مرغ شب سحرخیزی و از کهسار و رودبارش ناله و شور فراگرفته است. پس می گوید:

    ذرّه ذرّه هستیم از خاک اوست

    شور مستی در میم از تاک اوست

    از غزالانش غزل آموختم

    از پلنگانش جدل آموختم

    این غزلها یار شبهای منست

    مونس آوارگیهای منست

    استاد، شعر و سخن مؤید را خوش پسندیده و به تکرار  آن را ستوده است:

    ای مؤید، ای سخنگوی مهین

    شاعر معجزگر سحر آفرین

    شعر شیوای تو آواز دلست

    خامۀ تو زخمه بر ساز دلست

    سپس به دگرگونیها و رخدادهای غم انگیز میهن اشاره می کند و نغز داد سخن می دهد تا آنجا که می گوید:

    برزمین پاک ما یک سنگ نیست

    کاندران خون شهیدی رنگ نیست

    بر گل و ریحان ما یک برگ نیست

    کاندران منقوش نام مرگ نیست

    شهرها درشهرها ویران شده

    کشوری در حکم گورستان شده

    گویا شاعر به خاور سفری داشته و پاسخ مؤید را دیر تر سروده و فرستاده است. این را مطلب را از پوزش شاعرانه اش در می توان یافت:

    عرض این نامه اگر تأخیر شد

    روز من در مرز پاکان دیر شد

    آن سوی خیبر بود مأوای من

    خانۀ من خانۀ آبای من

    بی وطن را هیچ جا آرام نیست

    صبح او چون صبح و شامش شام نیست

    من دراینجا از جهان بیگانه ام

    بی کسم، بی همدمم، بی خانه ام

    ابراهیم صهبا

     از مکاتبات جالب و آموزنده، نامۀ کذائی مرحوم ابراهیم صهبا و پاسخ خلیلی  به اوست. نامۀ صهبا به گونه ایست که بیان و نقل آن در این سطور دشوار است؛ ولی خلیلی بزرگمنشانه و از سر فرهنگ، پاسخی سنگین و دلنشین به صهبا سروده است:

    آفرین بر تو و آن طبع توانا صهبا

    شاد کردی دل آشفتۀ شیدا صهبا

    دل من راه به خلوتکدۀ جانان داشت

    سر پرشور، مرا برد به شورا صهبا

    ای خوشا عشق و نظربازی و شبهای شباب

    ساقی مهوش و ماه می و مینا صهبا

    انجمن معرض آراست نه جولانگه شوق

    جای آرا نبود بزم دلارا صهبا

    شعر و ذوق است چو آیینه، سیاست خارا

    دور باد آینه از صحبت خارا صهبا

    گلرخان نیز در این بزم به خشمند و عتاب

    می زند خار درینجا گل رعنا صهبا...

    تمام شد یاد مختصری از پیوندهای شاعرانه میان استاد خلیل الله خلیلی و بزرگان ادب ایران.

    سوم آذر/قوس 1387برابر با 23 نوامبر 2008

    شهر اتاوا-آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 3 آذر 1387 ساعت 6:41 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com