| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
نسخه قابل چاپ
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر چه همانند است این جویبار به کاربار و جوی انجیل هرات؛ نه! میرداود را به یادم می آرد و چشمهء اوبـه را. اگر جنبش امواج نمی بود، می پنداشتی که جویبار تهی است. موجها آب را می نمایانند. موجیم که آسودگی ما عدم ماست ما زنده بدانیم که آرام نداریم اگر موجها نمی بودند، تنها چیزی که می توانستی دید، ریگهای درشت و ریز کف جوی بود. ریگهایی که بیشتر رنگ تیره و گاهی هم سیاه دارند. برای همین است که اینجا را سیاه آب می گویند. سیاه آب – بیرون شهر سمرقند، همان شهری که هزار و پانصد سال پیش شاعری گفته بود: سمرقند کند مند – بذینت کی افکند؟ - از چاچ ته بهی – همیشه ته خهی دوست من صدایم می کند؛ چای آماده است. مانده شده ام. بر روی گلیم نشستن خوشتر است. این گلیم هم هرات را به یادم می آرد و هم بلخ را. هرات را برای آن، که گلیم خیلی به گلیمهای هراتی شبیه است که ما در هرات پلاس می گوییم. خدا بیامرزد مادر را که چون یکی چیزی می گفت که به موضوع ارتباطی نداشت می گفت: لیلی سخن از لباس می گفت مجنون سخن از پلاس می گفت اما در بلخ و کابل همان گلیم رواج داشت به آب چشمهء زمزم سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه چای آماده است و ریخته. اما نه در گیلاس و به قول هراتیها در استکان – استکان هم کلمهء روسی است اما می بینید که بوی فارسی می دهد. آخر واژه یی داریم که عربی است؛ استکان به معنای آرامش و سکون و این دو استکان هیچ رابطه یی به هم ندارند. پیاله ها را پـُر نریخته اند؛ نیمه که دو سه قورت (جرعه – یا به گفتهء مردم هرات هـُش) بیشتر ندارد. همین دیروز بود که از استاد امانف پرسیدم که چرا درینجا پیاله را پـُر نمی ریزند؟ گفت: زیرا در گذشته گروهی پیاله را به گونه یی می گرفتند که شستشان داخل پیاله می شد. آب کم بود و چتل ( ناشـُسته) بودن انگشتان ممکن. این خیل (چنین) می ریختند که انگشت داخل چای نرود. این چایخانه هم آدم را به یاد چایخانه های خراسان می اندازد. خوب به نقش و نگارهای دیوار های خیره می شوم؛ بلی! این بنا کار ابراهیم است؛ نامش بر کنج کاج نوشته شده است ( می بخشید که کاج گفتم . این واژه هراتی است و سقف معنی دارد همان که در گویش کابل چـَت می گویند). به هر روی به سقف می نگرم و نام ابراهیم را می خوانم. خواندن این نام به این صورت کارآسانی نیست. زیرا وارونه است. چـَپه است . آخر اینجا که الفبای فارسی رواج ندارد. راست بپرسی در شهرهای ما هم الفبای فارسی رایج نیست. همان الفبای عربی است که حالا ما فارسی می گوییم. به هر حال خدا بیامرز ابراهیم خان نقاش دلش می خواسته یادگارش در اینجا به خط فارسی نقش گردد. سفارش کرده که بر صفحه نامش را به خط خوش و درشت بنویسند و بعد آن را قطـّاعی کرده، یعنی که بـُر ّش نموده، اما خدا بیامرز آن را از روی دیگر بر کاج نهاده و رنگ زده است. حال برای دیدن نام او به صورت درست، باید آیینه را در برابر نوشته بگیری تا درست بتوانی خواند {عمل ابراهیم }. حال چرا من اینگونه به این موضوع پیچیده ام؟ زیرا خوشم آمده از عشق این نگارگر به زبانش و به فرهنگ نیاکانش. باید رفت. برنامهء دیدار سمرقند یک روز است و جاهای دیدنی بسیار؛ اما من خوش دارم که بیشتر وقتم صرف دیدار مزار شاه زنده نمایم؛ همانجا که به حج پیاده نیز معروف است. ساعتی دیگر در زیارت شاه زنده هستیم. این زیارت منسوب است به قـُثم پسر عباس. عباس عمّ پیامبر اسلام بود و به زبان گفتاری ما ایشان بچه کاکا (پسرعمو) ی آن حضرت می شود. اما پیش از آن باید از رصدخانۀ الغ بیک، گور امیر و مدرسۀ الغ بیک بازدید کنیم. چه همانند است مدرسهء