fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
تکسرودها

غم دوست

ای شعلۀ عشق خانمانسوز
ای جانده و جانستان و جانسوز
هرچند که حاصل تو غم بود
قربان غمت شوم که کم بود
عماد خراسانی
فهرست
  • شاهنامه و هرات
  • پیشواز نوروز 1393
  • سخن دوست
  • آشیان و یادداشتی در طب قدیم
  • پیوند سید جمال الدین با افغانستان - نوشته یی از سال 1375 خورشیدی
  • دو محمدرضای مهاجر
  • یادداشتهای استاد خلیلی – بخش سوم
  • یادداشتهای استاد خلیلی – بخش دوم
  • یادداشتهای استاد خلیلی - بخش اول
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش سوم
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش دوم
  • بام دنیا - ترجمۀ آصف فکرت - بخش نخست
  • شعر نو یافته ای از رودکی
  • حافظ به گفتۀ حافظ
  • باز هم در خدمت مولانا
  • گفتار بلخ در مثنوی معنوی
  • خراسان بزرگ و دوستی خاندان پیامبر
  • غزل - به یاد استاد افشار -...
  • معرفی کتاب: تاریخ هرات
  • تابش دیگر نمی تابد؟
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (5)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (4)
  • گفتار بلخ در کلیات شمس(3)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (2)
  • گفتار بلخ در کلّیات شمس (1)
  • به استقبال نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی - ترانک
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی و دلبر سعدی
  • مقاله
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • خوش آمد گل
  • بیدل و نسخه شناسی
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • قلمرو زبان دری
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • فکری سلجوقی
  • شایق پندار

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
            چاپ دوم، تهران، نشرثالث، 1387.
    *    لغات ...

    سایت های دیگر
    دفتر اشعار

    سروده های تازه

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    آمار پس از آبان 1389
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۳۲۷۱۷۱ نفر
    کاربران حاضر : ۰ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۱۰۲


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    گفتار بلخ در کلّیات شمس (5)

    لهجهء بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا

    (قسمت پنجم)

    گازر

    رختشوی.

    توبه شیشه عشق او چون گازر است

    پیش گازر چیست کار شیشه گر

    (غ1100)

    زگازران مگریز و به زیر ابر مرو

    که ابر را و تو را من درآورم به نیاز

    (غ1202)

    گب

    گپ، سخن.

    وکیل عشق در آمد به صدر قاضی کاب

    که تا دلش برمد از قضا و از گبها

    (غ232)

    گدارو

    کسی که سیمایی گداوار دارد، گدامنش، آنکه با وجود رسیدن به مال و منال خوی گدایی و گدامنشی را ترک نگفته است.

    از کاسۀ استارگان وزخوان گردون فارغم

    بهرگدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

    (غ1372)

    بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی

    اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی

    (غ2501)

    گرد

    به گردنرسیدن یعنی بسیار عقب ماندن. از کسی بسیار پس ماندن.

    هزار رستم دستان به گردما نرسد

    به دست نفس مخنث چرا زبون باشم

    (غ 1747)

    چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد

    به جانشان خبر از وعده صبا مدهید

    (غ917)

    گرد او پیدا نیست 

    اثری ازاو نیست.

    مروت را مگر سیلاب بردست

    که پیدانیست گرد او بمیدان

    (غ1901)

     گر برانندت ز بام از در بیا

    این مثل هنوز در  بیشتر لهجه های دری و تاجیکی هست و کنایه از وفاداری و هم سماجت است و گویند که از  در بزنی از بام می آیم.

    گر تو عودی سوی این مجمر بیا

    ور برانندت ز بام از در بیا

      (غ 179)

    گربگریزی ز خراجات شاه

     بارکش غول بیابان شوی

     (غ3299)

    مثل است که به این صورت نیز گویند:

    هرکه گریزد زخراجات شاه

    بارکش غول بیابان شود

    گردپیچ

    محاصره.

    گروسوسه کرد گردپیچم

     درپیچش او چرا نشستم

    (غ1557)

    گردک

    از مراسم نامزدی و ازدواج.

    هرروز خطبه ای نو هرشام گردکی نو – هردم نثار گوهر نی قبضۀ فلوسی.

    (غ2939)

    گردن

     تا به گردن کنایه از شدت و بسیاری.

    بازازرضای رضوان درهای خلد واشد

    هرروح تابگردن درحوض کوثرآمد

    (غ841)

    گردن مخار

    گردن خاراندن و پس گردن خاراندن کنایه از تردید داشتن و خود را بی خبر افکندن.

    ای نای همچو بلبل نالان آن گلی

    گردن مخار کاز گل بی خار آگهی

    (غ3001)

    گردنامه

    دعا و طلسمی که چون به نام کسی نویسند، آنکس در جایی که مقیم است بماند و نتواند که به جایی سفر کند یا اگر در سفر است نتواند که به شهر خویش باز گردد. یا به عکس بی درنگ عزم سفر کند اگرچه نخواهد.

    به گردنامۀ سحرم به خانه بازآرد

    خیال یار به اکراه اختیارآمیز

    (غ1203)

    گردن با گردران آمیختن

    از فنون قصابی که خریداران نیز با آن آشنایند.

    حیرانم اندر لطف تو کین قهر چون سر می کشد

    گردن چو قصابان مگر با گردران آمیختن

    (غ 2440)

    گرده

    از اندامهای داخلی بدن. در تهران کلیه گویند که نام عربی آنست.

    گلگونه چه آراید آن خاربن بد را

     آن خار فرورفته درهر جگر و گرده

    (غ 2303)

    گرده 

    قرص، مخصوصاً یک قرص نان.

    شمس الحق تبریزی بادا دل بدخواهت

    برگرد جهان گردان برطمع یکی گرده

    (غ2304)

    ضمنا در این بیت نفرینی است که تا هنوز در بلخ و هرات هست ( الهی به دنبال یک گرده نان سرگردان باشی – یا – نان سواره باشد و تو پیاده )

    گرفتن نهال

    گرفتن نهال یعنی سازگاری نهال غرس شده با خاک و زمین و آمیزش ریشه با خاک و دوام رشد نهال.

    گفتی که نهال صبر در دل کشتی

    گیرم که بکاشتم نگیرد هرگز

     (ر951)

    گرو پیش گازر

    کنایه ای است مشهور به معنای اینکه ثروتی باشد ولی ازان استفاده نتوان نمود. مانند اینکه قبای زربفتی باشد، ولی رختشوی آن را در بدل مزد شستن به گرو نگهداشته است.

    اگرت کار چون زراست نه گرو پیش گازر است

    گرت امسال گوهراست نه تو از پاریاد کن

    (غ2098)

    گریزد را با دوزد و سوزد هم قافیه ساختن

    در لهجۀ کابل و بلخ، به جای آن که بگویند "می گریزد" می گویند "مـِگروزد"

    ز سایۀ  خود گریزانم که نور از سایه پنهانست

    قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد

    سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی

    رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد ؟

    (غ 566)

    گز

    ابزار پیمایش که از چوب یا فلز سازند و درازای آن یک گز باشد. اگر نیم گز باشد نیمگز گویند.

    مانند ترازو و گزم من که به بازار

    بازار همی سازم و بازار ندانم

    (غ1487)

    گزکردن

    اندازه کردن. نیز طی کردن. به کنایه گویند که تمام روز کوچه ها را گز می کرد، یعنی که در کوچه ها سرگردان بود.

    گز می کنند جامۀ عمرت به روز و شب

    هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش

    (غ 1268)

    گسلیده

    کنده، گسسته.

    از بولهب و حفتی (حطبی؟) او چونکه ببریم

    بینیم ز خود حبل مدارا گسلیده

    (ت3394)

    گستاخمان تو کردی

    به جای مارا تو گستاخ کردی. و این شیوۀ بیان در بلخ و کابل فراوان کاربرد دارد.

    گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول

    حاجت بخواه از ما وز دردما[ن] خبر کن

     (غ2030)

     گل پگاه بچینند

    اشاره به چیدن گل گلاب در اول بامداد برای استفاده از بوی بیشتر آن.

    که تا تمام غزل را بگویمت فردا

    که گل پگاه بچینند مردم از گلشن

    (غ2075)

    گل خواری و رنگ زرد

    گویند طفلی که میل به گل خوردن دارد، و آن میلی طبیعی است بر اثر کمبود املاح در بدن، رنگ او به زردی گراید.

    گلهای رنگ رنگ که پیش تو نقلهاست

     تو می خوری ازآن و رخت می کنند  زرد

    (غ864)

     گل خوردن زن آبستن

    اشاره به عادت آشنا که در خراسان و شاید در بسیاری جایها وجود دارد که بانوان آبستن میل به خوردن نوعی گل دارند.

    گردن ز طمع خیزد زرخواهد و خون ریزد

     او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن

    (غ 1883)

    گل است قوت تو همچون زنان آبستن

    تو را ازان چه که در روضه و بساتینی

    (غ3095)

    گلشـــکر

    گلقند – معجونی که از ترکیب  گلبرگ گلاب با شکر سازند .  خدا بیامرزد معلمی داشتیم که پیوسته این بیت را می خواند:

    روی تو گل و لب تو قند است

     گلقند علاج دردمند است

    حافظ نیز از این معجون که نیروبخش دل است یاد می کند:

    قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

    بوسه یی جند بیامیز یه دشنامی چند

     شعر مولانا:

    ای گل ز اصل شکّری تو با شکر لایق تری

    شکّر خوش و گل هم خوش و از هردو شیرین تر وفا ...

    اکنون که گشتی گلشکر، قوت دلی نور نظر

    از گل برآ بر دل گذر، آن از کجا این از کجا؟

    (غ 13)

    گلکاره

    گلکار، معمار، بنّا.

    ما مشت گلی در کف قدرت متقلب

    از غفلت خود گفته که گلکارۀ ما کو

    (غ 2176)

    گلکاری

    معماری و خانه سازی.

    کاری ندارد این جهان تا چند گلکاری کنم

    حاجت ندارد یار من تاکه منش یاری کنم

    (غ1376)

    گل کوبی

    لگدکردن گل برای سرشتن و آماده ساختن آن برای معماری.

    خدایگان جمال و خلاصۀ خوبی

    به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

    قدم بنه تو برآب و گلم که از قدمت

    ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی

    (غ3050)

    گل گرفتن

    سر خم و کندو را با گل بستن.

    دلست خنب شراب خدا سرش بگشا

    سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار

    (غ1135)

    گلون

    گلو. رایج در بلخ و کابل و تاجیکستان. گویند: گلونش درد می کند. یا اینکه درد گلون دارد.

    گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور

    دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری

     (غ3088)

    گنبدی کردن

    مانند شیر جستن چنانکه مسیر خیز قوسی به صورت گنبد سازد.

    چون براق عشق عرشی بود زیرران ما

    گنبدی کردیم و زیر چرخ گردون تاختیم

    (غ 1595)

    گلیم – به گلیم برگرفتن

    کنایه از می نوشیدن به افراط چنانکه نیروی حرکت نماند و نوشنده را مرده وار بر روی گلیم نهند و ببرند. در هرات گویند: باید او را به زنبر ببرند.

    آنکه زین جرعه کشد، جمله جهانش نکشد

    مگر اورا به گلیم از برما برگیرند

    (غ785)

    گنجا

     گنجایش، ظرفیت.

    سر بسر پرکن قدح را موی را گنجا مده

    وان کزین میدان بترسد گو برو در خانه باش

    (غ1248)

    گندنا و سربریدن

    مثل است کنایه از بی ارزشی شخصی و آسانی کاری.

    گویند سر بریم فلان را چو گندنا

    آن را ببین معاینه در صنع کردگار

    (غ1121)

    پیاز و گندنا چون قوم موسی

    چرا برمنّ و سلوی برگزیدم

    (غ1509)

    گنده پیر کابلی

    جالب است که در قونیه به یاد جادوگر کابلی می افتد.

    آوارگی نوشت شده، خانه فراموشت شده

    آن  گنده پیر کابلی صد سحر کردت از جفا

    (غ 17)

    گنگ

    اشاره به رود گنگ ( گنگا ) در هند است و این کاربرد، هر چند به ضرورت اقتفا ست اما دلبستگی مولانا را به کهن بوم بر خویش ، حتی دورترین نقاط آن، نشان می دهد.

    اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما

    تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما

    (غ 6)

    زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از رهروان

    زین زه بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگها

    ( غ 22)

    گو

     در برابر پشته. گودالی و فرورفتگی زمین.

    هرنواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ای

    گاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل

     (غ1344)

    به پیش شاه خوش می دو گهی بالا و گه در گو

    ازو ضربت زتو خدمت که او چوگان و تو گویی

    (غ2553)

    گوارش گلشکر

    گلقند. گوارش فارسی است به معنای هاضم ولی اکنون در طب قدیم هرات صورت معرب آن را بکار برند و جوارش گویند.

    گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست

    که تعبیه ست دوصد گلشکر درآن احسان

    (غ 2078)

     گواره

    گهواره.

    خاموش باش اگرچه ببشرای احمدی

     همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم

    (غ1709)

    گود

     گوید.

    جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر

     دل گـُو َد احسنت  عیش خوب بی پایان ما

     ( غ 148)

    ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو

    چون شمع تنت جان شد نی پیش و نه پس باشد

    (غ 609)

    گوش خاراندن

    گوش خاراندن، هنگامی که کسی سخنی گوید یا پندی دهد، نشانۀ بی علاقگی شنونده است.

    گرم درآ و  دم مده باده بیار ای صنم

    لابۀ بنده گوش کن گوش مخار ای صنم

    (غ1411)

    گوش خر

    کنایه از کسی که نصیحت بر او بی اثر باشد. نیز گویند به گوش خر یاسین خواندن.

    گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود

    از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین

    (غ2046)

     گوش دار

    مراقب باش.

    رفتم آنجا مست و گفتم ای  نگار

    چون مرا دیوانه کردی گوش دار

    (غ 1103)

    گوش داشتن

    مراقب و مواظب بودن. اکنون گویند: هوش و گوش.

    از حلقۀ گوش او چنین پندارم

    کانجا که زراست گوش می باید داشت

    (ر117)

    گوش من در

    درگوش من.

    گفت بنگر گوش من در حلقه ایست

    بستۀ آن حلقه شو چون گوشوار

    (غ1103)

    گوشه گشته

    گوشه شدن و گوشه کردن: منزوی شدن، خود را به کناری کشیدن.

    خوش است گوشه و با گوشه گشته ای چون من

    بهرچه باشد ازین دو چو شهد و چون شیرم

    (غ1738)

    دلداده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو

    نه چون تو گوشه گشته ای در گوشه ای افتاده ای

    (غ2439)

    گوشه گک

    کنجی آرام.

    چونکه ازو دفع شوم گوشه گکی سربنهم

    آید عشق چله گر برسرمن با چله ای

    (غ 2463)

    گوهرستی

    گوهری . این شیوۀّ خطاب در بلخ و کابل به جای خطاب و اخبار و استفهام با یا معمول تراست. مثلاً: مستُم: منم، کجاستی؟: کجایی؟ چرا چُپستی؟: چرا خاموشی؟   

    دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی

    دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

    (غ 2946)

    گیجگاه

    در گویش هراتی خواب گوش می گویند و آن موضعی از  سر و صورت و نزدیک گوش است که خوردن ضربه باعث بیهوشی می گردد:

    بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها

    تا وا رهد به گیجی این عقل زامتحانها

    ( غ 192)

    گیراندن 

    افروختن و روشن کردن. هیزم آسانسوزی را که در افروختن آتش استفاده کنند در گیران گویند.

    درآن زمان که چراغ خرد بگیرانیم

    چه های و هوی برآید زمردگان  قبور

    (غ1145)

    بران شدست دلم کاتشی بگیرانم

    که هرکه او نمرد پیش تو بمیرانم

    (غ1746)

    لاغ

    لطیفه، فکاهی.

    می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه برکسان

    جان ربّ خلّصنی زنان والله که لاغست ان کیا

    (غ1)

    لالا

    للـه، نیز هندو: خدمتگار، درهرات لقبی است برای برادر.

    او چو شکر بوده است دل چو شکر پر و لیک

    در ادب کودکان باشد لالا ترُش

    (غ1274)

    تو را دنیا همی گوید چرا لالای من گشتی

    تو سلطانزاده ای آخر نیی لایق به لالایی

    (غ 2498)

    لالایی هندو

    خدمتگاری هندو.

    به ترک ترک اولی تر سیه رویان هندو را

    که ترکان راست جانبازی وهندو راست لالایی

    (غ2499)

    لب شستن

    کنایه از ننوشیدن و ترک کردن.

    لب را ز شیر پستان می کوش تا بشویی

    چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن

    (غ2029)

    لب شکسته

    کناره شکسته.

    مثال کاسه های لب شکسته

    به دکان شه جبار بودیم

    (غ1529)

    لب لیسیدن

    کنایه از افتادن به یاد چیزی خوشمزه.

    هردم از یاد لبش جان لب خود می لیسد

    ورسقط می رسدش از بن دندان کشدش

    (غ1252)

    لب و لنج

    اکنون هم لب و لنج و هم لب و لانجه گویند به معنای اعتراض کردن و نارضایی نمودن. همان که در تهران لب و لوچه گویند.

    من خوشم از گفت کسان وز لب و لنج ترشان

    من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان

    (غ1815)

    لتخواره

    کسی که بزنندش. کسی که لت خورد یعنی کتک خورد. لت زدن و لت خوردن هردو به کار می رود.

    منم محکوم امر مر گه اشتربان و گه اشتر

    گهی لت خواره چون طبلم گهی شقّۀ علم باشم

    (غ 1432)

    خری کو درکلمزاری درافتاد و نمی ترسد

    برون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره

    (غ 2291)

    لتـّه 

    پارچهء کهنه

    لنگ رو چون که درین کوی همه لنگانند

    لتّه بر پای بپیچ و کج و مج کن سر و پا

    ( غ 169)

    لک لک

    از ابزار تنظیم چرخ آسیاست. در هرات مثلی است که از قضای فلکی – چرخ افتاد بالای لکلکی

    چون لک لک است منطق برآسیای معنی

     طاحون ز آب گردد نز لک لک مقنّن

    زان لک لک ای برادر طاحون ز دلو بجهد

    درآسیا درافتد گردد خوش و مطحن

    وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت

     در آسیا درافتی یعنی رهی مبیّن

    (غ2043)

    لگن جامه شویی

    ظرفی برای شستن، اکنون هم لگن و لگنچه گویند و هم تغار و تغاره و تغارچه.

