| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
نسخه قابل چاپ
یادداشتها از سده ها (6) گلگشت ادبی بر پشت نسخۀ منهاج البیان در طب، با تاریخ 620 هجری (شمارۀ 5142) به خطّی کهن و ظاهرا ً از همان سدۀ هفتم این چکامۀ حکمت آمیز بدون ذکر نام گویندۀ آن یادداشت شده است: گــر آدمی حـُجـُب از پیـــش دیده بــردارد یقیــن شود کاجلش با امل چه ســــر دارد بــدین نعیـم مـُزوَّر کجا شـــود مغــــرور؟ هـرآن دلی که ز اســـــــرار حق خبر دارد بـه رنگ و بوی جهان غرّه عاقلان نشوند کی هست زهـر، ولی چاشنی شـــکر دارد در آن نباشــــــد منظور هوشــــــیاری کاو برون ز حــس بــصر مطمحی دگـــر دارد ز آدمی چه شــــماری بهیمه طبــــــعی کاو مقـَـــر به عالم حســـّی چو گاو و خر دارد کجا به حبـــل متین اعتصــــام جان جوید؟ کسی که عــُروۀ وثقی ز ســـیم و زر دارد بعــنقـــریب شـــود نــادم و نــدارد ســـود هـر آن که پنـد خــردمنـــــد مختصر دارد ز روح قدســی و انســـانی آگهیـــش مباد! هــرآن که روح طبیــــعی چو جانور دارد تــو از ســــهام اجـــل ایمنی و بویحـــیی مبــــارزان یک انـــداز کارگـــــــــر دارد به گوش جان اگر این پند بشنود عاقــــــل دل از زمـــانۀ نــــــاپـــایــــدار بــــــر دارد جناس و زبان گفتار بازی با واژه ها، بویژه در سخن منظوم، از روزگار کهن تا امروز، ارباب ادب و اصحاب ذوق را موجب تفریح خاطر بوده است. در بسیاری از نسخه های خطّی، که مالکان آنها ذوق ادبی داشته اند، اینگونه تفنـّنها ثبت شده و به یادگار مانده است؛ مثلا ً در این رباعی، که بر سپیدی یک نسخۀ کهن یادداشت شده، شاعر واژه های "نمدم" (نمد ِ خود) و "نمدم" (نمی دهم) را به بازی گرفته و این رباعی دلنشین را سروده است: یک مو نمــــدم به هردو عالم نمدم بهتر ز هزار صوف و اطلس نمدم روزی که حسـاب نقد مردم گیرند غــیر از نمدم حســـاب دیگر نمدم سه رباعی که در پایان نقل می شود، بر پشت یک نسخۀ خطی سدۀ هفتم، به خطی از همان روزگار، کتابت شده است و هر یک لطف خاص خویش را دارد. در رباعی اول و دوم شاعر که اندوه در دلش گره شده و یارای بیان آن را ندارد، به نالۀ بلبل و کبوتر که گویا به باور شاعر قصـّۀ عشق و شرح غصـّه است، رشک می برد و می گوید که کاش من همان می توانستم به همین سادگی و آشکارا آنچه را که از دست "او" بر سرم آمده، بیان کنم و شرح دهم: دی بلبلکی بر سر شـــــاخی با جفت می گفت غمی که در دلش بود نهفت رشـک آمدم از بلــبل و با خود گفتم: شــــاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت *** دوشینه کبوتری چو من طاق از جفت از نالــــــش او هیچ نخفتــــیم و نخفت او ناله همی کرد و منش می گفتــــــم شاد آنکه غــــمی دارد و بتواند گفت در رباعی دیگر مطلبی بسیار دلنشین و رمزآمیز بیان شده است. نخست که از ورای این ترانه به یک رسم بسیار کهن و هنر و صنعت میناکاری و گوهرنشانی اشاره شده و شاعر نشان می دهد که چگونه صنعتگران و هنروران روزگاران کهن نگاره های طبیعت را می کشیده اند و از سیم و زر و جواهر بر اساس رنگهای همانندی که با طبیعت دارند، سود می برده اند. در این ترانه شاعر اشاره دارد که هنرمندان از گوهران گوناگون گلها می ساخته و می آراسته و می بسته اند. اما اینها گلهای دلخواه بلبل نیستند و بویی و به گفتهء لسان الغیب حافظ "آنی" ندارند. دی بلبلکی، ظریفکی، خوشخویی می گفت به ناز در کنــــار جویی کاز لعل و زمرّد و زر و مروارید بنــدند گلی، ولی ندارد بویـــــــی شهر اتاوا، آدینه 25 اسفند(حوت) 1385 16 مارچ 2007 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 25 اسفند 1385 ساعت 2:59 قبلازظهر (نظر بدهید) لینک ثابت این یادداشت:
|
| fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com |