الغ بیک به مسجد جامع هرات و عمارات مصلی، ولی هریک با یک تفاوت و هردو تفاوت کار بشر شریر است. تفاوت آن با مصلی هرات این است که از مصلی تنها ویرانه یی باقی است و مسجد جامع بیشتر رویکار های تاریخی را از کف داده و جای آن را کاشیکاریهای نو گرفته است، ولی این مدرسه به همان زیبایی و نفاست دوران تیموری باقیست. گور امیر، چنان که از نامش پیداست، آرامگاه امیر تیمور است و خاندان وی. آنچه در اینجا مرا به اندیشه وا می دارد رحل سنگی بسیار بزرگی است که بالای تختی در صحن بیرونی آرامگاه نصب است. این رحل به اندازه یی بزرگ است که برخی خانمها نیت می کنند و از زیر آن می گذرند. اما من در اندیشهء دیگری هستم. اندیشۀ این که این رحل شاید برای همان قرآنی تراشیده شده باشد که بایسنقر نوشته و آن را با چند شتر از جایی به جایی می برده اند. چند برگ این قرآن در کتابخانهء آستان قدس در مشهد است اما متاسفانه آن چند برگ هم با نقاشی های جدیدی که بر روی آن در پنجاه سال اخیر شده از نفاست افتاده است.رصد خانهء الغ بیگ آدم را به اعجاب و تحسین وا میدارد؛ اعجاب از این که آن سلطان دانشمند چه قرینهء عالی علمی داشته است و تحسین بر کاوشگرانی که این بنا را از زیر خاک کشف کرده اند و کاویده اند و خاک برداشته اند و سترده اند و یادگار آن فرمانروای دانشمند را ماندگار ساخته اند. اما هدف اصلی نوشتن این یادداشت و یاد این بخش پایانی است که اکنون به آن می پردازم و آن خاطره یی تلخ و شیرین از زیارت شاه زنده است. شاه زنده یا (قدمگاه قثم بن عباس) یکی از زیباترین و با صفاترین بناهای باستانی سمرقند است. بزرگترین خوبیش این است که نه تخریب شده و نه دستکاری. وقتی وارد می شوی، خودرا در عهد تیمور کورگان می یابی. چه خوش است بر آن زینه ها (پلـّه ها) فراز رفتن و فرود آمدن! از زیبایی کاشیکاریهایش نگو که نیازی به گفتن نیست. از گرد و خاک روی زمینش بگو که چون دست می کشم و دستم را می بویم بوی آشنا می دهد. از این راهروها و ازین زینه ها چه کسانی در درازنای چندین سده فراز رفته اند و فرود آمده اند! اینجا نه تنها از نگاه دین مقدس است، که از نگاه فرهنگ انسانی هم ؛ چه می گویم مگردین هم بخشی از فرهنگ نیست و مگر فرهنگ با دین بیگانه است؟؟ از چیزهایی که هوشم را به خود می کشاند، سنگهای مرمر صندوقی است. شما سنگ صندوقی را از من بهترمی شناسید. سنگی است دراز وشش پهلو، که درون آن خالی است و یکی از چهار روی آن باز است. گاهی روزنی نیز در یکی از پهلوهای کم قطر دیگر دارد. من با این سنگها از قدیم انس و الفت دارم از کودکی ؛ که روزهای آدینه، مادرم مرا به سر گور پدر می برد و نخستین جایی که می نشستیم آرامگاه جدّ بزرگ ما حاجی منشی محمد عظیم خان منشی باشی دربار هرات بود. سنگ آرامگاه او مرمر صندوقی بود. من که تازه به مکتبخانه ( که ما مکتب خانگی و مسجد می گفتیم) می رفتم می کوشیدم که آنچه بر پهلو های این سنگ نوشته شده بود، بخوانم. به هر روی ازین گپها بگذریم و از شاه زنده بگوییم. ناگاه یکی از همین سنگها توجهم را به گونه یی شگفت جلب می کند که به نگریستن ادامه می دهم و نگاهم را از روی آن برنمی دارم. اما نیاز دارم که آن سنگ را از نزدیک ببینم و این کار برای من در آن دم آسان نیست؛ زیرا سه زن جوان سمرقندی پهلوی هم روی آن سنگ نشسته و با هم گرم گفت و گو هستند و به قول تاجیکان "چق چق" می کنند. دوست و راهنمای من عبدالرؤوف به خیال دیگری می رود؛ تصور می کند که سخنان آنها و گپهای شیرین سمرقندی مرا شیفته ساخته است. البته که آن هم جای خود را دارد. کیست که به سمرقند برود و نخواهد که گپ سمرقندی بشنود؟ اما در این لحظه گپ دیگریست. آن جوانبانوان یا دخترکان متوجه سخنان من و عبدالرؤوف می شوند و می بینند که توجه من به آن سوی است. خود را جمع می کنند. من باید بگویم که به چه چیز با چنین دقتی نگاه می کنم. رو به سوی دخترکان می نمایم و می گویم: می خواهید بدانید که بر پهلوهای این سنگی که روی آن نشسته اید چه نوشته است؟ دختران برمی خیزند و شگفتزده به سنگ ( چنان که گویی نخستین بار است که دیده اند) نگاه می کنند و می گویند: مگر اینجا چیزی نوشته می باشد؟ برایشان می گویم: آری بببینید و بشنوید. همانگونه که می خواهم اشعار روی سنگ را بخوانم پیش از خواندن هر واژه روی آن به آهستگی دست می کشم تا آنها ببینند که من کدام بخش را می خوانم: من نه آنم که ز دیدار تو دل برگیرم یا به غیر از تو کسی جویم و در بر گیرم بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری پاره سازم کفن و زندگی از سر گیرم قطرات اشک بر گونه های گلگون دخترکان سمرقندی می لغزد و می گویند که ما این را نمی دانستیم. نمی دانستیم که بر روی این سنگها به زبان تاجیکی چنین اشعار نغز نوشته و کنده شده است. دخترکان بر سنگها نوازشگرانه دست می کشند و راهنما و دوست من مرا به آنان می شناساند و توضیح می دهد که من در دانشکدۀ خاورشناسی شهر دوشنبه خط فارسی، یا چنانکه او می گوید: الفبای نیاگان، درس می دهم. باید برگردیم که آخر شب به سوی دوشنبه پایتخت تاجیکستان پرواز داریم. برویم و در دوشنبه از سخنان شیرین استاد محمد عاصمی و استاد رجب امانف بهره ببریم. راستی که چه شیرین و شمرده گپ می زنند! استاد عاصمی که رئیس اکادمی علوم تاجیکستان است (جایی که از ما میزبانی می شود) چنان ملایم و دلنشین گپ می زند که گویی نشسته یی و گوش به سخنان یکی از وزیران سامانی سپرده ای. من بارها شنیده ام که آن دختر دختر جناب عاصمی است و آن پسر پسر جناب عاصمی است. چون شمار این فرزندان به نگاه من بسیار زیاد می نماید، می پرسم که مگر استاد عاصمی چند بار ازدواج کرده اند که نام خدا اینهمه فرزند دارند؟ تاجی اسرائیلوا که با بهرام شیرمحمدوف و معصومه، در اکادمی هم دفتر ماست می گوید: اینها همه یتیمهایی بی سرپرست بوده اند که استاد عاصمی آنها را گرد آورده و برای آنان شناسنامه به نام فرزندان خود گرفته و به آنان با این مهربانی پدری کرده است. به زبان و در دل به این مرد خدا آفرین می گویم و احترامش نزد من صد برابر می شود. استاد رجب امانف رئیس بخش فولکلور اکادمی است. با او که سخن می گویم رودکی را به یاد می آورم. با تاجی اسرائیلوا و معصومه دلارام که گپ می زنم فکر می کنم در هرات هستم و با بانوان خانواده گپ می زنم. استاد بازار طلایف فکر می کنم مسؤول قسمت امثال در بخش فولکلور است. آقای شوارتز که اصلاً آلمانی تبار است، موسیقی کهن تاجیکی را فراهم آورده است. از او خیلی چیزهای مفید مخصوصاً در باب شش مقام می شنوم. شوارتز به من یاد می دهد که چگونه از دو قطعه سیم، آنتن تلویزیون بسازم. از کارهای به یاد ماندنی او این است که یک روز رضا ( اگر نامش را درست نوشته باشم اما به نامش یک پیشوند هم دارد) دعوت می کند که برای ما گوروغلی بخواند. گور اوغلی از سرودهای مردمی تاجیک است. این خواننده بدون آنکه بیتی را تکرار کند صدها بیت، در یک وزن مردمی ( فاعلن فاعلن فاعلن ) با آهنگ دلنشینی می خواند و با نواختن دنبوره آن را موزیکال می سازد. عظیم جان امینی و شاهمردانقلوف از همه جوانتر اند. اینان همه به گونهء عجیبی به من محبت دارند. خانم خورشید آتابایوا مرا در تالیف سه اثر به دو خط و الفبا کمک می کند. این آثار با هدف آشنایی بیشتر تاجیکان به خط فارسی تالیف می گردد. استاد کمال عینی، فرزند استاد صدر الدین عینی، رئیس کتابخانهء خطی است، اما بسیار به فولکلور علاقمند است و فولکلور مردم بخارا را گرد آورده و از من می خواهد که یک بار آن را بخوانم و .... می خوانم و لذت می برم. ای بخارا شـــــــــــــــــــــــــــاد باش و دیر زی. خرامف یک کارشناس نسخ خطی است با پیشانی گشاده و دانش فراوان. هر سؤالی که از این استادان پرسم با گنجینه یی از یادگارهای میراث نیاگان روبرو می گردم. از طلایف می پرسم که چرا شما چون کسی را به مهمانی می خوانید غذا را یکی یکی می آورید و همه را به یکبار نمی آورید؟ می گوید اگر همه را به یکبار بیاوریم مهمان می گوید که میزبان می خواهد که من زود نان بخورم و بروم؛ یکی یکی می آریم که مهمان را دیرتر نگهداریم. از استاد امانف می پرسم که در این چه حکمت است که شما نان را با دست بخش می کنید و با کارد آن را به بخشهای منظم و برابر بخش نمی کنید؟ استاد می گوید: ما تاجیکان بر روی نان تیغ کشیدن را نیک نمی دانیم و حرمت نان خشک را نگه می داریم. راستی از یک دوست دیگر چرا یاد نمی کنم؟ دوستی که بیشترین گپهای شعر و ادب را با او می گویم. شاعر بزرگ تاجیک استاد بازار صابر مرد دانا و مهمان نواز. همسرش، گلچهره، که خورشهای خوشمزۀ تاجیکی را می پزد، مرا به یاد خواهرم می اندازد. هر وقت که خداحافظی می نمایم به لهجهء شیرین و با همان صفای تاجیکی می گوید : باز بیایید! صابر مردی بسیار مبادی آداب و با فرهنگ است. با هم در خیابانهای دوشنبه قدم می زنیم. زمین برف و آب دارد . من پارچه های پتلون (شلوار) را داخل جراب می نمایم که تر نشود. صابر می گوید که اگر این کار را بکنی من با تو نمی روم. هما نگونه بمان خیراست تر شود.!!! استاد عبدالخالق مانیازوف رئیس انستیتوی زبان و ادبیات است و لطف و محبت عجیبی دارد. خیلی از نابسامانیهای مرا، که از آنجمله سخنان نسنجیده از نگاه سیاسی است، نادیده و ناشنیده می گیرد و بهانۀ خوبی هم برای این کار ساخته است و از روی بزرگواری بر این باور است که گویا فکرت به راستی شاعرانه رفتار می کند. گویی این سخن را گریزگاهی ساخته تا مرا از گزند گپ گیران ( زبانگیران) در امان داشته باشد. در انستیتوی خاورشناسی هم دوست و هم صحبت مهربانی دارم. مردی با فرهنگ از ایرانیانی که سالها پیش از خانه و خانوادۀ نخستینش به دلایلی دور مانده و چون از دخترش که هنوز در ایران است و اکنون (1360 خورشیدی) در روزنامهء اطلاعات کار می کند یاد می آورد دیدگانش پر اشک می شود. این استاد نامش حسنلی است و اصلاً اهل شیروان خراسان است. مردی بسیار با محبت و صفاست. وقتی در خانه اش با او و خانواده اش می نشینی فکر می کنی در خراسانی. فرزندانش بهروز و فریده و همسرش راضیه هم مانند خودش با صفا و محبت اند. او دوستی سالمند دارد که پزشک است و بارها برایم دارو و ویتامین می آورد. نامش به گمانم که دکتر گودرزی است. آنچه نوشتم از خاطرات سال 1360 خورشیدی بود. 25 سال می گذرد. بسیاری از عزیزانی را که یاد کردم نمی دانم اکنون کجا هستند. می دانم که استاد عاصمی شهید شد و می دانم که شیرمحمدوف و استاد حسنلی و عثمان جان عابدوف، که دوست تاجیک من در کابل بود به رحمت حق پیوستند. بازار صابر می گویند در ایالت متحده است که اگر چنین باشد: همسایه ایم و خانه های جدید هم را ندیده ایم. اکنون بسیاری از تاجیکان، البته آنان که در جمهوری تاجیکستان اقامت دارند الفبای فارسی را یاد گرفته و یاد می گیرند. و من هم از خواندن الفبای سریلیک چیزهایی می آموزم. هر وقت که در تلفظ واژه یی گمانمند باشم می نگرم که تاجیکان آن را به الفبای سیریلیک چگونه می نویسند. اتاوا، 30 دی ماه (جدی) 1385/ 20 جنوری 2007 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 1 بهمن 1385 ساعت 3:28 قبلازظهر (نظر بدهید) لینک ثابت این یادداشت:
|
| fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com |