    لگن نهاد خیالش به چشمۀ چشمم

    بهانه کرد کزین آب جامه می شویم

    (غ1745)

    لنج

    اطراف دهان. در زبان گفتار لب و لنج موجود است و مخصوصاً جامه ای که به صورت نامتناسب کوتاه و بلند باشد می گویند لب و لنج دارد  و به کسی که ناراحت است، گویند لب و لنجش آویزان است.

    باد منطق برون کن از لنج

    کز باد نطق درین غبارم

    (غ1564)

    لنگانه

    لنگان لنگان.

    گفتا که خمش کن کاین خنگ فلک

    لنگانه رود در محضر من

    (غ2092)

    لنگیدن

    کنایه از سستی و بی توجهی.

    درچنین دولت و چنین میدان

     ننگ باشد ز مرگ لنگیدن

    (غ2103)

    لوت

    لقمهء چرب و نرم، ضد آن لت است و لت و لوت در بسیاری از لهجه ها هنوز به کار می رود

     ز تیه خوش موسی و زمائدهء عیسی

    چه لوت است و چه قوت است و چه حلواست خدایا

    (غ 94)

    مثلی است که گویند  آن لوت به این لت می ارزد. نیز مثلی دیگر است در هرات که گویند غمخور را غم رسد و لوت خور را لوت.

    این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست

    خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را

    ( غ 186)

    صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش

    ترا که رغبت لوت و غم عشاست بخسب

    (غ 314)

    خوانی دگراست غیر این خوان

    تا لوت خورند اولیا سیر

    (غ1058)

    لوزینه

    نوعی شیرینی که از شکر و بادام سازند. اکنون لوز گویند.

    یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود

    ساعت یاری نبود خایف و فرّار و ترش

    (غ1290)

    خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه

    لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش

    (غ1227)

    لولیدن

    غلت زدن. غلتیدن. اکنون لول خوردن گویند.

    گولی مگر ای لولی اینجا بچه می لولی

    رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش

    (غ1227)

    لوند

    بد و بدکاره.

    بوی وصالت رسید روضۀ رضوان دمید

    صلح کن الصلح خیر کوری دیو لوند

    (ت3466)

    مادرمرده را شیون میاموز

    به آنکه  در کار خویش استاد است معلم مشو.

    تو مادر مرده را شیون میاموز

    که استاد است عشق آموز مارا

    (غ 105)

    ماده نر (هراتی: نرّماده)

     ناقص الخلقه و دوجنسه باشد. مخنّث؟

    جان من از جان عشق شد همگی کان عشق

    همره مردان عشق ماده نری گو مباش

    (1274)

    ماکو

    از ابزار بافندگی.

    بافیدۀ دست احد پیدا بود پیدا بود

    از صنعت جولاهه ای وز دست و از ماکوی او

    (غ 2130)

    ماکیان و خروس داشتن

    در تهران گویند: مرغ و خروس.

    اگرچه ما نه خروس و نه ماکیان داریم

    ز بیضه سرکن و بنگر که ما کیان داریم

    (غ1743)

    مانده شدن

    خسته شدن ( در گویش تهران) از تکرار و سختی کاری ناتوان شدن و نیروباختن. ترکیب مانده شدن در تمام گویشهای افغانستان به کار می رود. به کسی  که مشغول کاریست، از باب احوالپرسی و تعارف گویند: مانده نباشید. چنانکه در تهران گویند: خسته نباشید. ترکیب ماندگی کم شدن نیز هست، معادل خستگی درکردن و خستگی کم کردن.

    مانده شدست گوش من ازپی انتظار آن

    کزطرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان

    (غ1832

    آن قدح شاده بده دم مده و باده بده

    هین که خروس سحری مانده شد از ناله گری

    (غ2456)

    مانده شدم از گفتن تا تو برما مانی

     خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی

    (غ2606)

    مپا

    منتظر مباش. نگران مباش. پاییدن به معنای ماندن بیشت در کابل و بلخ معمول است و پاییدن به معنای مراقب بودن بیشتر در تهران معمول است.

    روز وصالست و صنم حاضر است

    هیچ مپا مدت آینده را

    ( غ 253)

    مجه

    مگریز. درگویش هروی جستن به معنای گریختن و هنگام صرف صیغه های فعل جیم مشدد می شود؛ مثلاً مجّه: می گریزد، بجّه: بگریز. بجّه بجّه: حالتی که هرکس به فکر فرار است.

    گرگنج خواهی سربنه ورعشق خواهی جان بده

    در صف درآ و پس مجه ای حیدر کرّار من

    (غ1798)

    مرداربوی

    بوی مردار. اضافۀ مقلوب که هم در بلخ و هم در کابل به کار می رود. از مثالهای دیگر. ترش بوی می دهد. یعنی بوی ترشی می دهد. شیرین بویک: بوی شیرین. 

    ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس

    مردار بوی دارد دایم دهان کرکس

    (غ1211)

    مرده کش

    مرده کش کسی که کارش انتقال اموات است به سوی قبرستان.  نیز به کنایه در موردی گویند که  در کار کفن و دفن گرفتار گردند و از کار خویش باز مانند. گویند: به مرده کشی افتادیم.

    آن سبدکش می کشد مر لقمه ها را تون بتون

    می تواند مرده کش مر شاهدت را گورگور

    (غ1079)

    مرغ زیرک به پای آویخت

    به کنایه در مورد کسی گویند که به زیرکی معروف باشد ولی در دامی که از آن پرهیز می کرد، افتد.

    مرغ زیرک به پای آویخت

    خوبست که ذوفنون نگشتی

    (غ2726)

    وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی

    مرغ زیرک شوی خوش بدو پا آمیزی

    (2863)

    مزاد

    هل می من مزید یعنی کیست که بها را بیفزاید و گرانتر بخرد. در گویشهای افغانستان گویند: فلانکس شاگرد مارا یا کارگر مارا مزاد کرد. یعنی او را به وعده فریفت و از چنگ ما بیرون کرد.

    چون یوسف آن عزیز مصریم

    هرچند که در مزاد باشیم

    (غ 1551)

    مزوره 

    پرهیزانه.

    جان را بده از مزورۀ خویش

    تا نبود صحتش مزوّر

    (غ1056)

    مسکل

    مکـَن، جدا مشو، مگسل. در گویشهای کابل و بلخ سکلیدن بیش از گسستن و به همان معنی به کار می رود.

    بگوش دل پنهانی بگفت رحمت کل

    که هرچه خواهی میکن ولی زما مسکل

    (غ1358)

    مسواک

    چوبی از درخت مسواک که برای شستن دندانها بکار می رود و دهان را خوشبو می سازد.

    خامش که اندر عاشقی غرقه تری در بیهشی

    گرچه دهان خوش می شوی زین حرف چون مسواک من (غ1799)

    مشک

    به گمان اغلب تصغیر موش و گونه ای از موشک است.

    مشکی را مشکی را مشک پر هوسی را

    چه کشانی چه کشانی به مطارات هوایی

    (غ2824)

    مشک باده

    ظرفی از پوست برای مایعات. هنوز هم مشک، که نام دیگر آن خیک است برای انتقال مایعات و روغن به کار می رود. و در قصابی و گوسفندکشی اصطلاحی است که گویند: این گوسفند را خیکی پوست کنید. و خیکی پوست کردن صورتی از پوست کندن است که پوست را سالم و بدون پارگی و درز از لاشه جدا می کنند.

    ای باده تو از کدام  مشکی

    وی مه به کدام ماه زادی

    (غ2744)

    مشین

    منشین.  امروز می گویند:  نـَـشین

    ای یار قمر سیما، این مطرب شکرخ

    آواز تو جان افزا، تاروز مشین از پا

    (غ 83)

    آمده ای بیگه خامش مشین

    یک قدح مردفگن برگزین

    (غ 2116)

    معاش

    حقوق و هزینۀ خرج.

    معاش خانۀ جانم اگرنز قرص خورشید است

    چرا ای خانه بی خورشید تو روشن نمی آیی

    (غ2560)

    معلق زدن 

    لهجه: ملاّق زدن

    پیش روزن ذرّه ها بین خو ش معلق می زنند

    هرکرا خورشید شد قبه چنین باشد نماز

    (غ 1195)

    مغز خر خوردن

    کنایه از بسیار بی خرد بودن

    مغر پالوده و بر هیج نه در خواب شدی

    گوییا لقمهء هر روزهء تو مغز خر است

    (غ 410)

    مکوک

    ماکو.

    مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه

    صد تار بریدی تو در تار دگر رفتی

    (غ 2588)

    مکیس

    چانه زدن. تلاش در ارزان خریدن یا گران فروختن.

    گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را

    با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی

    (غ 2483)

    مگس دوغ

    اکنون مگس میان دوغ کنایه از شخصی است که در کار دو یا چند تن مداخلۀ بی جا کند.

    مگس روح درافتاد درین دوغ ابد

    نه مسلمان و ترساونه گبرونه جهود

    هله می گوکه سخن پرزدن آن مگس است

    پرزند نیز نماند چه رود دوغ فرود

    (غ794)

    منبر

    تریبون. سکوی سخنرانی. در گویش تاجیکی تریبون و سکّوی سخنرانی را منبر گویند.

    بلبل سرمست برای خدا

    مجلس گل بین و به منبر برآ

    (ت3475)

    مو

    میو. صدای گربه.

    گرچه شود خانۀ دین رخنه ز موش حسدی

    موش کی باشد برمد از دم گربه به موی

    (غ 2457)

    موبند

    موی بلند عاریتی که زنان بر موی خویش می بستند و فرو می هشتند. سرمویی نیز می گویند.

    باتارک کل آمد موبند فروهشته

    ابروی خود ازوسمه آن کور سیه کرده

     (غ 2303)

    موزه

    کفش ساق بلند که در تهران چکمه گویند. مثلی است در بلخ و کابل که: آب را ندیده موزه کشیدن. یعنی کاری بدون اطلاع و بدون مقدمه کردن.

    وانگه که مرهم آری سر را به عذر خواری

    بر موزۀ محبت افتد هزار پینه

    (غ 2386)

    موی از خمیر کشیدن

    بسیار دقیق بودن. شدت نازک بینی. برخی گویند موی را از  ماست می کشد.

    برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی

    که ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز

    (غ1203)

    موی سپید و آسیا

    مثلی است که  گویند: من این موی را در آسیا سفید نکرده ام . کنایه از کسب تجربه به مرور زمان است

    گر موی من چون شیر شد، از شوق مردن پیر شد

    من آردم، گنده نیم، چون آمدم در آسیا؟

    (غ8)

    موی گرفتن

     تراشیدن

    جانا قبول گردان این جست و جوی مارا

    بنده و مرید عشقیم برگیر موی مارا

    (غ 193)

    می بپراند

    همی بپراند، می پراند

    در گویش کابل و بلخ گفته می شود: می براید یعنی بر می آید و می بیایم یعنی می آیم و خواهم آمد

    زاول امروزم او می بپراند چو باز

    تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا ؟

    (غ 208)

    می برایم

    برمی آیم.

    گرچرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور است

    بیدار و خفته هردم مستانه می برایم

    (غ1700)

    می برون آمد

    برون می آمد. آوردن می استمرار در اول کلمه امروز نیز در لهجۀ بلخ و کابل معمول است. نیز گویند می بیاید، یعنی می آید و خواهد آمد.

    لحظه لحظه می برون آمد زپرده شهریار

    باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

    (غ1076)

    می بروی

    می روی، یا می خواهی بروی.

    مرو مرو چه سبب زود زود می بروی

     بگو که چرا دیر دیر می آیی

     (غ3097)

    می بیفتی

    می افتی، نیز: خواهی افتاد. گویند: می بیایه، یعنی خواهد آمد.

    ازحیله خواب رفتی، هرسوی می بیفتی

    والله که گربخسبی این باده برتو ریزم

    (غ1697)

    می دانم 

    شیوۀ تلفظ شخص اول فعل حال، در بلخ، کابل و هرات، به ضم ماقبل الآ خر.

    سربرمزن ازهستی تا راه نگردد گم

    دربادیۀ مردان محوست تورا جم جم...

    کی روید ازاین صحرا جزلقمۀ پرصفرا

     کی تازد بربالا این مرکب پشمین سم

    شورپرد چون کرکس خاکش بکشد واپس

    هرچیز به اصل خود بازآید می دانم

    (غ1464)

    میراب

    ناظر آب بخشی در محلات و مزارع. این منصب در بسیاری از شهرها هنوز هست و میراب را میرآو گویند

    ای میر آب بگشا آن چشمهء روان را

    تا چشمها گشاید زاشکوفه بوستان را

    ( غ 186)

    بندۀ این آبم و این میرآب

    بنده تر از من دل حیران من

    (غ2114)

    میشه

    میشه : میش است. نیز میشه شکل دیگری از تلفظ میش برای گوسفند ماده.

    بود اندیشه چون بیشه درو صد گرگ و یک میشه

    چه اندیشه کنم پیشه که من زاندیشه ده مستم

    (غ1419)

    می ورشد

    برمی شد.

    شمعها می ورشد از سرهای من

    شرق تا مغرب گرفته از قطار

    (غ 1095)

    ناخورده و نابرده

    مثلی است معروف که گویند: نه خورده و نه برده گرفته درد گرده. و در موردی گویند کسی بی سبب و بی بردن مفادی در موضوعی مورد عتاب و باز خواست قرار گیرد و زیان بیند.

    ناگاه درافتادم زان قصر وسراپرده

    درقعر چنین چاهی ناخورده و نابرده

     (غ2303)

    نا خوش

    اندوهگین، بیمار

    یاران نو گرفتی و مارا گذاشتی

    ما بی تو ناخوشیم  اگر تو خوشی زما

    (غ 200)

    نازباز

    ناز و نوازش.

    هریکی با نازباز و هریکی عاشق نواز

    هریکی شمع طراز و هریکی صبح نجات

     ( غ 386)

    آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

    وان ناز و باز و تندی دربانم آرزو ست

     (غ 441)

    گل را نگر ز لطف سوی خار آمده

    دل نازوباز کرده و دلدار آمده

    (غ 2400)

    ناشتاب

    گرسنه، کسی که از بامداد چیزی نخورده باشد.

    زبامداد کسی غلملیج می کندم

    گزاف نیست که من ناشتاب خندانم

    (غ1740)

    ناشکری

    کفران نعمت، ناسپاسی.

    با هیچ دل مست او تقصیر نکردست او

    پس چیست ز ناشکری تشنیع چنانستی

    (غ2585)

    ناشی 

    کم دان و بی تجربه.

    چونکه دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم

    عاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان

    (غ1935)

    چو دربزم طرب باشی بخیلی کم کن ای ناشی

    مبادا یار از اوباشی کند با تو همین دستان

    (غ2119)

    ناف به نام کسی یا چیزی بریدن

    رسمی کهن است میان خراسانیان که نوزادان را هنگام بریدن ناف به نام کودک دیگری نامزد می کرده اند و یا درآن هنگام آرزوی نیکی برای نوزاد می داشته اند و معتقد تأثیر این کار بوده اند.

    به نام عیش بریدند ناف هستی ما

    به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش

    (غ1284)

    مادر چو داغ عشقت می دیدید در رخ من

     نافم برآن برید او آن دم که من بزادم

    (غ1688)

    ناف به خنده بریدن:

    همچو گل ناف تو بر خنده بریدست خدا

    لیک امروز مها نوع دگر می خندی

    (غ2868)

    ناف به مستی بریدن:

    مرا چون ناف برمستی بریدی

    زمن چه ساقیا دامن کشیدی

    (غ2663)

    نالش

    درپی سرنای عشق تیزرو و دلنواز

    کزرگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم

    (غ1721)

    نانبا

    نانوا، نان پز.

    چه روزیهاست پنهانی جزین روزی که می جویی

    چه نانها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا

    (غ 54)

    ز خاک من اگر گندم بر آید

    از آن گر نان پزی مستی فزاید

    خمیر و نانبا مستانه گردد

    تنورش بیت مستانه سراید

    (غ 683)

    عباد را برهانم ز نان و از نانبا

    حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز

    (غ1202)

    نان ریزه از خاک چیدن

    چیدن نان از زمین و از جایی که امکان پای نهادن برآن باشد هنوز یکی از سنن نیک و از آداب ضروری شمرده می شود.

    چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم

    چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین

    (غ2084)

    نان گندم گرنداری کو حدیث گندمین 

    مثل معروف دربیان خوش زبانی و با مهر و محبت سخن گفتن. هراتی: نان گندمی نداری زبان مردمی که داری!

    فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

    نان گندم گرنداری گو حدیث گندمین

    (غ1937)

    نان کم در مهمانی

    معروف است که در مهمانی نباید نان کم باشد، چنانکه صدا کنند که نان اینجا کم است.

    انبوه بیار نان که زشتست

    کاواز دهد کسی که نان نه

    (غ2359)

    نان و نمک

    نان و نمک کسی را خوردن خورنده را به حقشناسی و رعایت  میزبان وامی دارد.

    تابر نمک و نان تو انگشت زدستیم

    در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم

    (غ1490)

    ناو آسیا

    ابزاری به شکل ناودان که آب را از جوی بر پرّه های چرخ آسیا می ریزاند.

    تا آب ز ناو آسیا می ریزد

    می گردد سنگ و می زند در پستی

    (ر1825)

    نبات ریز

    نبات ریز به دومعنی، یکی افشاندن و ریختن نبات بر سرکسی یا به مناسبتی نثار کردن، دیگر پختن و ساختن نبات که آن را نیز نبات ریزی گویند.

    خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد

    با خردم ستیز شد هین بربا ازو خبر

    (غ1021)

    یا جهت ستیز من یا جهت گریز من

    وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی

    (غ 2483)

    نباشد عیب پرسیدن

    پرسیدن عیبی ندارد. این عبارت هنوز برای آنکه پرسشی را عذرآمیز سازند به کار می رود:

    نباشد عیب پرسیدن، تو را خانه کجا باشد؟

    نشانی ده اگر یابیم و آن اقبال ما باشد

    (غ 567)

    نبگذار

    مگذار. نیز گویند: نبیا، یعنی میا. نبرو، یعنی مرو.

    بگردان جام عشق ای شهره ساقی

    نبگذار از وجودن هیچ باقی

    (غ 3163)

    نبو

    نبود.

    این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو

    یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو

    (غ2237)

     نتان دویدن

    دویدن نتوان. نتوان دوید.

    آنجا نتان دویدن ای دوست برقدم

    پر نیز می بسوزد گرزانک می پری

    (غ3113)

    نتان کردن و نتان بودن

    نتوان کردن و نتوان بودن.

    سالوس نتان کردن مستور نتان بودن

    از دست چنین رندی سغراق رضا خورده

    (غ2304)

    نر

    کنایه از دلیر و بی باک

    من بندۀ آن عاشق کاو نر بود و صادق

    کاز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد

    (غ 599)

    گر تو شراب خواره و نرّی و اوستاد

    چون گل مباش کو قدحی خورد و اوفتاد

    (ت 3500)

    نرگدا

    گدای پررو، در مورد بیماری که خوش خورد و خوش خسبد و خود را به بیماری زند نیز گویند: نرّه بیمار.

    خوان روانم ازکرم زنده کنم مرده بدم

    کو نرگدایی تا برد، از خان عشقم زلّه ای

    (غ2431)

    نرگس تر بر

    بر نرگس تر.

    یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت

    ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر

    (غ1035)

    نشانی

    1.رمز. این نشانی جز نشانی  به معنای آدرس است. نشانی رمز و سرّ میان دو کس.

    2. نشانۀ  یادبود

    گر از وی درفشان گردی، ز نورش بی نشان گردی

    نگه دار این نشانی را میان ما نشان باشد

    (غ577)

    نشینم

    ننشینم.

    هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا

    جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم

    (غ1718)

    نغنغه

    آهنگ در موسیقی. شاید آهنگی ملایم و آرام بوده است که صدای کودک را که نه آرام است و نه هم گریه می کند بلکه آهسته آهسته صدایی می کشد می گویند نغننغ می کند و البته این غیر از نق زدن است.

    مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

    نغنغۀ دگر بزن پردۀ تازه برگزین

    (غ 1840)

    نقل ریختن

    هم نقل افشانی و نقل پاشی مقصود تواند بود و هم پختن و ساختن نقل که آن را نیز نقل ریزی گویند.

    آن نقل هزارمن بریزید

    تا گردد هرکجا گدا سیر

    (غ1058)

    نکنیم 

    به سکون کاف که اکنون نیز مخصوصاً در بدخشان و در تاجیکستان به همین شیوه تلفظ می کنند.

    نکنیم بر وزن هستیم ، و اگر با به ضمّ کاف بخوانیم، یک هجا به وزن افزوده می شود و شنونده و خواننده احساس اشکال در وزن می نماید

    چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب

    صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها

    (غ 84)

    نمد زدن

    کنایه از نداشتن حس و روح. نیز اگر کسی دیگری را بی رحمانه  بزند، به کنایه گویند: به نمد می زنی؟

    از قالب نمد وش رفت آینۀ خرد خوش

     چندان که خواهی اکنون می زن تو این نمد را

    (غ 191)

    نمرد

    بروزن نخورد، یعنی نمیرد.

    بران شدست دلم کاتشی بگیرانم

    که هرکه او نمرد پیش تو بمیرانم

    (غ1746)

    نمی دانم

    این اصطلاحی قدیمی است که هنوز معمول است  که گویند نامم «نمی دانم» است یا نام این شخص یا این چیز «نام نداره» است.

    من آن کسم که تو نامم نهی نمیدانم

    چو من اسیر توام پس امیر میرانم

    (غ 1746)

    نهالین

    نالین.

    چه آساید به هرپهلو که گردد

    کسی کز خار سازد او نهالین

    (غ 1898)

    نه سیخ بسوزد نه کباب

    مثلی است در مورد رعایت دو سوی معامله را داشتن.

    چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی

    که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم

    (غ1622)

    نیت کردن

    عزم و آهنگ کردن.

    جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند

     قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید (غ754)

    نیل پز

    کسی که برگ درختن نیل را برای ساختن نیل می پزد.

    تو رنگ رزی تو نیل پزی

    هل کاینه را رنگین نکنی

    (غ3361)

    نیم قدم شد ز تو فرسنگ من

    به کنایه در مورد کوتاه نمودن راه از شوق دیدار.

    بیگهی و دوری ره باک نیست

    نیم قدم شد ز تو فرسنگ من

    (غ2117)

    نیم کاره

    نا تمام.  اکنون در بلخ و کابل  نیم کله و در هرات نیم کاله  گویند

    رو ترک این گو ای مُصِر آن خواجه و این منتظر

    کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا

    (غ 27)

     این نیمکاره ماند و دل ما ز کار شد

    کار او کند که هست خداوندگار ما

    (غ 203)

    چو نیمکاره شد این قصه چون دهان بستی

    زبیم ولوله و شرّ و فتنه و فریاد

    (غ918)

    نیمه ای گفتیم و باقی نیمکاران بوبرند

    ما برای روزپنهان نیمه را پنهان کنیم

    (غ1598)

    من نیمکاره گفتم باقیش تو بگو

     تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم

    (غ1708)

    وابریده از شیر

    از شیر گرفته شده. کودک برگرفته شده از شیر مادر.

    لاغر چو هلال مانده طفلم

    سه ماهه ز شیر وابریده

    (ت3404)

    واروم

    باز روم ، برگردم.

    آیم کنم جان را گرو، گویی مده زحمت برو!

    خدمت کنم  تا واروم گویی که ای ابله بیا!

    ( غ 5)

    واپرسم

    بازپرسم. هنوز اصطلاح پرس و واپرس به معنای تحقیق و تجسس به کار می رود.

    چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم

    سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا

    (غ 60)

    وارود

    باز رود.

    آن که ز روم زاده بـُد جانب روم وارود

    وانکه ز غور زاده بـُد هم سوی غور می رود (غ552)

    واری

    سان، گونه، همچون. باید توجه داشت که این واری غیر از وار- - - >  واره است  و این واری بیشتر به صورت پسوند تشبیهی در گویشهای  کابل بلخ و هرات به کار می رود.

    تو پـرّ و بال داری مرغ واری

    به پـرّ و بال مردان را چه پرواست ؟

    (غ 355)

     آصفی هروی غزلی با ردیف واری دارد که مطلع آن این است:

    دل که در نالهء زار آمده بلبل واری

    وصف روی تو ادا کرده به ما گل واری

    -

    بدان نشان که دمم داده ای که از می خویش

    تهی و پر کنمت دم به دم قدح واری

    (غ3068)

    چو پیراهن برون افکندم از سر

     به دریا در شدم مرغاب واری

    (غ 2689)

    نگارونقش چون گلبرگ شود

    گدازیده شود چون آب واری

    (غ2695)

    ز تبریز آفتابی رونمودم

    بشد رقاص جانم ذرّه واری

     (غ2716)

    واشو 

    بازگرد( قس. ازسرواکردن)

    یا عاشق شیداشو یا از برما واشو

    درپرده میا باخود تا پرده نگردانم

    ورجست

    برجست، سرزد.

    زان روز که دیدیمیش ما روزفزونیم

    خاریم که ورجست گلستان یقین شد

    (غ644)

    ورگنج

    برخیز.

    تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا

    بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی

    (غ3129)

    ورزدی: برزدی

    ای سرو برسرورزدی تا از زمین سرورزدی

    سردرچه سیر اموختت تا ما دران سیران کنیم

    (غ1386)

    وریشم تاب

    ابریشم تاب. قابل یاد آوری است که در زبان پشتو ابریشم را وریشم گویند.

    چو ابریشم شوی آید وریشم تاب وحی او

    ترا گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن

    (غ1847)

    هرباری

    همیشه. دفعات سابقه.

    نکو بنگر بروی من نه آنم که هرباری

    ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری

    (غ2526)

    بنامیزد نگویم من که تو آنی که هرباری

    زهی صورت بدان صورت نمی مانی که هرباری

    (غ2527)

    هرچه بکاری بروید

    مثل و کنایه. نیز گویند: هرچه کشتی درو می کنی.

    سبزه و سوسن لاله و سنبل

    گفت بروید هرچه بکاری

    (غ 3034)

    هرکاره

    کسی که کارهای مختلفی به او محول کنند. کسی که کارهای مختلفی انجام دهد.

    تویی فرزند جان کار تو عشقست

    چرا رفتی و تو هرکاره گشتی

    (غ2660)

    هریسه

    هلیم/حلیم. غذایی که بسیار پخته و نرم شده باشد.

    حیلت بگذار و آب و روغن

    ماییم هریسۀ رسیده

    (غ 2355)

    نیز هرچه مانند هلیم مهرا و نرم پخته شود گویند: هریسه شده است. هریسه پای روغن ندارد، یعنی روغن می دود به هرکنج هریسه اما هریسه برجای ایستاده است.

    نتانی آمدن این راه با من

    کجا دارد هریسه پای روغن

    (غ1908)

    هستانه 

    وجودی.

    دانا شده ای لیکن از دانش هستانه

    بی دیدۀ هستانه رو دیده تو بینا کن

    (غ1876)

    هفت آب شستن

    خوب و به دقت شستن و پاک کردن.

    رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

    وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

    (غ 2131)

    هل

    (بهل)، بمان، بگذار.

    جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی

    ری بهل واو بهل شو همگی جان و مترس

    (غ 1204)

    هلپند

    هپند. کودن و خرف.

    چو او ماه شکافید شما ابر چرایید

     چو او چست و ظریف است شما چون هلپندید؟

    (غ 638)

    هله

    یالله، زود باش. بشتاب.

    گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد

    امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله

    (غ2280)

    هله

    یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله

     زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر

    (غ1017)

    هلد

    نهد، گذارد؛ واهلد: واگذارد

    مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند

     بوی خود را واهلد درحال و زلفش بو کند

    (غ740)

    همچنین

     (اشاره)، جالب است که فهم این بیت بی تمثیل میسر نیست.

    سرهمی پیچی به هرسو همچنین

     چیست یعنی من ز سر خوش نیستم

     (غ1659)

    همچین

    بیان تمثیلی.

    درمن که توام بنگر خودبین شو و همچین شو

    ای نورزسرتاپا از پای مگو وز سر

    (غ1030)

    همستاره

    سازگار. امروز نیز گویند ستاره های آنها به هم نزدیک است.

    دلم با عشق هم استاره افتاد

    نخواهی جرم از استاره بستان

    (غ 1899)

    همشیره

    برادر یا خواهر رضاعی، نیز دو شیرینی که از یک شیره ساخته باشند.

    مرا همشیره است اندیشۀ تو

    از این شیره بسی مل می توان کرد

    (غ 684)

    هش به سوی چیزی چیزی بودن

    توجه و اندیشه به چیزی و سوی داشتن.

    او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ

    عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر

     (1036)

    هنگام

    زهنگام بردن: از موقع معین غافل ماندن.

    ای برده نماز من ز هنگام

    هین وقت نماز شد بیارام

    (غ1556)

    هنوزا

    هنوز. اکنون نیز هنوزا و هنوزه گویند.

    تو هنوزا که جنینی نه بدانی مارا

    آنکه زادست بداند که کجا افتادیم

    (ت3450)

    هیزم بنه چو خرمن

    مثلی است معروف در مورد سرمای شدید آخر بهمن ماه یا برج دلو. که گویند (چنانکه در هرات معمول است): امن، بهمن، کنده کن خرمن، ذغال بخر صد من، هر چه چله کلان و چله خورد نکرد عهده اش بر من.

    دیدی چه گفت بهممن هیزم بنه چو خرمن

    گردی نکرد سرما، سرمای هردو برمن

    (غ 2034)

    هی هی

    احسنت، آفرین.

    چه شاهست اینچنین مهمان رسیده

    چه ماهست اینچنین تابنده هی هی

    (غ3175)

    هیی

    هستی.

    ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه

    ازسر تو برون کن هی سودای گدایانه

    (غ2321)

    یــارا

    توانایی.

    چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم

    سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا

    (غ 60)

    یارب: یارب چه؟

    خدامیداند که، نمیدانم چه..

    مستان سبوشکستند برخنبها نشستند

    یارب چه باده خوردند یارب چه مل چشیدند

    (غ850)

    یارانه 

    کمک و مساعدت.

    هرکه زین رنج مرا باز یکی یارانه

    بکند در عوض آن بکنم من صدبار

    (غ1093)

    یارک

    کاف تحبیب در چنین موارد از ویژگیهای لهجۀ بلخ و کابل است.

    با یارک خود بساز پنهان

    مستیز بجان تو که مستیز

     (غ 1193)

    یارکان نیز آمده است:

    یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر ازین

     کرّۀ عشقم رمید و نه لگامستم نه زین

    (غ 1980)

    یارکده

    یارستان، یارخانه، مجمع یاران.

    مجمع یاران، انجمن یاران

    دف دریدست طرب را به خدایی دف او

    مجلس یارکده بی دم او بارکده ست

    (غ 411)

    یارگر

    یاریگر، کمک رسان.

    ای خدایا پرّ این مرغان مریز

    چون به داوودند از جان یارگر

    (غ1100)

    یک جان در دو تن

    هراتی: جان به یک قالب. در شدت و فرط محبت گویند.

    جان من جان تو جانت جان من

    هیچ کس دیدست یک جان در دوتن؟

    (غ2012)

    یخدان

    در خراسان تا هنوز بناهایی است که در آن از زمستان برای تابستان یخ ذخیره می کنند  و آنها را یخدان می گویند و البته در سابق چنین بناهایی بیشتر بوده است. در هرات برخی از این یخدانها هنوز با نامهای خاصی معروف است.

    هرگز دیدی تو یا کسی دید؟

    یخدان زاتش دهد نشانه

    (غ2351)

    یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را

    کی داند آفرین را این جان آفریده

    (غ2393)

    یخنی

    یخنی اقلاً اکنون به دو نوع غذا گفته می شود. یکی  گوشت یخنی است که ساده  و تقریباً بدون مصالح بسیار، تنها با اندکی پیاز و نمک پخته می شود و چون آبش خشک شود گوشت پخته و خوشمزه می ماند که گاهی آن را لای برنج می نهند و بخنی پلو می گویند.

    دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم

    گر تقاضای شراب و یخنی و طرقو کند

    (غ741)

    یدک

    اسب آراسته و بدون سوار که برای شاهان و بزرگان از روی احتیاط آماده می داشتند.

    لکلک بیاید با یدک برقصر عالی چون فلک

    لک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان

    (غ1794)

    یشم

    سنگی روشن و شفاف که شباهت به لعل دارد ولی آن بها و خصوصیت را ندارد.

    هم نقدی و هم جنسی هم لعلی و هم یشمی

    هم صلحی و هم جنگی ای مه تو کرا مانی

     (غ3123)

    یله

    رها.

    تکیه گه تو حق شد نه عصا

    انداز عصا وان را یله کن

    (غ 2095)

    امروز ببینی که کیان را یله کردی

    امروز ببینی که کیان را بگزیدی

    (غ2631)

    ییله

    صورتی است از ییلاق که خانه های تابستانی ترکان است. در برابر آن قشلاق است.

    بهارست همدگر ترکان به سوی ییله روکردند

    که وقت آمد که از قشلق به ییله روی گرداند

    (غ3367)

    تمام شد در روز چهارشنبه 23 ماه جون 2010 برابر 3 تیر/سرطان 1389 همزمان با رخداد زلزله ای با درجۀ 5 ریشتر در شهر اتاوا – کانادا

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ چهارشنبه 2 تير 1389 ساعت 8:36 بعدازظهر

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    خلیلی و سخنوران ایران

    گزاف نیست که بگوییم هیچ شاعر وسخنور، و در کُلّ هیچ شهروند بیرون از مرزهای سیاسی، به اندازۀ استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامیداشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است. در این یادداشت کوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای  فرهنگی میان روانشاد استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران. سالهاست که خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستیها همچنان خوش می درخشند و خوشتر اینکه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آنها  بر جریدۀ عالم ثبت.

    حبیب یغمایی

    نوجوان بودیم و در هرات، که با دیدن دیوان نوین استاد روانشاد ملک الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم  که بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت کتابفروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّۀ یغما، در یک صفحۀ مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:

    در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی

     از پیشروان پیشتر افتاد  خلیلی

     همواره سخنگو بوَد و شاد که فرمود

     ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی

     بنهاد می نشأه فزا باده کشان  را

     بر خوان ادب ، خانه اش آباد، خلیلی

    در عرصهء گیتی به نوی ولوله افکند

     حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی

     پرسند گر امروز که استاد سخن کیست

     گوییم هم آهنگ که استاد  خلیلی

     تا نام ز افغان و ز ایران به جهان  است

    نام تو به تاریخ بماناد  خلیلی

    شاید این دریافت آسان ما برای آن بود که این غزل زیبا آسانتر و زودتر به نظر می آمد وبه  تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت، که ما دران سنین یک سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها کتابچه ای هم به نام پیوند دلها چاپ شده بود که آن را هم مرحوم امیدوار در کتابفروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان کابل و تهران چاپ شده بود.

     در ادامۀ این یادداشت، فشرده ای از مکاتبات و مراسلات منظوم  میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود. موضوعی که در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.

    ملک الشّعراء بهار

    ملک الشعرا خلیلی ماتمسرود یا مرثیه ای  در مرگ ملک الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است که این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور/اردیبهشت در مجلس یادبود ملک الشعرا بهار در سفارت ایران در کابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه را با هم می خوانیم:

    دریغا که آن ماه تابان نشسته

    بلند آفتاب خراسان نشسته

    دریغا که ملک سخن بی ملک شد

    که از تخت معنی سلیمان نشسته

    وزید از کجا تندباد خزانی

    که از پا درخت گل افشان نشسته

    مهین اوستاد سخنگوی طوسی

    چرا این چنین زار و نالان نشسته

    مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ

    که افسرده اندر گلستان نشسته

    مگر خشک شد زنده رودش که صائب

    چنین خشک لب در صفاهان نشسته

    سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب

    مگر در غم مرگ خاقان نشسته

    بهاری فروچید زین باغ دامن

    که از نغمه مرغ سحرخوان نشسته

    بزرگ اوستادی که در ماتم او

    قلم تا دم حشر گریان نشسته

    نه در ماتمش مویه ایران کند سر

    که افغان هم از غم در افغان نشسته

    ز آغاز تاریخ، ایران و افغان

    سر خوان دانش چو اخوان نشسته

    سخنور نباشد به یک مرز منسوب

    چو تاجیست بر فرق کیهان نشسته

    ملک رخ به تهران نهفت و من اینجا

    ستایشگر وی به پروان نشسته

    دنیا طاهری

    در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا که با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبۀ سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.

    دنیا طاهری، با حضور ملک الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:

    شهر مشهد را کنون شور و صفای دیگر است

    چونکه اینک میزبان شـــــاعر دانشـــور است

    بدیع الزّمان فروزانفر

    اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینکه نامۀ بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:

    نکردی به نامه مرا یاد استاد

    دل شادت انده مبینــاد، استــاد

    او خطاب به فروزانفر می گوید:

    تو باشی در آنجا که روید ز خاکش

    گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد

    کهن بوستانی که سرو بلندش

    ز باد خزانیست آزاد، استاد

    به هر سنگ آن داستانها نوشتست

    ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد

    من اینجا که هر خار در پهنه دشتش

    براین روزگاری دهد یاد، استاد

    او پس از آنکه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد کهن بوم و بر خویش می سراید:

    مرا زادگه بود آنجا که خاکش

    دهد از بهشت برین یاد، استاد

    چمنها گل و لاله و نرگس آرد

    چو هر بامدادان دمد باد، استاد

    ازآن گونه گون باغهای نگارین

    به لب مانده انگشت بهزاد، استاد

    همه تودۀ سیم، هنگام بهمن

    همه خرمن زر به خُرداد، استاد

    تناور درختان ورزنده بر کوه

    چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد

    خلیلی در جده از بی همزبانی شکوه سر می دهد و ازین درد می نالد و آرزو می کند که کاش همزبانی او را به نامه یی و پیامی یاد کند و دل نازکش را شادی بخشد.

    دریغا که از همزبانان جدایم

    ازین درد نالم به فریاد، استاد

    دلم شاد گردد اگر همزبانی

    در این گوشه آرد مرا یاد، استاد

    او که دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامۀ دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان آرزومند دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن اوست:

    من این دُرّ درّی به نام تو کردم

    که تو دُرشناسی و استاد، استاد

    مرا مهر تو کرد گستاخ، ورنه

    که زیره به کرمان فرستاد؟ استاد

    عجم تا زمین را به زا برنگارد

    به ارض عرب تا بود ضاد، استاد

    زمین سخن باد سرسبز از تو

    گل آرزویت مریزاد، استاد

              فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیک آشنا داشته، که خلیلی را سلیمان ملک سخن می شناسد.  سخن خلیلی چنان  نزد او ارجمند است که آن را صلۀ پیش پرداختۀ مدیحۀ خود می داند:

    اوستادا زبعد عهد دراز

    نامه ای سوی ما فرستادی

    آشنایان عهد دیرین را

    پیک نوآشنا فرستادی

    هُدهُد مژده ور سلیمان وار

    تا به شهر سبا فرستادی

    پیش تا من کنم مدیح تو ساز

    صلتم از سخا فرستادی

    نعمت بیکرانه بخشیدی

    گنج بی منتها فرستادی

    فروزانفر که هجر خلیلی را کشنده و سوزنده دیده اکنون قصیدۀ او را خونبها و کوثر خویش می یابد:

    ریختی خون من به دشنۀ هجر

    هم مرا خونبها فرستادی

    سوختی جانم از فراق و مرا

    کوثر جانفزا فرستادی

    فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیدۀ جوابیّه پرداخته و پنداری  فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم  می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:

    زخمه راندی تو بر ستای ضمیر

    گوش دل را نوا فرستادی

    باربد وش نوای جان آهنگ

    به نوآیین ادا فرستادی

    پرده برساختی به راه عراق

    در صماخ هوا فرستادی

    برکشیدی ز چنگ دل آواز

    نغمۀ دلربا فرستادی

    و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسک می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما، پرهیز از درازشدن سخن را، به یاد چند بیت بسنده کردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد که خود در حسن مقطع به دشواری کار انشاد این چکامۀ دلنشین اشاره دارد:

    از بر من خیال غم بگریخت

    این طربنامه تا فرستادی

    لیک طبع مرا به پاسخ شعر

    در دم اژدها فرستادی

    استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامۀ فروزانفر، که در پایانۀ دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می کنیم:

    "... با اینکه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در ترکیب الفاظ و جمل روایت می کند، ولی در ابتکار مضامین و ابداع معانی، فکری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن ترکیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیک می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوانمردی و ظریف طبعی و نکته سنجی از صفات خاصۀ اوست..."

    و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبر درگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبررا شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:

    در صف اهل دل آن مرد که یکتا باشد

    لاجرم مردن وی ماتم دلها باشد

    فری آن مرد که گرید قلم ازفرقت وی

    تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد

    اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف

    که جهان خالی ازآن عارف والا باشد

    آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع

    نابجا یافت که در تودۀ غبرا باشد

    کاخ حکمت که وی افکند پی از پا نفتد

    تا بپا پایۀ این طارم خضرا باشد

    کاروانها شد و آن قافله سالار ادب

    حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد

    رفت در بزم سنائی که در آن محفل قدس

    بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد

    بلخ تا قونیه بر مرگ کسی می نالد

    که به راز دل این طایفه بینا باشد

    سعید نفیسی

    ادیب نامور، زباندان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارش دلنشینی که از سفر چهار ونیم ماهۀ خویش به افغانستان ، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:

    "...چیزی که در سفر کام مرا بیش از همه شیرین کرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از انکه به دیدار وی نایل شوم، و رابطۀ ناگسستنی با او بهم زنم، سه مجلّد کتاب آثار هرات که احاطۀ سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبرو خواهم شد.

    از نخستین روزی که با او روبرو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و کرامت نفس و قریحۀ سرشار و روی گشادۀ وی چنان مرا فریفت که وی را در عداد مردان نادری که درین سوی و آنسوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم کسانی که ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.

    مصاحبتهای طولانی، چه درکابل و چه در گردشها و سفرهای پی درپی در نزهتگاههای فراموش ناکردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد، که بدین اختصار نمی توانم وصف کرد.

    کسی که با تراوشهای رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ کمترین آشنایی را بهم زند، در همان نظر اول می بیند که امروز وی در میان همۀ سرایندگان افغانستان، که بیش و کم شاهکارهای دلنواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیک تر و آشناتر از هر آشناییست...."

    صادق سرمد

    سخنسرای نامور، صادق سرمد ، قصیده ای با عنوان کعبۀ دلها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگۀ شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:

    خُرّم آن باغ که این سنبل بویا دارد

    فرّخ آن بحر که این گوهر والا دارد

    از این غزل یا منظومه، هفت بیت در دیوان استاد آمده است که وی در آن سخنسرایی سرمد را می ستاید و در دو بیت از قصاید کعبۀ دلها و جرگۀ شیران چنین یاد می کند:

    خاصه شعری که درآن سوزِ نَی مولانا

    جرس قافلۀ کعبۀ دلها دارد

    چامۀ جرگۀ شیران دل من پرخون کرد

    آه ازآن شیر که صد سلسله برپا دارد

    و اشارۀ زیبایی به کوشش گویا در پیوند ادبی میان دو ملک الشعرا شده است:

    دل من با دل سرمد شده پیوند به شعر

    سر این رشته به کف سرور گویا دارد

    و سرمد قصیده ای به همین وزن و قافیه در خوشامدگویی خلیلی، هنگام سفر به تهران، سروده است، با این مطلع:

    آمد آن دوست که در دیدۀ ما جا دارد

    به تماشا شدم او را که تماشا دارد

    سرمد در این قصیده یکایک اوصاف خلیلی را، که پیشتر خوانده و شنیده بوده، برمی شمارد و می گوید:

    شکر و صد شکر که باز آمد و دریافتمش

    که چه شیرین سخن و منطق گویا دارد

    سرمد که خلیلی را در خانۀ خویش به مهمانی خواسته است، شعر شیرینتر و زیباتری با این مطلع تقدیم استاد نموده است:

    چو بر در زد، صدای در به گوشم آشنا آمد

    چو در وا شد، نگه کردم که: یار همصدا آمد

    سرمد می گوید با آنکه خلیلی به نام، مهمان اوست اما او خود میزبان و «صاحبسرا» ست، و در مقطع می گوید:

    درود سرمد ارزانی به ایرانی  و افغانی

    که ایرانی و افغانی دو دست یکصدا آمد

    زندگانی سرمد کوتاه بود و خلیلی را سوگوار ساخت، چنانکه می گوید:

    گریه بریاد یار باید کرد

    کار ابر بهار باید کرد

    دل زارم به یاد سرمد سوخت

    نالۀ زار زار باید کرد

    لالۀ داغدار خونین را

    برمزارش نثار بایدکرد

    محمود فرّخ

    سید محمود فرّخ شاعر و ادیب نامور خراسان نیز با  خلیلی ، چنانکه از مکاتبات منظومشان آشکاراست، پیوندی دوستانه و صمیمی داشته است. در قصیده ای که شادروان فرّخ به سال 1345 خورشیدی سروده، به گرمای عربستان که ملک الشعرا خلیلی در آنجا سفیر کشور خویش بوده است، اشاره می کند و در ضمن اشارات دلنشین و زیبایی به طراوت هوا و فضای کابل آن روزگار دارد:

    ای نسیم آذری ازطوس بگذر بر حجاز

    کز تف گرما خلیل ماست در سوزو گداز....

    او بود پروردۀ آب و هوای خطّه ای

    کز برش هردم نسیم خلد دارد اهتزاز

    آنکه تا دیدست سروو کاج پغمان دیده است

    باشد از خرمابنش اکراه و از خار احتراز...

    از برخی ابیات قصیدۀ فرخ برمی آید که او آن را در پاسخ به نامۀ خلیلی انشاد نموده است:

    نامۀ زیبای او وان چامۀ شیوای او

    چونکه صادر گشت از آن خامۀ معجز طراز

    این دل مرده ازآن جان یافت وز نو زنده شد

    طبع افسرده ازآن فرصت نمودی انتهاز...

    خلیلی نامۀ منظوم فرخ را با قصیده ای که  در دیوان او گلبانگ صفاهانی عنوان دارد، پاسخ گفته است. از این نامه برمی آید که آن دو در خراسان شبهایی را هم شبستان شعر و ادب بوده اند. مطالب این قصیده از یک پیوند ژرف و استوار دوستانه میان دو سخنور حکایت دارد. همچنان از این قصیده درمی یابیم که فرخ درآن ایام مرحلۀ هفتادسالگی و خلیلی شصت سالگی را درنوردیده بودند:

    سخن کز مشرق دل خاست نور زندگی آرد

    پیام آفتاب آرد طلوع صبح نورانی

    مرا هر حرف آن نامه به یاد آورد ایّامی

    که مرغ دل به کویت داشت اقبال پرافشانی

    به یاد آورد آن شبها که با هم روز می کردیم

    جدا زاشوب این دنیای وحشتزای ظلمانی

    تو بودی شمع آن محفل، همه پروانه وش دورت

    رفیقان دبستانی، نواسنجان بستانی

    مرا لرزد دل از حسرت در این لحظه چو یاد آرم

    از آن موهای تابنده برآن پرنور پیشانی

    از آن کلک سخن پرور که چون راند حدیث دل

    دل ابر بهاری بشکند زان گوهر افشانی

    ز حال من چه می جویی که شرح درد بسیار است

    مطول را نمودم مختصر دیگر تو خود دانی

    ( گویا اشارۀ خلیلی به انجمن ادبی خراسانیان است که هر هفته در خانۀ فرّخ برگزار می شده است. این جلسات تا پایان زندگانی ظاهری استاد سید محمود فرّخ ادامه داشته است. در سالهای اقامت  نگارندۀ این سطور در خراسان، جلسۀ ادبی هفته وار در منزل غزلسرای نامور خراسانی، استاد محمد قهرمان، دایر بود که در آن اغلب اساتید سخن مقیم خراسان شرکت می ورزیدند و حتّی سخنوران تهران و شهرهای دیگر که به مناسبتی به مشهد می آمدند، آن جلسه را مغتنم می شمردند. هریک از حاضران  شعری  می خواند و نکته ای می گفت و می شنید. استاد قهرمان با گرمی و گشاده رویی از میهمانان که دیگر با آن دیدارهای مکرر و چندین ساله، صاحبخانه شده بودند، بزرگمنشانه پذیرایی می نمود. دریغا که بسیاری از آن سخنوران و عزیزان مقیم وادی خاموشان شده اند.)

    از یک قصیدۀ خلیلی بر می آید که سید محمود فرّخ کتاب معروف خویش- سفینۀ فرّخ را به استاد فرستاده و او این قصیده را انشاد نموده و به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به فرخ گسیل داشته است. این چکامه در بردارندۀ نکات مهم فرهنگی-تاریخی است:

    سلام من که رساند به سوی خطّۀ طوس

    به خطّه ای که فلک می زند به خاکش بوس

    در آن خجسته دیاری که از پی تعظیم

    فتد کلاه تبختر ز تارک کاووس

    به خوابگاه بلند آفتاب مشرق فیض

    که می زنند ملایک برآستانش بوس

    به زادگاه مهین اوستاد اهل کمال

    که قرنها نشود کاخ رفعتش مطموس

    کسی که می رسد از تربتش هنوز به گوش

    صدای فتح و نهیب سوار و نعرۀ کوس

    سپس درود به فرّخ، سخنسرای بزرگ

    که کرد روی سخن را به تازگی چو عروس

    سفینۀ غزلی بهر من نمود روان

    به خنده صد چمن گل به جلوه صد طاووس

    سپس به یکانگی و همدلی و همداستانی اهل ادب و فرهنگ اشاره می کند و استادانه و لطیف، کار اهل دل را از اهل دول و روش رادمرد فرهنگ را از منش جناب سرهنگ جدا و مشخص می دارد:

    به اختلاف زمان و مکان جدا نشوند

    جماعتی که شدند از ازل بهم مأنوس

    یکیست شاعر بلخ و یکیست شاعرروم

    چنانکه شاعر غزنه یکی و شاعر طوس

    سخنوری و سیاست زهم جدا باشند

    چنانکه عالم معنی ز عالم محسوس

    ستاره ای که به قلب سنائی و سعدیست

    چگونه تابد از زیر مغفر سیروس

    او در این بیان گله ای رقیق و دقیق از یکی از نویسندگان سیاستنگار دارد که از تفصیل ماجرا می گذریم، زیرا که اکنون هرسه تن شهروندان شهرخاموشانند.

    فرّخ در پاسخ،  قصیده ای خطاب به گویا دارد که درآن طبع روان و شعر استادانۀ خلیلی را می ستاید و می گوید که با خواندن این شعر خلیلی دیگر برای او سخنسرایی آسان نیست:

    ازین پیش فرخ بدانسان که دانی

    گهی طبع با چامه ای آزمودی

    از این چامه برمن در طبع بستی

    در اشک و حسرت به رویم گشودی

    ز آزرم روی خلیلم در آزر

    که می سوزم امّا نه پیداست دودی

    در شیراز

    خلیلی در 1339  مهمان دانشگاه شیراز بوده و این غزل را که در هواپیما سروده، در مهمانی  دانشکدۀ ادبیات آن دانشگاه خوانده است.

    مژده ای شیراز، من بوی بهار آورده ام

    پیک گلزار دلم، پیغام یار آورده ام

    از حدیقه زی گلستان وز سنائی سوی شیخ

    رازهای بس نهفته آشکار آورده ام

    غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی

    حرف بسیاراست من در اختصار آورده ام

    ملّت افغان و ایران غمگساران همند

    غمگساری را حدیث غمگسار آورده ام

    از بدخشان دل شوریده در شیراز حسن

    شعر رنگین همچو لعلی آبدار آورده ام

    شور درسر، شعر برلب، گل به دامن، جان به کف

    در خرابات مغان چندین بهار آورده ام

    شادمان ازبخت خویشم کاندرین گلزار شوق

    از نهال دوستی صد گل ببار آورده ام

    نورانی وصال

    باری، در ایامی که خلیلی در شیراز بود، دکتر نورانی وصال سخنور نامدار شیرازی که رئیس انجمن ادبی شیراز نیزبود، چکامه ای نغز در ستایش خلیلی سرود که چند بیت آن نقل می شود:

    ای مهین شاعر ای خلیلی راد

    خواندم اشعار آبدار تو را

    ای تناور درخت باغ ادب

    جاودان باد برگ و بار، تو را

    مهر یزدان نگاهبان باشد

    از خزان طبع چون بهار تو را

    حافظا سر ز خواب خوش بردار

    کامد از راه دوستدار، تو را

    سینه پرجوش آمد از ره دور

    میهمان بزرگوار، تو را

    بس دریغ آیدم از آنکه مدام

    نیست در شهر ما قرار، تو را

    لیک دانم همیشه با شیراز

    هست پیوند استوار، تو را

    ای مهین اوستاد فضل و ادب

    دادم این قطعه یادگار، تو را

    گر حقیر است و ذرّه وار، ولی

    بخشدش طبع مهر وار تورا

    علی محمد مژده

    هم در شیراز دکتر علی مژده خطاب به استاد خلیلی می گوید:

    تو ای دانشی شخص آزادمرد

    که زی ملک دارا شدی رهنورد

    تن پاک در رنج انداختی

    سوی پارس اورنگ جم تاختی

    ز سعدی خداوند و فرهنگ و رای

    شنیدی بسی نکتۀ دلگشای

    همان حافظ آن اسمانی سروش

    سرودت بسی راز در گوش هوش

    سخنها که نامحرمان نشنوند

    بجز اهل معنی بدان نگروند

    تو از کشور آشنا آمدی

    بر آشنا با صفا آمدی

    ز پیر هرات آن خداوند حال

    سنائی که وی را نباشد همال

    چه پیغام دادی بدان هردو شاه

    که ما را نبوداندران بزم راه

    بر دوستان میهمان آمدی

    چو جان بلکه بهتر ز جان آمدی

    سزد گر به پای چنین میهمان

    کند مژدۀ خسته دل بذل جان

    ناصح

    نوای  آشنا قصیده ای زیبا و استادانه است، از شادروان ناصح، رئیس وقت انجمن ادبی تهران، با این مطلع:

    رسید، از دم جان پرور سروش به من

    نوید دولت دیدار اوستاد سخن

    خلیلی آنکه ز اعجاز کلک عیسی دم

    دمید فضل و ادب را روان تازه به تن

    ناصح قصیده را با این دوبیت پایان می دهد:

    گرفته نام تو روی زمین و مانی تو

    برآسمان ز فروغ ضمیر نور افگن

    چنان که گفت سخن گستر عراق کمال

    شب زمانه به روز مرادت آبستن

    حبیب شیرازی دوست ایام آوارگی

    بهار و جوانی عنوان قصیدۀ غرّاییست که خلیلی آن را به نام « حبیب من آن یار شیرازیم» مصدّر ساخته و در حاشیه چنین آمده است:

    هدیه به یار عزیز و حبیب سخندان فاضل شیرازی

    قصیده با این مطلع آغاز می شود:

    فروریخت ابر سیه در چمن

    گهرهای روشن چو دُرّ ِ عدن

    استاد این قصیده را در بهار سال 1983 در ایالات متّحدۀ امریکا سروده است. قصیده با وصف زیبای زیباییهای بهار آغاز می شود. از شکوفه و بنفشه و نسترن و یاسمن و نرگس و لاله و جوی و شب و ستاره سخن می گوید تا به وصف صبحدم می رسد:

    گهی نیم شب نور مه در نهان

    به گوش گل آهسته گوید سخن

    گهی صبحدم پرتو آفتاب

    همه رازها را کشد در علن

    این  جاست که سردی نسیم بامدادی سر آزار شاعر دارد وخلش خار هجران را به یاد سخنور نازکدل می آورد:

    سر خار را تیز کرده نسیم

    که هردم خلد در دل زار من

    خلد در دل من که یاد آورم

    به خون تر شده خارخار وطن

    مرا خار انبار گشته به دل

    چو باری که برشانۀ خارکن

    اینجا دیگر شکوائیّۀ استاد آغاز می شود. یادحسرت آمیز ایام جوانی، درد پیری و رنج غربت این شکوائیۀ را، با همه جانسوزی دلنشین می سازد؛ تا به تخلص می رسد و قصیده را چنین پایان می دهد:

    سرودم من این چامۀ دلپذیر

    نوآیین نوایی به ساز کهن

    به یاد مهین دانشی مرد نیک

    نوازشگر جان به خلق حسن

    حبیب من آن یار شیرازیم

    بگویای اسرار جان هموطن

    در آوارگیها به من یارشد

    چه نیکو بود یاد گار محن

    (امروز که این یادداشت را می نویسم، به یاد می آورم بامداد یک روز آدینۀ  سال 1365 خورشیدی را که در مشهد مقدس، در خانۀ یکی از اعاظم عالمان آن دیار ، شادروان استاد سعیدی کاشمری، بودیم.  در آن روز یکی از بزرگان شیراز، به نام آقای رئیسی، نیز در آنجا بود و چون چکاره  بودن و کجایی بودن  نگارندۀ این سطور را در یافت، سخن از استاد خلیلی و همنشینی او با یکی از دوستانش، به گمان اغلب همین آقای حبیب فاضل شیرازی، آغاز کرد و روایاتی از او  به زبان آورد که نمایانگر رنج غربت و بی همزبانی استاد در آن سالها و درغرب بود.  امروز که بیست و سه سال از آن گفت و گو می گذرد، تمام آنچه که آن بازرگان نجیب شیرازی در آن روز گفت کلمه به کلمه در یاد من و چهرۀ او در برابر دیدۀ پندار من است.)

    رهی معیری

    می دانستید که رهی آخرین شعرش را به خلیلی سرود؟

    خلیلی در سفری که به تهران داشت، از بیماری رهی معیری، غزلسرای نامور معاصر آگاه شد. او با غزلی و دسته گلی به بالین رهی شتافت. این ابیات از آن غزل است.

    نوبهار هزار خرمن گل

    طبع چون نوبهار توست رهی

    ابر نیسان گلزمین سخن

    مژۀ اشکبار توست  رهی

    برشو ازجا که شاهد معنی

    سخت در انتظار توست رهی

    سرکن آن خامه را که مرغ ادب

    پایبند شکار توست رهی

    در سپهر سخن چو بدر منیر

    غزل آبدار توست رهی

    نه غزل بل هزار گنج گهر

    در جهان یادگار توست رهی

    تو مخور غم که خاطر یاران

    همه جا غمگسار توست رهی

    در دیوان خلیلی غزلی از رهی معیری نقل شده که گویا در پاسخ غزل خلیلی سروده شده و گفته اند که این غزل واپسین شعر شادروان رهی است ولی غزل نشان می دهد که در پاسخ یک نامه سروده شده است. در این صورت باید پذیرفت که رهی غزل استاد را در نامه ای دریافت نموده بوده است. چند بیت ازغزل جوابیّۀ رهی را می خوانیم:

    دردا که نیست جز غم واندوه یار من

    ای غافل از حکایت اندوهبار من

    رنج است بار خاطر و زاریست کار دل

    این است از جفای فلک کار و بار من

    عمری چو شمع در تب و تابم، عجب مدار

    گر شعله خیزد از جگر داغدار من

    ور زانکه همدمیست مرا دلنشین غمیست

    پاینده باد غم که بود غمگسار من

    پیک مراد، نامۀ جان پرور تو را

    آورد و ریخت خرمن گل در کنار من

    شعری به تابناکی و نظمی به روشنی

    مانند اشک دیدۀ شب زنده دار من

    دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست

    ای بوستان طبع تو باغ و بهار من

    بردی گمان که شاهد معنیست ناشکیب

    در انتظار خامۀ صورت نگار من

    غافل که با شکنجۀ این درد جانگداز

    غیر از اجل کسی نکشد انتظار من

    فرداست ای رفیق که از پاره های دل

    افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من

    وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت

    بر لوح روزگار بود یادگار من

    ( خاطره ای دیگر به یادم امد، از روزهای جوانی و درس و دانشگاه و دلبستگی به شعر و غزلهای عاشقانه. شعر رهی را خوش می داشتم. نه تنها من که همۀ یاران و دوستان و همدرسان من. و برای دلبستگی به شعر و غزل رهی، در آن مرحله از زندگی، هزار و یک دلیل داشتیم.  چون رهی درگذشت، ما را اندوهی جانکاه فرا گرفت. تصور می کنم درگذشت رهی معیری چهل سال پیش از امروز، به سال 1346 یا 1347 اتفاق افتاد. من سال سوم یا چهارم دانشگاه را می گذراندم. غزلی سرودم در رثای رهی با این مطلع:

    رفت از جهان شهنشه ملک سخن رهی

    بنهاد عمر شعر دری رو به کوتهی

    مقطع نیز به یادم مانده است که چنین بود:

    فکرت  بگو به مردم ایران که با شما

    در ماتم رهی همه داریم همرهی

    این غزل در روزنامۀ کاروان، در کابل چاپ شد و چندی بعد گویا کاروان به ادارۀ مجلّۀ یغما رسیده بود، زیرا غزل در آن مجلّه نیز به چاپ رسید. سالها بعد نسخه ای از دیوان رهی در تهران به دستم رسید که همان بیت، یعنی مطلع، یا شاید هم مقطع غزل من، بر صدر رویۀ اول جلد آن کتاب نقش بسته بود. روان رهی و روان خلیلی و همۀ رفتگان شاد باد.)

    جهانگیر تفضلی

    جهانگیر تفضلی شاعر، ادیب و دیپلمات خراسانی، سفیر وقت ایران در کابل بود. گویا از خلیلی چشم آن داشته که چون از محل کار خویش، بغداد، به کابل می آید، او را با خبر سازد؛ مثلاَ او را به خانۀ خویش بخواند یا خود به خانه اش بیاید. که نه چنین شده و نه چنان. تفضلی این قطعه را به خلیلی فرستاده است:

    آرزوها داشتم تا ازعراق

    باز آید اوستـــــــاد بی بدیل...

    گفته بودم تا که او از ره رسد

    بیگمان سویم کند پیکی گسیل

    می رسم با سر به کویش بی درنگ

    کاندرین ره دل بود جان را دلیل...

    بوی جوی مولیان جویم از او

    بی فغان دجله و غوغای نیل...

    آمد استاد و ز من یادی نکرد

    دیدم آن، کم بود، اندر مستحیل...

    از چه رو استاد با من، ای دریغ

    سرد بود، آنسان که آتش  بر خلیل...

    ای خلیلی ای گرامی اوستاد

    ای تو در ملک سخن چون ژنده پیل

    بیش ازین بفکن به شاکردی نظر

    کز خراسانست و از بومی اصیل...

    خلیلی قطعه ای به همان وزن و قافیه در جواب تفضلی گفته است:

    بامدادان چامه ای آمد به کف

    ازتوانا چامه پرداز نبیل

    از جهانگیر، آنکه دارد خامه اش

    نغمه از بانگ درای جبرئیل...

    از خراسان می دهد این چامه یاد

    از تجلّی گاه مردان جلیل

    اصل چون ستوار باشد، لاجرم

    استوار و سربلند آید نخیل

    شاعر طوس آمده در غزنه باز

    طوس و غزنه قصّه ها دارد طویل

    آمده تا در دیار مولوی

    باشد این خواجه، غزالی را وکیل

    اوستادا مهربانا سرورا

    ای به مهر و فضل و دانش بی بدیل

    گر دو روزی شد به دیدارت درنگ

    نیست جز هنگامۀ پیری دلیل...

    علی اصغر حکمت

    شادروان علی اصغر حکمت، ادیب، پژوهشگر و مترجم  دانشمند و سیاستمدار نامور که روزگاری وزیر خارجه و زمانی هم سفیر ایران در هند بود، ترجمۀ فارسی شکانتلای کالیداس را به خلیلی فرستاد. خلیلی این قطعۀ دلنشین را دربیان سپاس به حکمت انشاد نمود:

    باز از شهر سخن برخاست آوازی که دل

    زنده شد از فیض روح انگیز جان افزای آن

    موج زد دریای حکمت، گوهری آمد پدید

    آفرین بر گوهر و دریای حکمتزای آن

    از سلیمان سخن گم گشته بود انگشتری

    در تو پیدا گشت ای آصف کنون مأوای آن

    دفتری سویم فرستادی که آید بوی عشق

    در مشام جانم از پنهان و از پیدای آن

    گر بیفشارم، چکد از حرف حرف آن شراب

    بسکه خیزد مستی و شیدایی از معنای آن

    طوطیان هند شد شکّرشکن زین شعر نغز

    ای خوشا شیراز و این طوطیّ شکّرخای آن

    بر کلاه دوشیانتا برنهادی تاج گل

    از گلستانی که سعدی گشت گل پیرای آن

    هند و شیرازی ندارد داستان اهل عشق

    عشق هرجا پا گذارد دل بود دنیای آن

    هرکجا حسنیست دلکش، منظر انوار اوست

    نرگس بستان این، یا سبزۀ صحرای آن

    هرسخن کز دل برآید، قصّۀ عشق است و بس

    گرچه باشد اختلاف لفظ در انشای آن

    طرفه بنیادی پی افکندی در اقلیم سخن

    کز حوادث دور باشد تا ابد مبنای آن

    حجازی مطیع الدوله

    خلیلی این دو بیت را به داستان نویس معروف، حجازی، گفته و در آن سه کتاب داستان اورا نام برده و ستوده است:

    ملک معنی شد حجازی را مطیع

    لفظ چون موم است اندر چنگ او

    مست سازد، حیرت آرد، جان دهد

    ساغر و آیینه  و آهنگ او

    جلال همائی

    این ابیات را ادیب بزرگ و استاد نامور دانشگاه شادروان جلال همایی به خلیلی نگاشته است:

    شادی به دل و جان و تن خستۀ من داد

    دیدار روان پرور استاد خلیلی

    زی کعبۀ مقصود بخود راه نبردم

    نور شفقم کرد درین راه دلیلی

    قد اطربنی السمع لذکراک حبیبی

    قد برّحنی الشوق بلقیاک خلیلی

    طبعش بصفا تازگی عهد جوانیست

    کز یاد برد محنت پیری و علیلی

    سرسبزی اگر از سخنش وام بگیرد

    دیگر نزند جامه فلک در خم نیلی

    شعر تر او نوبر انگور خلیلیست

    دانی که شیرین بود انگور خلیلی

    از قاسم رسا ملک الشعراء آستان قدس

    از بادۀ پرشور سخن اهل ادب را

    بنموده چو من سرخوش و سرمست خلیلی

    از زلف عروسان سخن کرد گره باز

    برما در اندوه و محن بست خلیلی

    برخاست غبار غم دیرینه ز دلها

    در محفل احباب چو بنشست خلیلی

    پرکرد ز گل دامن احباب ز گفتار

    نرخ گل و سنبل همه بشکست خلیلی

    ریزد همه ذوق و هنر و لطف و طراوت

    از خامۀ استاد زبردست خلیلی

    مؤیّد

    در دیوان استاد، مثنویی در شصت و پنج بیت، زیرعنوان "پاسخ استاد خلیلی به یکی از دوستان " آمده است. چنانکه در این چکامه می خوانیم، استاد آن را به دوستی به نام مؤیّد در پاسخ شعری یا نامه ای منظوم سروده است. نگارندۀ این سطور بر این گمان است که خلیلی این شعر را در پاسخ یکی از رجال معروف  ادب و سیاست خراسان، مرحوم سید علی مؤید ثابتی سروده است. این مثنوی بسیار دردمندانه سروده شده و شاعر در آن از آتشی که در آشیان افتاده و نیز از رنج بی همزبانی و عدم تجانس فرهنگی در باختر حکایت و شکایت دارد. بیتی چند از این چکامۀ دلنشین را می خوانیم:

    ای مؤید ای سخندان بزرگ

    ای سخندان خراسان بزرگ

    بیگمان تأیید حق در کار توست

    کاین اثر در گرمی گفتار توست

    شعر تو آتش به بنیانم فکند

    مهرآسا جلوه بر جانم فکند

    «دست من بگرفت و بردم پا بپا»

    در گذشته سالها و حالها

    با تو بوسیدم در سلطان طوس

    شهر آن زیباتر از زیبا عروس

    با تو رفتم در هرات باستان

    مهد مردان جلوه گاه راستان

    با تو دیدم باز گازرگاه را

    خوابگاه خواجه عبدالله را

    در حریم حضرت جامی شدیم

    همکلام عارف نامی شدیم

    با تو جستم مرقد محمود را

    خانقاه خواجۀ مجدود را

    با سنائی گفت وگوها داشتیم

    از می وحدت سبوها داشتیم

    یاد داری شهر زیبای مرا

    بوسه گاه آرزوهای مرا

    کابل من آشیان جان من

    نوربخش مشعل ایمان من

    سپس او با هنرمندی خیال نقش میهن را برکارگاه سخن می کشد و شرح می دهد که چسان از خورشید تابان آن مرز و بوم مهر آموخته و از آسمانش درک جمال اندوخته، از مرغ شب سحرخیزی و از کهسار و رودبارش ناله و شور فراگرفته است. پس می گوید:

    ذرّه ذرّه هستیم از خاک اوست

    شور مستی در میم از تاک اوست

    از غزالانش غزل آموختم

    از پلنگانش جدل آموختم

    این غزلها یار شبهای منست

    مونس آوارگیهای منست

    استاد، شعر و سخن مؤید را خوش پسندیده و به تکرار  آن را ستوده است:

    ای مؤید، ای سخنگوی مهین

    شاعر معجزگر سحر آفرین

    شعر شیوای تو آواز دلست

    خامۀ تو زخمه بر ساز دلست

    سپس به دگرگونیها و رخدادهای غم انگیز میهن اشاره می کند و نغز داد سخن می دهد تا آنجا که می گوید:

    برزمین پاک ما یک سنگ نیست

    کاندران خون شهیدی رنگ نیست

    بر گل و ریحان ما یک برگ نیست

    کاندران منقوش نام مرگ نیست

    شهرها درشهرها ویران شده

    کشوری در حکم گورستان شده

    گویا شاعر به خاور سفری داشته و پاسخ مؤید را دیر تر سروده و فرستاده است. این را مطلب را از پوزش شاعرانه اش در می توان یافت:

    عرض این نامه اگر تأخیر شد

    روز من در مرز پاکان دیر شد

    آن سوی خیبر بود مأوای من

    خانۀ من خانۀ آبای من

    بی وطن را هیچ جا آرام نیست

    صبح او چون صبح و شامش شام نیست

    من دراینجا از جهان بیگانه ام

    بی کسم، بی همدمم، بی خانه ام

    ابراهیم صهبا

     از مکاتبات جالب و آموزنده، نامۀ کذائی مرحوم ابراهیم صهبا و پاسخ خلیلی  به اوست. نامۀ صهبا به گونه ایست که بیان و نقل آن در این سطور دشوار است؛ ولی خلیلی بزرگمنشانه و از سر فرهنگ، پاسخی سنگین و دلنشین به صهبا سروده است:

    آفرین بر تو و آن طبع توانا صهبا

    شاد کردی دل آشفتۀ شیدا صهبا

    دل من راه به خلوتکدۀ جانان داشت

    سر پرشور، مرا برد به شورا صهبا

    ای خوشا عشق و نظربازی و شبهای شباب

    ساقی مهوش و ماه می و مینا صهبا

    انجمن معرض آراست نه جولانگه شوق

    جای آرا نبود بزم دلارا صهبا

    شعر و ذوق است چو آیینه، سیاست خارا

    دور باد آینه از صحبت خارا صهبا

    گلرخان نیز در این بزم به خشمند و عتاب

    می زند خار درینجا گل رعنا صهبا...

    تمام شد یاد مختصری از پیوندهای شاعرانه میان استاد خلیل الله خلیلی و بزرگان ادب ایران.

    سوم آذر/قوس 1387برابر با 23 نوامبر 2008

    شهر اتاوا-آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 3 آذر 1387 ساعت 6:41 قبل‏ازظهر

    یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع

    وزیر با فرهنگ و امیر با تدبیر

    روانشاد استا د علی اصغر حکمت در کتاب جامی، در ارزش خدمات امیر علیشیر نوایی (844-906هـ.قـ.) می نویسد: رواج بازار علم و ادب در آخر قرن نهم و بروز آثار بزرگ ادبی، که در آن میان آثار قلمی جامی ستارۀ فروزان آن آسمان است، بیشترمرهون وجود آن امیر دانش گستر می باشد. این امیر ادیب و دانش پرور به محبت علما و فضلا و به علاقه به اهل فضل و کمال بقدری موصوف است که ادوارد براون او را به ماسیناس سلینیوس Maecenas E. Cilinius  ، یکی از بزرگان روم باستان، که حامی ادب و  دوست شاعر معروف هراس بود، تشبیه نموده است.

    زین الدین محمود واصفی در جای جای کتاب دو جلدی بدایع الوقایع از امیر علیشیر نوایی وزیر نامور خراسان یاد کرده است که هم گوشه هایی از زندگانی و احوال او را نشان می دهد  و هم نمونه ای از یک شخصیت والامقام فرهنگی سدۀ نهم هجری خراسان و به ویژه هرات را توصیف می نماید. نویسنده در نگارش این سطور، تنها به کتاب بدایع الوقایع  واصفی نظر داشته و می خواسته است تا  برگی از دفتر ادب و فرهنگ خراسان را به  دسترس علاقمندان بگذارد؛ به عبارت دیگر، این یک نگارش ادبی- فرهنگی است نه یک کار تحقیقی- تاریخی.

    سخن را با  بنایی هروی آغاز می کنیم.

    ظرافتهای بنایی به امیر علیشیر

    واصفی از مولانا بدخشی نقل می کند که امیر علیشیر مولانا را بسیار معتقد بود...و مولانا بنایی نیز به جناب میر عقیدۀ غریبی داشته، چنانکه از خاتمۀ مجمع الغرایب که به زبان عوام خراسان گفته معلوم است. واصفی مواردی از شوخیهای میان امیر و بنایی را به تفصیل گزارش داده است که چون بسیار تند و تیز است، نقل آنها در این صفحه مقدور نیست، امّا برای آنکه نمونه ای از ارتباط ادبی میان امیر و بنایی را آورده باشیم به ذکر ابیاتی از قصیدۀ مجمع الغرایب می پردازیم. بنایی نخستین بخش این قصیده را به زبان عامیانۀ هراتی سروده که ازان بوی شوخی و هجو می شنویم، اما چون گریزبه مدح می زند، امیرعلیشیر را چنین می ستاید:

    [در مدح امیر]

    آن ملقب به صاحب الخـــــــیرات

    المقـــرّب به حضرت الســـــلطان

    آن امیر علی سیــــَر کاین وصف

    صورت نام اوســـــت در اذهــان

    ذات او پادشــــــاه و میـــــر، لقب

    نام او پادشــــــاه و شاه نشــــــــان

    همچو موسی مقــــــرّب الحضرت

    همچو آدم خلیـــــــفةالـــــــــرّحمن

    هم بنـــــــاهای او جلیـــــل القـــدر

    هم عمـــــارات او رفیــع الشّــــان

    .........

    او از شوخیهای مقدمه به لهجۀ هرات پوزش خواسته و گفته است که آن کلمات را به دستور سلطان به نظم آورده است. سپس در ستایش هرات و هراتیان می گوید:

    [در وصف هرات]

    ور نه مثـــل هــــرات می دانم

    نیست شهری ز شـهرهای جهان

    هیچ شـــهری به زیب وزیـنت او

    نیسـت در زیر گنبــــــــد گردان

    همه جا روســــتا و او شهراست

    همه جا خارزار و او بســــــتان

    اعتقــــــادی که با هراتم هســت

    ســازم آن را مؤکد از اَیمــــــان

    ...................................

    که ندانم شــــریف تر ز هرات

    بلدی از معــــــاظـــــــــم بلدان

    همه سُکـّانش اهل فضل و کمال

    صَرَف الله عنهم النّقصـــــــــان

    علمــــایش وحیـــــد عصر همه

    فضــــلایش همـــه فرید زمـان

    هـریکی از طبــــــیعت موزون

    در طریق سخنــــــوری میزان

    همه صاحب اصول وخوشلهجه

    جمع ایقـــــاع کرده با الحـــــان

    فضلایش ز شعر و موســــیقی

    اهل تصنــیف و صاحب دیوان

    ...................................

    هرکسی در طریقه ای بی مثـل

    هرکسی در صنــــاعتی پـُردان

    همه را دست سعی در حرکــت

    همه را پای جود در میـــــــدان

    از کرم هیچ کیســـــــه خالی نه

    کاسه از آش و خانه از مهمـان

    نشکند بی حضـــــور مهمــانی

    کاسبی کاورد به کف لــب نان

    بس بود بر بـلاد، فضــل هرات

    چه بلــد بلکه بر تمــام جهـــان

    که بســان تو مظهر جامـــــع

    کرده از وی ظهور در دوران

    نه به دولت کسی تورا همـــبر

    نه به دانش تو را کسی همسان

    ......

    شعرشناسی وحرمت جامی

    امیر شاعران خراسان را به تتبع (اقتفا و پاسخگویی)  غزل  ذوقافیتین جامی، با مطلع:

    ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون

    کردی عنان ز پنجۀ سیمین بران برون

    امر فرمود. به جزخواجه آصفی و هلالی بیشتر شاعران جواب گفتند. امیر آن دو تن را که جواب نگفته بودند، صله داد و گفت که معلوم شد که شما شعرشناسید.

    مرمت مسجد

    چون امیر کار مرمت مسجد جامع هرات را به اتمام رسانید، بزرگان هریک تاریخی به آن مناسبت گفته به عرض می رسانیدند. سید اختیارالدین حسن نیز دو تایخ نوشت یکی به عربی که بر جانب شمالی  ایوان مقصوره ثبت گردیده و دیگری به فارسی که  بر پیش طاق ایوان نگاشته اند. تاریخ عربی این است:

    ادَامَ اللهُ ذِکری مَن سَعَی فِیه = و اَبقی ذِکرَهُ فی الدَّهرِ بِالخیرِ

    لهُ ذاتٌ بخیـــــراتٍ امیـــــرُ= و اســـمُ مثلَ هذا لیس فی غیر

    بنی خیراً بتجـــــدیدِ و  جِدٍّ =  فسَل تاریخَ هذا بـــانیَ الخــیر

    (از مصراع دوم بیت دوم "علی شیر" به طریق معمّا استخراج می شود)

    تاریخ فارسی این است:

    شکر کاز همّت صاحب خیری = گشت این صومعه خالی ز خلل

    یافت اتمـــــام بخوبــــــــی آری= عمل خیـــــر بود خیــــــر عمل

    ســـــال تاریخ مه و روزش بود= دهم شهــــر ربیـــــــــــع الاوّل

    و حضرت مخدومی(جامی) قطعه ای در تاریخ آن گفته که  یک بیت آن چنین است:

    لها طاق و فیها صفّتین = بوجه الجدّ صلّ الرّکعتین

    شاه و وزیر یا پیر و مرید

    از مولانا محمود بدخشی روایت شده  است که چون امیر کتاب خمسۀ ترکی را به نام سلطان حسین میرزا مصدر ساخت، میرزا گفت که روزگاری دراز است که میان ما و شما ماجرایی در میان است و امروز باید که معلوم گردد. و ماجرا آن بود که سلطان حسین میرزا همیشه به امیر علیشیر اظهار ارادت می نمود و او را پیر خود می خواند و میر می گفت: الله الله، چه جای این سخن است؟ ما مریدیم و شما پیرِ همه. چون این گفت و گوی به درازا کشید، سلطان پرسید: مرید کدام است و  پیر کدام؟  میر گفت: آنست که هرچه مراد پیر باشد، مراد مرید همان باشد. سلطان فرمان داد که اسب اشهب را بیاورند و گفت: مراد ما آنست که امروز شما بر این اسب سوار شوید و ما در جلو شما رویم (یعنی جلو اسب شما را مهتروار بگیریم). و آن اسب جز به شاه به کسی سواری نمی داد. چون امیر پای در رکاب نهاد، رمیدن آغاز کرد. میرزا بر او هی زد تا برجای خود قرار گرفت و امیر سوارشد. چون سلطان به جلو درآمد، میر بر بالای اسب بیهوش شد، چنانکه او را گرفته فرود آوردند.

    استفاده از جاسوس سلطان برای  اصلاح کارها

     در این کتاب می خوانیم که سلطان حسین بایقرا یکی از مجلسیان امیر علیشیر را نهانی برگماشته بود تا هر چه در مجلس امیر می گذرد به شاه گزارش دهد، امّا امیر با فراست این نهانگـُماری را دریافته بود و تغافل می فرمود.

    از سویی  محمد ولی بیگ داروغۀ شهر هرات و توابع  ( در اصطلاح کابل قوماندان امنیه و در اصطلاح تهران رئیس شهربانی) که امیری از مقربان شاه بود، دوست بدکاری داشت به نام خواجه محمد چنار که در فساد دستی دراز داشت، و نابکاری او تا بدانجا رسیده بود که در روز روشن هرکه را می خواست، اختطاف می نمود و به عبارت دیگر گماشتگانی داشت که برایش  آدم ربایی می کردند. با وجود این کار، از بیم امیر ولی بیگ، کسی جرأت نداشت اعتراضی بکند. تنها می بینیم که در رسانه های آن روز ازان گپی و خبری شنیده می شد. در یک مورد شاعری به نام محمود تربتی این رباعی را ساخته بود:

    ای سروقد ســـمنــبر لالـه عذار

     زنهار مباش همنشین با خس و خار

    هرچند چنار سرفراز چمن است

     توشاخ گلی تورا چه نسبت به چنار

    واصفی می گوید که "این معنی را هیچ کس زهره نداشت که از ترس امیر محمد ولی بیگ به عرض سلطان برساند." اکنون از این بگذریم و ببینیم که در مجلس امیر علیشیر چه می گذشت.

    وزیر با فرهنگ، همچون روزهای دیگر با ندیمان، امیران، هنروران،  شاعران، ادیبان، تاریخنگاران، زبانشناسان و چند گروه دیگر نشسته بود. آن نوکر و ملازم کمربستۀ امیرعلیشیر یا مأموراطلاعاتی(استخباراتی) شاه نیز، آهسته گک و پنهانک، کاغذی از آستین بر آورده و به قول واصفی " هرچه در مجلس واقع می شد، مثل کراماً کاتبین آن را در طوماری ثبت کرده، هر روز آن روزنامه را به مطالعۀ پادشاه می رسانید."

    " روزی شخصی مصحفی و کمانی و کلّه قندی، به رسم پیشکش، نزد امیرعلیشیر آورد. امیر پرسید که این تحفه ها را به پیش من به چه غرض آوردی؟" گفت: پدر خدابیامرز من ملازم درگاه بود؛ یعنی که عضو مجلس شما بود. حالا بنده هم به صفت یک فرزند خلف می خواهم  جانشین پدر شوم. امیر گفت از این کار، تو را در سالی بیش از پانصد خانی به دست نخواهد آمد؛ من کاری به تو نشان می دهم که هر روز دست کم صد تنگه به دست بیاوری(خانی و تنگه واحد پول آن روزها بوده است ). گفت که هرچه جناب امیر مصلحت دانند. امیر گفت: مصحف تو را به صد تنگه هدیه می کنند. کمان و کلّه قند را هم به بیست تنگه می خرند. اینها را می فروشی و به بیست تنگه قبای برچاکی می گیری و فوطۀ زربفت یزدی به پنجاه تنگه می خری و عربی تکمه داری به ده تنگه می ستانی و کارد یک آویزی به ده تنگه و طاقیۀ برۀ سیاه زنگله موی به بیست تنگه می گیری و چوب ارغوانی به دست گرفته (گویی امیربه او فرموده است که یونیفورم شهربانی/پلیس امنیۀ آن روزگار را تهیه کند و بپوشد) برسر بازار ملک می ایستی و هر جوان خواجه زاده ای را که می گذرد، می گیری و می گویی باید بامن پیش خواجه محمد چنار بروی. آن قدر اصرار می کنی تا جوان حاضر گردد چکمن و فوطۀ خود را در برابر آزادی خویش به تو ببخشد. پنج تن را که همین طور بگیری، روزی پانصد تنگه درامد خواهی داشت!

    واقعه نویس، که همان جاسوس باشد، ماجرا را به سلطان رسانید و از تفصیل ماجرا که بگذریم، خواجه چنار به کمک مربی و دوست خویش از مرز خارج شد و به قول واصفی "به صوب وادی آوارگی شتافت که هیچ کس نام و نشان او را دیگر نیافت" و خوبان هرات از شرّ او رها شدند.

    نازک مزاجی امیر

    امیرنازک مزاج و حسّاس بود. اما به اشتباه خویش فروتنانه معترف می شد و در پی جبران مافات بر می آمد.

    صاحب دارا درین مورد داستانی دارد که خلاصۀ آن چنین است:

    روزی امیر در برابر گروهی از فضلا و شعرا و ندما به صاحب دارا فرموده است که حضرت مخدومی، مولانا جامی، بیمار است؛ من نتوانستم به عیادت بروم. می روی و مراسم عذرخواهی به تقدیم می رسانی.  پس از بیرون شدن صاحب، طعام می کشند و پس از صرف غذا، حاضران یکی پس از دیگری مجلس را ترک می کنند. امیر برافروخته می شود و اعتراض می کند که " هرآینه خانۀ علیشیر دکان آشپزیست و علیشیر آشپز است. حریفان می آیند و آش می خورند و می روند" در این حال صاحب دارا از خدمت جامی باز می گردد و امیر که یادش رفته او را به مأموریت فرستاده بوده، می گوید:" هله ای صاحب تو را چه شده که یک زمان بعد از آش پیش من نمی باشی؟ تو نیز تقلید آن مردکان پست شکم پرست می کنی."

    صاحب دارا که اهل سیاست و مصلحت اندیشی و موقع شناسی نبوده، می گوید که حضرت عالی، خود، بنده را به خانۀ مولانا جامی فرستاده اید. میر از این پاسخ  شتابنده بسیار برافروخته شده می گوید که لعنت بر مردکی که با این نوع مردم آشنایی کند و بر می خیزد و مجلس را ترک می کند.

    صاحب دارا نماز پیشین، طبق معمول به خدمت امیر می رود. امیر که در بنفشه زاری ایستاده بوده، به گفتۀ صاحب، بنفشه وار گردن  را تاب داده، روی از او می گرداند و این کار را چند بار تکرار می کند. گویا به رگ غیرت صاحب برمی خورد و در دل می گوید چنین و چنان باشم اگربرنگردم و دیگر بیایم. اما به گفتۀ معروف که ارباب الدول ملهمون، امیر او را نزدیک خود می خواند و می گوید: مرد حسابی! این کاری بود که تو کردی و در برابر مردم مرا شرمنده ساختی و فراموشکار و مبهوت و فرتوت جلوه دادی؟ که گویی عقل از من رفته است.

    صاحب دارا می گوید که به راستی حق به جانب امیر  و خطا از سوی ما بوده است.

    داش چینی- داستان دیگری در همین موضوع

    امیراز همنشینانش انتظار تیز هوشی و نکته دانی داشت. واصفی درین مورد داستان جالبی نقل می کند:

    یکی از مقرّبان امیر شیخ بهلول نام داشت و با همه صفات نیک که داشت، به قول واصفی " آثار فضیلت از وی دیردیر به ظهور می آمد" . امیر او را به داش چینی تشبیه کرده بود:

    خاک مشرق شنیده ام که کنند

     به چهل ســــــــال کاسۀ چینی

    صد به روزی زنند در بغـداد

     لاجرم قیمتــــش هم بیـــــــــنی

    شیخ بهلول، چنانکه واصفی روایت می کند، مستشار و مؤتمن و معتقد و معتمد امیر بود، و امیر"جزئی و کلی مهمّات سلسلۀ خود را از قلیل و کثیر و نقیر و قطمیر به کف کفایت و ید درایت او مفوّض و موکول گردانیده بود." ناگهان آوازه  در افتاد که امیر شیخ بهلول را با خری در خانه انداخته و در آن خانه را قفل کرده و هیچ جهت آن معلوم نیست. غلام  شیخ، نزد مولانا صاحب دارا، که از افاضل عهد و نیز از مقرّبان امیر بود، آمد و ماجرای همخانه شدن خر و خواجۀ خویش را بیان کرد و از مولانا کمک خواست. مولانا که این خبر را شنید، چنان مضطرب و سراسیمه شد که به قول  خودش " خود را همچنان کسی دیدم که از اسب دولت فرود آورده باشند و از بهر تشهیر بر خر برهنه سوار کرده باشند." مولانا بامداد پگاه به خدمت امیر علیشیر شتافت و امیر، که با فراست دریافت که چرا مولانا  آمده و چه می خواهد، گفت:

    مولانا صاحب، بیا و میان من و مصاحب خود، شیخ بهلول داوری کن، تا اگرکوتاهی و نامهربانی از سوی من باشد، عذربخواهم. مولانا گفت که فرمان امیر عین حکمت و مصلحت است و بی گمان که شیخ گناهکار است.

    امیر گفت: آدم هوشیار اگر ده روز با کسی همنشین باشد، همۀ اخلاق و عادات و خصوصیّات او را درمی یابد. شیخ بهلول دوازده سال است که شب و روز رفیق خانه و گرمابه و گلستان من است. دیشب مطالعه می کردم؛ در پیش من شمعی و دوات و قلم و کاسۀ آبی بود. شیخ بهلول را گفتم: بردار! پرسید که چه چیز را بردارم؟ گفتم: تو را چه شد؟ مگر خر شده ای؟ فی الحال از روی اعراض به زانو درآمد و گفت:  مخدوم، من که علم غیب ندارم. پیش روی  شما چند چیز است [به گفتۀ امروزیها من کف دستم را که بو نکرده ام] چه دانم  که شما  کدام چیز را می گویید؟

    اکنون مولانا، خودت انصاف بده! همه می دانند که شمع پیش من تا بامداد می سوزد، و دوات و قلم همیشه پیش من است تا اگر مطلبی به خاطرم می رسد، بی درنگ می نویسم. می ماند کاسۀ آب. من در شب آب نمی خورم. پس برداشتنی چیزی جز همان کاسۀ آب نخواهد بود. دیگر این همه حجّت و عناد و تعرّض به چه کار می آید؟

    با این هم امیر شیخ را از مصاحبت و هم اتاقی آن بی زبان رها ساخت و سر و پای مناسب و اسب با زین و لگام به او عنایت فرمود.

    در را از آن سو ببندید

    مولانا فصیح الدین ابراهیم معلم میر بود. او دامادی داشت به نام امیر صدرالدین یونس. میر را این داماد خوش نمی آمد و با دانش قیافه شناسی که داشت، او را ابله و نادان می شناخت. اما مولوی می کوشید که هر طور شده داماد خویش را به امیر نزدیک سازد یا به گفتۀ واصفی "جناب  داماد را مقبول و مطبوع میر گردانند" واصفی می نگارد که روزی میر داماد (صدرالدین یونس) در مجلس میر، پیش در نشسته و اظهار فضایل خویش می نمود. ناگهان باد در را سخت بر هم زد،[میر فرصت را مغتنم شمرده]، گفت که لطفاً در را زنجیر کنید. صدرالدین یونس بی درنگ برخاسته و دست به  زنجیر رسانید. امیر فرمود که در را از بیرون زنجیر کنید...

    گویا امیر می خواسته از پراکندگی گویی صدر الدین یونس رها شود و خوش طبعی نموده است. البته واصفی داستان را به درازا کشانیده و به تشهیر صدر بینوا پرداخته است که ما از نقل آن مطالب می گذریم، زیرا بعید می نماید که امیر تا بدان حد شوخی را گسترش داده باشد.

    مجلس ظرافت و مطایبه( شوخی پارتی)

    باز هم از صاحب دارا روایت می شود که روزی امیر علیشیر، در باغ جهان آرا، به خواجه مجدالدین محمد، مشهور به میر کلان، گفت که توصیف مجلس شما را بسیار شنیده ایم. می گویند که ظرفا و فضلا در آن نشستها با مولانا عبدالواسع منشی شوخی و مطایبه می کنند و منشی بر همه غالب می شود.  می خواهیم از نزدیک ببینیم و بشنویم. خواجه دست ادب بر سینه نهاد و گفت:

    زین تفاخر شاید ارسر بر فلک ساید مرا

    و یک هفته برای برگزاری مجلس بعدی مهلت خواست، که می خواست مجلسی بسازد و بیاراید که در خور حضور امیر باشد.این مجالس در باغ پرزه، در نیم فرسنگی هرات، برگزار می شد. گروهی از شاعران، خوانندگان، نوازندگان و ظریفان دعوت شدند، امّا یک روز پیش از موعد مقرّر، مولانا عبدالواسع منشی گفت که من فردا نخواهم آمد. خواجه میرکلان مضطرب و سراسیمه از جای برجست که مرد حسابی، من صدهزار تنگه خرج کرده ام. یعنی چه که تو نخواهی آمد؟( تنگه واحد پول است و خوانندۀ گرامی صدهزار دلار/دالر فرض تواند نمود. البته واصفی به تفصیل در صفت چهار باغ  پرزه  وهزینۀ  تدارکات آن مجلس سخن رانده است که از بیم دراز شدن مطلب از آن می گذریم و محض شیرین شدن دهان مبارک عرض می شود که برکۀ/حوض مرمرین باغ  در ان روز به جای آب خالی ، به گفتۀ واصفی، پر از شربت قند شده بود و چهل خورش پخته بودند که مهمانان نام آن را هم نمی دانستند.)

    منشی گفت خبر دارم که مدتی است که روابط شما و امیر آمیخته به کدورت بوده است. امیر هم اهل شوخی و ظرافت است و خود را سرآمد خوش طبعان می گیرد. هرگاه سربسر من گذارد، البته که خاموش نخواهم ماند و آن وقت این همه خرج و برج هباأً منثورا می شود. هم روز من سیاه می گردد و هم امیر از شما آزرده خاطر می گردد. ( اما در روز مجلس به خواهش امیر می روند و عبدالواسع منشی را می آورند. رسیدن منشی به مجلس همان و آغاز شوخی و بذله گویی همان.  ولی گفت و گوها به گونه ای است که  تعرضی به ساحت امیر نمی شود و منشی هم « ده اسپ توپچاق به زین و لجام مغرق و بیست من چکمن سقرلاط  عمل نبات و ده هزار تنگه» انعام می گیرد. البته  متن این ظرایف در حوصلۀ قلم نگارندۀ این سطور نمی گنجد و برای مطالعۀ آن به اصل بدایع الوقایع بنگرید) 

    .

    با همه  شوخی؟ با امیرعلیشیر هم؟

    واصفی از مولانا محمد بدخشی نقل می کند که یکی از درباریان سلطان حسین میرزا، معروف به میرحاجی پیر بکاول، بسیار صاحب دم و دستگاه بود و گویا از خودنمایی نیز خوشش می آمد. روزی برتخت روانی نشسته، هنگامی از حرم بیرون می آمد که اتفاقاَ امیر علیشیر وارد حرم می شد. میربکاول به امیر گفت که سلطان در مورد شما سخنان غریبی می گفت. و این درایامی بود که شایع شده بود که " مزاج پادشاه به میر اندک انحرافی پیدا کرده " این بود که میر پریشان شد و از پی تخت روان دوید و گفت که " مخدوم ساعتی توقف فرمایید. بکاول گفت ببخشید که سلطان مرا به کار مهمی فرستاده اند و عجله دارم. امیر علیشیر به حضور سلطان رسید و هنگام بازگشت از برخی از درباریان پرسید که شاه چه گفته بود؟ گفتند سلطان شما به نوعی یاد کرند که هبچ مریدی پیر خویش را به آن تعظبم و تکریم یاد نمی کند. معلوم شد که حاجی بکاول می خواسته پیش مردم خود را نشان دهد که " من به میرعلیشیر همچنین اختلاط می کنم."

    واصفی می نویسد که "میر این کینه در دل گرفت، تا ازین واقعه سالی گذشت." روزی، خلاف معمول، وقت نماز به حضور سلطان رسید،  شاه پرسید:" از کجا می آیید که غبار بر چهرۀ شما ظاهر شده؟" امیر گفت به دیدن درویش علی شاه رفته بوده و هنگام بازگشت چون به دروازۀ فیروزآباد رسیده، چنان سرو صدا و گیرو داری مشاهده کرده که پنداشته سلطان می گذرد، اما چون نزدیک رسیده دیده که امیر حاجی پیر بکاول بوده است. امیر توصیف شاهانه ای از بکاول و تخت روان و زیب و زیور و جواهراتش و تجمل و شکوه همراهانش بیان می کند که در این جا از تفصیل آن می گذریم و در پایان سخن می گوید: " به غایت خوشحال شدیم و خدای را شکر گفتیم که الحمد لله که ملازمان پادشاه ما را اساس و تجملی دست داده که کیکاوس و افراسیاب و خسرو پرویز و بهرام و سلاطین عظام و خواقین ذوی الاحترام را میسر نبوده."

    شاه برخود می پیچد و انگشت به دندان می گیرد، اما صبر می کند تا امیر برود. پس چهار تن از مامورین را که معروف به ملایکۀ عذاب بوده اند، فرا می خواند و فرمان می دهد که بروند و هرچه که می توان نام چیزی بر آن نهاد، می بینند غارت کنند. در نتیجه به قول واصفی " در یک ساعت نجومی سلسلۀ حاجی پیر را به خاک برابر ساختند و او را از اوج سعادت در حضیض مذّلت انداختند."

    ماجرای والی بدفرجام ترشیز (کاشمر)

    از صاحب دارا روایت شده است که سلطان حسین میرزا بایقرا امیری داشت به نام جهانگیر برلاس، که در زمان قزاقیها پیوسته در خدمت او بود، امّا چون میرزا به سلطنت رسید، بخت برلاس برگشت و با همه بدبختیها با امیر علیشیر هم بد بود و به قول واصفی "میر را بسیار اهانتها می رسانید." و میر تغافل می فرمود. روزی سلطان از امیر پرسید که مردم در حق من چه می گویند؟ گفت که شما را به عدل و داد می ستایند اما شنیدم که می گویند تنها عیب شما این است که یاران قدیم را فراموش می فرمایید. مثلاً می گویند که امیر جهانگیر برلاس عمرش را وقف خدمت شما کرد و اکنون "احوالی دارد که از آن بدتر نباشد."  سلطان فرمود که مخدوم! شما او را نمی شناسید. اگر از من اندک ملایمتی یابد هر روز یکی را خواهد کشت. سر انجام شاه اختیار کاراورا به امیر سپرد. امیر علیشیردنبال امیر جهانگیر برلاس فرستاد که بیا که بختت بیدار شده  و برلاس پشیمان ازآنچه در حق امیر کرده بود، ریش خود را گرفته بر روی خویش سیلی می زد که دریغا که ما قدر امیر علیشیر را نمی دانستیم. خلاصۀ سخن آن که امیر، جهانگیر برلاس را والی ترشیز  ساخت که اکنون کاشمر نام دارد.

    امیر جهانگیر برلاس که به ولایت کاشمر رسید با بدآموزی گروهی از اوباش که در آن ولایت چغول می گفتند، بیداد و فساد آغاز کرد و دست به مال و ناموس مردم دراز نمود. چون مردم از دست او به تنگ آمدند، گروهی را به داد خواهی به پایتخت فرستادند. امیر به آنان گفت که شما با همۀ امیران خود چنین رفتاری دارید. این شما هستید که باید تأدیب و تعذیب شوید. برلاس که دید وزیر از او طرفداری نموده است، قویدل شد و سه آدم معتبر از آن دادخواهان را کشت.  ترشیزیان، این بار سیاهپوش شده نزدیک به دویست تن به هرات آمده و در برابر در چهارباغ جهان آرا فریاد و فغان بر آسمان رسانیدند  به حدّی که سلطان در درون حرم از غریو آنان ترسیده پرسید که این سرو صدا ها چیست؟ گفتند که مردم ترشیز از دست امیر جهانگیر برلاس به داد خواهی آمده اند. سلطان امیر علیشیر را فراخواند که تو او را بر سر این بینوایان والی ساختی، اکنون جواب اینها را هم خودت بده. امیر فرمود که به مقتضای شرع باید عمل نمود. به این ترتیب جناب والی، در دادگاه کاشمر، پس از ثبوت جرم محکوم به اعدام و به دار آویخته و تیرباران شد.

    فراست میر

    از خواجه محمود تایبادی نقل شده است که روزی میر با مشاهدۀ رفتار ناشناسی گمان زده است که نام او یا شمس است، یا احمد و یا تاج الدین. چون از آن شخص پرسیده اند، گفته است که " فقیر را شمس احمد تاج الدین می گویند."

    شعر شتر مآبانه

    امیر علیشیر شاعران را فرمود که قصیدۀ شترحجرۀ کاتبی را جواب گویند. مولانا احمدی آن قصیده را به مدح امیر علیشیر تمام کرد. چون هنگام خواندن به این بیت رسید:

    به پای حجرۀ تو چون شــــــــتر زنم زانو

    تو گر ز حجره چو اشتر برون کنی گردن

    میر فرمود که ای مردک، تو مرا هجو کرده ای! و دستور داد که او را بربسته در حوض آب انداختند. بر لب حوض، گربۀ تری بود، احمدی گفت: ای امیر! این گربه نیز قصیدۀ شترحجره را جواب گفته؟ میر خندان شدو اورا بخشید و چون هوا سرد بود، پوستینی به او بخشید. واصفی می نویسد که احمدی در وصف آن پوستین قصیده ای گفت به این مطلع:

    مرا یک پوســــتین انعام ازان میر کلان آمد

    که از بوی بدش شهری به فریاد و فغان آمد

    چون این مطلع به میر رسید بی درنگ فرمود:

    تو را  زان پوستین انعام کان بوی گران آمد

    تو بودی در میان پوستین، آن بوی از ان آمد

    مدح دوستان

    امیر که خود ممدوح شاعران زمان بود، گاهی دوستان (همنشینان و زیردستان)  را به شعر خویش می ستود. واصفی می نویسد که بیست قطعه و غزل ترکی و فارسی در مدح مولانا صاحب دارا، که ملازم و مصاحب او بود گفته است، از آن جمله غزلی برای کتابۀ حوضخانۀ دارا فرموده که این بیت از آن غزل است:

    این خانه که از خانۀ چشـــــــم است نشانه

    چون مردم چشم است در او صاحب خانه

    استفاده جویی از سخاوت و شاعر دوستی امیر

    ظاهراً برخی از «ظرفا» گاه و بیگاه در استفاده از ادبدوستی و شاعرپروری امیر زیاده روی می کرده اند. یک نمونۀ آن داستانی ازمولانا حسن شاه شاعر است. واصفی نقل می کند که زمستانی سخت بود. مولانا حسن شاه شاعر، پسر خویش را آموزش داد که دستار کبود بر سر نهد و جامۀ کبود در برکند( که این هر دو نشانۀ ماتم بود) و برود به مجلس امیر و چنین کند و چنان گوید. فرزند حسن شاه در لباس عزا به خدمت امیر علیشیر نوایی رسید. امیر پرسید که واقعه چیست، چرا جامۀ کبود پوشیده ای؟ پسر حسن شاه که ظاهراً قیافۀ حق به جانب پدر مرد گان را گرفته و قطرات اشک مصلحتی هم فراهم کرده بر رخساره روان ساخته بود، گفت:  پدرم سایه از سر ما برگرفت و عمر خود را به شما بخشید. امیر را رقتی دست داد و دلش به مرگ شاعر و بی پدری شاعر زاده سوخت و گفت: دریغ از مولانا که از نوادر روزگار بود. پس مبلغ سیصد خانی ( به پول آن روز) به فرزند حسن شاه انعام داد و او از روی سیاهه ای که پدرش داده بود،  اجناس  مورد نیاز آن زمستان را خرید و به خانه آورد. روز دیگر مولانا حسن شاه خود به در خانۀ میر آمد. واصفی می نویسد که "چون چشم میر به وی افتاد، از خنده پشت بر دیوار نهاد و گفت: ای ملاّ شما مرده بودید. این چه حالتی است؟ " حسن شاه گفت: اگر آن انعام نمی رسید، مرده بودم. میر سر و پای مناسب و مبلغ یک هزار دینار کپکی به وی انعام فرمود.

    بهزاد و نگارگری چهرۀ امیر

    درپایان این گفتار که سخن ازاستاد کمال الدین بهزاد و تصویر امیر علیشیر است نگارنده گزینش مطلب را با حفظ شیوۀ نگارش زین الدین محمود واصفی تقدیم می نماید تا خوانندۀ گرامی، اگر کتاب بدایع الوقایع را ملاحظه ننموده باشد، با روش بیان مؤلّف، اندکی آشنا شود:

    ...سلاطین روزگارو خواقین عالیمقداراز برای تشحیذ طبع و تفریح خاطر که جمعیت حضور باطن عامّۀ رعایا و رفاهیت وسرور خواطر کافــّۀ برایا بدان منوط و مربوط است، همواره جمعی از مصوّران سحرآفرین و نقاشان بدایع آیین را در پایۀ سریر اعلی بازداشته، نظر التفات به حال ایشان گماشته اند....پادشاه مغفور مبرور(سلطان حسین میرزا بایقرا) نورالله مرقده از میان هنرمندان این صنعت و سحرآفرینان این حرفت، استاد بهزاد نقاش را، که مصوران هفت اقلیم سرتسلیم پیش او فرود آورده بودند...اختیار فرموده...او را مانی ثانی لقب نموده، هرگاه که این پادشاه عالیجاه را غمی یا المی پیرامون خاطر گردیدی، و غبار قبضی بر مرآت ضمیر منیر رسیدی، استاد مشارالیه صورتی برانگیختی و پیکری برآمیختی، که به مجرد نگاه کردن  پادشاه در وی، آیینۀ طبعش از زنگ کدورت و صفحۀ خاطرش از نقوش کلفت فی الحال متجلی گشتی...

    مشهوراست که استاد مذکور صحیفه ای مصور به مجلس فردوس آیین سپهر تزیین امیر کبیر امیر علیشیر روح الله روحه آورد، و صورت حال آنچنان که باغچه ای آراسته مشتمل بر درختان گوناگون و بر شاخسارش مرغان خوش صورت بوقلمون (رنگارنگ) و برهرطرف جویبارها جاری و گلبنهای شکفتۀ زنگاری،  و صورت مرغوب میر آنچنانکه تکیه بر عصا زده ایستاده، وبه رسم ساچیق طبقهای پرزر در پیش نهاده.

    چون حضرت میر آن صورتها را ملاحظه و مشاهده نمود، آن صحیفۀ لطیف، ریاض باطنش را به گلهای بهجت و سرور و اطراف حیاض خاطرش را به اشجار فرح و حضور بیاراست، و از عندلیب طبعش بر شاخسار شوق و ذوق نوای الاحسن الاحسن برخاست... بعد ار آن روی به حضار مجلس کرد و گفت: عزیزان را در تعریف و توصیف این صحیفۀ لازم التشریف چه می رسد؟

    مولانا فصیح الدین که استاد میر و از جملۀ مشاهیر خراسان بود، فرمود که:

    مخدوما! این گلهای شکفته را که دیدم، خواستم که دست دراز کنم و گلی [از گلهای تصویر] برکنم و بر دستار خود مانم.

    مولانا صاحب دارا که رفیق و مصاحب میر بود، گفت: مرا نیز این داعیه شده بود، اما اندیشه کردم که مبادا دست دراز کنم و این مرغان از سر درختان [که در تصویر است] پرواز نمایند.

    مولانا برهان که سرآمد ظرفا و  قدوۀ اهل خراسان بود، و لاینقطع به جناب میر تعرض و ظرافت می نمود، گفت: من ملاحظه کرده دست و زبان نگاه می دارم که مبادا حضرت میر در اعراض شوند و روی و ابروی خود [را در تصویر] درهم کشند.

    مولانا محمد بدخشی [که] ظرفای خراسان وی را لطیفه تراش لقب کرده بودند، و همیشه مشق خوشامدی می کرد، گفت: ای مولانا برهان، اگر نه بی ادبی و گستاخی شدی، من آن عصا را [که در تصویراست] از دست حضرت میر گرفته بر سر تو می زدم.

    حضرت میر فرمودند که عزیزان سخنان خوب گفتند و درهای معانی  مرغوب سفتند. اگر مولانا برهان آن  ناخوشی و درشتی نمی کردند، به خاطر رسیده بود که این طبقهای ساچیق [که در تصویر است] را بر سر یاران نثار کنیم.

    بعد ازآن استاد بهزاد را  اسب با زین و لجام و جامۀ مناسب، و اهل مجلس را هرکدام لباسهای فاخر انعام فرمودند:

    دریغ و درد ازین مردمــــان که خاک شدند

    به تیغ مرگ، جگرریش و سینه چاک شدند

     تمام شد یاد مختصری از امیر علیشیر نوایی با استفاده از بدایع الوقایع زین الدین محمود واصفی هروی

    شهر اتاوا – 27 اکتبر 2008

    آصف فکرت

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 7 آبان 1387 ساعت 2:41 قبل‏ازظهر

    عطّـار هروی

     خوشنویس فرشته خوی

    با آنکه  جامعه ء دوران جوانی ما از بسیاری جهات از جوامع مترقی و از کاروان تمدن و تجدّد به دنبال مانده بود، اما داشتنی هایی داشتیم که اگرچه  آن روز ها هم  به آنها دلخوش بودیم، امّا  پسانترها  دریافتیم که آن داشته ها  چه گوهران گرانبها یی بودند و ما چنان که می بایست و می شایست قدر آنان را نمی دانستیم ؛ شخصیتهایی که فر هنگ  و هنر پیشینیان ما را با  امانت حفظ کردند؛ پرورش دادند  و به نسل ما  سپردند و ما امروز به آن افتخار می کنیم.  پس بر ماست که  این بزرگان را از یاد نبریم و حقّی را که بر گردن ما و جامعهء ما دارند، بشناسیم.

              یکی از این سروران  که نامی بزرگ و آثاری سترگ از خود برجای نهاده استاد محمد علی عطّار  خوشنویس ( خطّاط ) هروی است.

    استاد عطار انواع خطوط عربی و فارسی  همچون  نستعلیق، تعلیق ، شکسته ، ثلث ، محقق  و معقلی ( خطّ بنّایی)را زیبا و استادانه  می نوشت. در نگارش نستعلیق و محقق  شیوهء مرغوب و دلپذیر خراسانی را رعایت می نمود و خط معقلی را دوست داشت  و تابلوها و کتیبه های بسیاری به این خط نگاشته است.  بسیاری از کتیبه های مسجد جامع  هرات را به خط زیبای ثلث و محقق نگاشته که تحسین و اعجاب بینندگان و جهانگردان هنرشناس و هنردوست را بر می انگیزد.  در کتابت انواع خط کوفی بی مانند بود. بسا که یک تابلو بسیار زیبای کوفی را بر اساس عناصر یک سکهء قدیمی می نگاشت. به این معنی که عناصر خط یک دوره معین، مثلا دورهء سامانی ، غزنوی، غوری و یا دوران خلفای اموی، عباسی و فاطمی را  استخراج می نمود و خود تابلو مکمّل و مشروحی که نمایانگر ویژگیهای خوشنویسی آن دوره بود می آفرید. بدین ترتیب بسیاری ار نمونه های خوشنویسی کهن را آفرید که بعداً مورد استفادهء دیگر استادان خوشنویس قرار گرفت.

    ارزش  کار استاد نه تنها از این جهت است که ایشان انواع خطوط قدیمه را به خوبی و استادانه می نوشت، بلکه این نکته بسیار مهم است که استاد عطار بسیاری از خطوط و نقوش خوشنویسی را که در بناهای رو به انقراض و در حال انهدام هرات و توابع ،  از جمله آثار بسیاری از دوران غوریان و سلاطین کرت  دیده بود، نمونه برداری کرده و آنها را به استادی و زیبایی باز نگاری نموده و بدینسان ماندگار ساخته و  برای استفادهء هنرجویان و اهل تحقیق به یادگار گذاشته است.

    ایشان پیوسته از استاد خویش شادروان آخوندزاده قاضی ملا محمد صدیق یاد می کرد و من از ایشان شنیدم که چگونه استاد مرحومشان که  کتیبه های مسجد جامع بزرگ هرات را می نگاشت، هنگامی که یک کتیبه به اواسط کار رسیده بود، استاد درگذشت و استاد عطار سوگمند  و افسرده در ماتم استاد خویش کار ناتمام او را در مسجد جامع ادامه داد و به اتمام رسانید.

    نویسنده و دانشمند بزرگ ایران داکتر محمد علی اسلامی ندوشن که استاد عطار را در هرات ملاقات نموده  و  به همراهی  او آثار تاریخی  هرات را دیده است  گرویدهء هنر و شخصیت استاد عطار شده و  شرح مفصلی از این دیدار را در سفرنامهء خود، صفیر سیمرغ،  نگاشته است.

    آثار استاد عطار به صورت مجموعه های مرقع گونه در افغانستان و ایران چاپ شده است.  از آن جمله است: گنجینهء خطوط و  قرآن محلّی.  گنجینهء خطوط  سالها پیش در کابل، (تصور می کنم از سوی کتابخانهء عامّه : ملّی) و قرآن مُحلّی در سالهای اخیر در ایران به کوشش استاد مهدی هراتی، دانشور و هنرمند ایرانی هروی الاصل مقیم مشهد، چاپ شده است.  استاد مهدی هراتی که استاد  نقاشی و هنرند، تصویر بزرگ  بسیار زیبا و گویایی هم از استاد کشیده بودند که نمیدانم آن تصویر اکنون در کجاست. بخش عظیم  خوشنویسی  کتیبه های کاشیکاری شدهء مسجد جامع بزرگ هرات  به خط زیبای استاد عطار است. افزون بر کتیبه های مسجد جامع هرات برخی از کتیبه های صحنهای حرم مطهر آستان قدس در مشهد مقدس نیز به قلم استاد است. از آن جمله است کتیبهء بزرگ رواق بیرونی حرم مطهر در مسجد گوهرشاد.  این کتیبه رو  در روی کتیبهء شهزادهء هنرمند تیموری بایسنقر میرزا قرار گرفته است. همچنان برخی کتیبه های اماکن مقدس در لشکرگاه، قندهار، کابل و دیگر شهرها به خط استاد است.

    استاد، در کنار دیگر محاسن،  مهماندوست نیز بود. دسترخانش همیشه  گسترده  بود و غذاهای خوشمزه و خوشرنگ و خوشبوی و پاکیزه در برابر مهمان چیده می شد. برای مهمان صاحب ذوق، مهمانخانهء استاد، که همان اتاق کارش نیز بود، جلوه و صفای خاصی داشت.  زیباترین تابلو ها و قطعات خوشنویسی بر دیوار ها اویخته بود و نان خوردن در چنان جایی هم  لذّت بردن از مائده های مرحمتی  خانوادهء  استاد بود و هم التذاذ روح و حظّ بصر از آثار هنری. بر سر در یکی از درهای ورودی این بیت،  به خط زیبای نستعلیق استاد،  بر تابلوی نگاشته شده بود:  این خانه همیشه در امان خواهد بود.  من همیشه هنگامی که این قطعه را می دیدم چنان شیفتهء محبتهای استاد بودم که برای چندمین بار می گفتم: آمین! چنین باد.

              دوستان و علاقمندان استاد کم نبودند،  زیرا او مردی اجتماعی، مردمدار و مورد علاقهء همهء اصناف  و طبقات جامعه بود،  ولی چند تن از مشاهیر بودند که  استاد با آنان پیوند همیشگی داشت.  یکی از آنان خطیب،  فقیه،  واعظ  و ادیب معروف،  شادروان شیخ محمد طاهر قندهاری بود که اغلب روزها  به دکان عطاری استاد می آمد. چون سخن از دکان عطاری  پیش آمد به مصداق آن که از سخن سخن شکافد ( یا به گفتهء هراتیان: از گپ گپ می خیزد) چند کلمه یی از دکان استاد عطار گفتن هم بی مناسبت نیست، که من آن دکان را یک مرکز بسیار مهم فرهنگی و هنری در زمان خویش می دانم  و دردا و دریغا که دیگر درِ آن مرکز به روی فرهنگیان باز نیست.

    استاد   پیشهء عطاری را از پدر به ارث برده بود ( تصور می کنم که همین دکان هم پیش از ایشان به دست پدرشان شادروان حاجی محمد اسمعیل عطار اداره می شد .  اگر تصور من درست نباشد، یا نام  پدر ایشان را درست ننوشته باشم، از فرزندان ایشان که همه خوشنویس و هنرمند ند خواهشمندم مرا راهنمایی کنند تا آن را تصحیح نمایم).  این دکان  در بازار قندهار، یکی از چاربازار اصلی و قدیمی هرات، قرار داشت. چون استاد عطار شخصی امین و خوشخوی بود، مشتری بسیار می آمد و بیشتر مشتریانی بودند که از دوردستها می آمدند و خود در جایی که بودند همین پیشه را داشتند، متاع خواستهء خویش را غالباً به صورت عمده (به مقدار بسیار)  از دکان استاد می خریدند.  عصر که می شد. درشکهء ( یا در اصطلاح هرات: گادی)  شیخ محمد طاهر قندهاری در برایر دکان توقف می کرد و شیخ از آن پیاده می شد و بر قالیچه یی که در آستانهء دکان برای او می گستردند می نشست ( این قالیچه هم داستان جالبی دارد که در مطلبی که به یاد مرحوم شیخ طاهر نوشتم از آن یاد کرده ام و امید وارم  باری در این صفحه هم یادی از ایشان با تفصیلی بیشتر بنمایم ). شیخ تا غروب همانجا می نشست و مشق خط  نستعلیق می نمود. 

              دوست بسیار گرامی، همدم و همصحبت بسیار عزیز استاد عطار که سراسر عمر با هم رفیق و مأنوس و مألوف بودند، شادروان استاد فکری سلجوقی بود، که در همین صفحه از ایشان یاد کرده ام.  استاد فکری هم بیشتر عصر ها می آمد.  ساعتی می نشست و با استاد عطار و هم با شیخ در باب  خوشنویسی و خوشنویسان و در باب نسخه های خطی و قطعات و مینیاتوریها و اثار باستانی تبادل فکر می کردند.  چای  سبز خوشبوی و خوشرنگ آمیخته با زعفران و هل همیشه  در برابر مهمانان نهاده می شد.

              با آنکه گذران  زندگانی  استاد از همین دکان بود، بارها دیدم که به احترام  دوستان هنرمند و ادیب که به دیدنش می آمدند،  از مشتریان می خواست در شهر گردشی کنند و  یکی دو ساعت بعد  بیایند و متاع خود را بستانند.

              دوست دیگر استاد، هنرمند، نقاش، پیکر تراش و شاعر معروف هرات  شادروان استاد محمد سعید مشعل بود. استاد مشعل در یاد از استاد عطار در منظومه یی گفته است:

    " به حضرت استاد نام دار محمد علی عطار:

    حضرت اســــــتاد محبّت شعار--- ای که به وصف تو کنم افتخــــــار

    مدح تو شایسته و بایسـته است --- حیف که فکر و دل من خسته است

    وصف  تو و این قلـــــم ناتوان؟ --- ما به زمینیم وتو بر آســــــــــمان

    وصف مقامت نه به صدر شهست --- شاهد اوصاف تو بیت اللّهــست

    وصف تو در خطّ کلام خداســـت --- خاصّــه بیتی که به نام خداســت

    ........................................

    غرق به دریای تو ام اوســـــــتاد --- عاشق سیمای تو ام اوستـــــــــاد

    رنگ به روی همه گلها شکست ---  تا گل تصویر تو آمد به دســــت

    ای گل خوشـــــبوی خزانت مباد --- ضربهء آسیب زمانت مبــــــــاد

    استاد مشعل در یک  منظومهء دیگر، خود  و عطار را در سوگ رفتگان می یابد و می گوید:

    وداع ای مکتب ناکام بهــــــزاد   --- ز دنیا می روم با نام  بهـــــزاد

    ...................................... .

    نخستین رفت میر آقای استاد ---  سپس آقای فــــکری نیز جان داد

    ز بخت بد من و عطار ماندیم --- که یا هم سورهء اخلاص خواندیم

    [  استاد میر آقا حسینی از  نستعلیق نویسان معروف هرات بوده است که آثار خط او  در مسجد  جامع موجود است]

    (    کلیات اشعار استاد مشعل غوری هروی، به کوشش و خط جناب  استاد محمد اخی وزیر کروخی، صص 212، 256-257). 

              آدینه یی  در خدمت استاد عطار به دیدار استاد مشعل  رفتیم. خانهء مرحوم مشعل در شمال غرب بیرون شهر هرات، در محلّهء باباحاجی ( در اصطلاح هراتیان: باباجی ) واقع بود. خانهء استاد مشعل، افزون بر زیبایی  طبیعی و هوای با صفا ی بیرون و شمال شهر، نگارستانی بود از آثار استاد.  از خوشنویسی های استاد گرفته تا  نقاشیها، مینیاتورها، پیکره ها و نگینهایی که با هنر و ظرافت خاص خویش از تراش سنگهای کوهستانها و بستر  هریرود می آفرید.  امروز که حدود چهل سال از آن روز می گذرد، هنوز صفای آن روز روشنی بخش ضمیر من است.

     بسیاری دیگر از شخصیتهای  معروف هنردوست هرات به استاد عطار علاقه و ارادت داشتند؛  شادروان عطامحمد خان نقشبندی شاروال ( شهردار یا رئیس بلدیه ) که مردی هنرشناس و خود مجموعه دار ( کلکسیونر ) مشهوری بود، به استاد عطار علاقهء خاصی داشت. این افراد با وجود داشتن مناصب و مقامهای دولتی با علاقه و طیب خاطر مدتی در برابر دکان استاد می ایستادند و از سخن و هنر ایشان بهره مند می شدند.

    نه تنها  همشهریان و هموطنان علاقمند  و شیفتهء دیدار استاد عطار بودند، بلکه  خارجیان و مهمانانی که از بیرون به دیدن آثار باستانی هرات می آمدند، دیدار استاد عطار جزو برنامهء شان بود. من چند تن از این مهمانان، غربی و شرقی، را پس از آنکه به دیدار استاد رسیده بودند، دیدم که با وجد زاید الوصفی از دیدار استاد و هدایای مرحمتی ایشان  یاد می کردند.

    استاد سیمایی خوش و نورانی داشت. پاکیزه و خوش لباس بود. پیاده روی را دوست می داشت و فواصل بسیار دور را هم با پای پیاده و بدون احساس ماندگی می پیمود.  آهسته و شمرده سخن می گفت و آثار و ابنیهء تاریخی ، قطعات خوشنویسی و آثار نقاشی و مینیاتوررا بسیار استادانه و شیرین معرفی می نمود.  

    نگارنده چند سالی، به دلیل آن که در کابل، بلخ، فاریاب و کندز مأمور و مقیم بودم، از دیدار استاد محروم بودم؛ تا اینکه در شام ما فتنه یی افتاد و چون هر یک از گوشه یی فرا رفتیم  وبه رنج آوارگی گرفتار شدیم،  از حسن اتفاق سالی چند  با استاد در مشهد مقدس بودیم.  استاد در آوارگی هم استاد سالهای بسیار پر ثمری  را گذزانید و آثار بسیار گرانبهایی آفرید.  قران مُـحلّی  و آثار دیگر از جمله کتیبه های آستان قدس از جملهء این آثار است.

    استاد افزون بر آن که هنرمند بود هنرشناسی کامل بود. من آثار تاریخی هرات را بارها و بار ها دیده ام، اما  چون همان آثار را در خدمت استاد عطار می دیدم و ایشان ظرافت و ریزه کاریهای آنها را شرح می فرمود، احساس می کردم که من آنها را برای نخستین بار می بینم. همچنان هنگامی که استاد عطار خط یا نقشی را توصیف می نمود  من  شیفتگی و علاقه یی بیشتر و متفاوت با آنچه از پیش داشتم در خود  در می یافتم. او بیشتر اوقات با دیدن یک اثر هنری، خط خوش، اثر نقاشی، پیکره و بنای کهن به وجد می آمد.

     دریغا که این مرد بزرگ و هنرمند بزرگوار  دور از شهر محبوب و مألوف  خویش درگذشت. استاد عطار در مشهد مقدس در جوار آرامگاه حضرت رضا علیه آلاف التحیة والثّناء  بیارمید.  تاریخ دقیق وفات استاد  به یادم نیست ، اما تصور می کنم میان سالهای 1378 – 1380 خورشیدی بود.  روانش شاد باد ( چنان که در سایت بی بی سی خواندم، یاد نامه یی از  استاد عطار در کتاب  رنگ و رنج تألیف آقای اصیل یوسفی هروی نگارش یافته  است)  

    فرزندان استاد، آقایان محمود، احمد، بهبود و غفار ( اگر نام آخرین پسر ایشان  درست به یادم مانده باشد) همه هنرشناس و هنرمندند.  آقای  محمود عطار  و آقای  بهبود عطار خوشنویسان مشهور و پرکاری اند که بی گمان نام و هنر  پدر گرامی را زنده نگه خواهند داشت.

    اتاوا- 12 سنبله (شهریور) 1385/ 3 سپتامبر 2006

                                 آصف فکرت

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 13 شهريور 1385 ساعت 6:47 بعدازظهر

    قلمرو زبان دری

    به مناسبت هفتاد  و پنج سالگی

     استاد کمال خراسانی

    این قصیده در زمان جنگ و روزگار آوارگی سروده شده است.  داستان کابل و  ارتباط کمال با آن و آشنایی من چنین است که استاد کمال خراسانی قصیده سرای معروف و استاد محمد قهرمان غزلسرای معروف ایران مهمان دولت وقت در افغانستان بودند و شبی در مهمانسرای  زیبای باغ بالا مهمان وزارت اطلاعات و کلتور بودند. گویندهء این قصیده هم که در آن هنگام  عضو انجمن تاریخ افغانستان بود در آن مهمانی دعوت شده بود. این قصیده سالها بعد در بزرگداشت  هفتاد و پنج سالگی کمال  خراسانی در مشهد سروده شد ودر آن به برخی رخداد های غم انگیز هم اشاره شده است.

    رسـید مژده که جشنی خجسته است امسال

    به پاس حرمت هفــــــتاد و پنج ساله کمال

    کمـال مرد خدایـست فاضــــــل و کامــــل

    همش فزونی دانـش همش فزونی ســــــال

    فروتنـــــــی را رفتــار او کـند تمــــــثیل

    بزرگـواری را گفتار او کشـــد تمثــــــال

    همی درخشــد چون بدر در ســـپهر سخن

    اگر چه دور سپهرش خمانده همچو هلال

    همش وقار شـــیوخ و همش نشاط شباب

    همش بدیع کلام و همش لطیف خیــــــال

    به خَلق و خُلقش بنـگر جمال را به کمال

    به خط و ربطش بنگر کمـال را به جمال

    ز کلک اوست که در شیوهء خراســـانی

    قصیده راه سپارد دوباره سوی کمــــــال

    *

    کمال گفتی و کردم هوای کابل بــــــــاز

    بلی که از غزلی دل کند هوای غـــزال

    که هـست کابل آبی چکیده بر سر گــُل

    چنــین بود چو نکو بنــگری به نام کمال*

    نخُــــــست بار به کابــل کمــال را دیدم

    به کابلُـــی که هنوزش چنین نبود احوال

    رسید پیکی کاِمشب به بـاغِ بـــالاینــــــد

    دوتن ســخنور والامقام صــــــاحب حال

    نخســت میرِ غزل، قهرمان شــیرین کار

    دگر قصــیده ســــرای بزرگوار، کمــال

    گذشت چندین سال ازشبیکه خوش بودیم

    به باغ بالا با هم نشـــــــسته فارغـــــبال

    دو یار دیدم: همکیــش، همزبان، هـمدل

    دو دوست دیدم دســـتانسـرا، لطیف مقـال

    بر دو یار ســــخن گســـترِ خـراســــانی

    شـبی گذشـت مرا خوش که بود نعم لیـال

    شبـی که بود همه نُقل بزم مان اشــــــعار

    شـبی که بود همی شــــهد کام مان اقـوال

    وصـــال این دو نکویار دولتی خوش بود

    ولــی دریغ که دولت بود به اســــــتعجال

    گذشـت آن شب و روز و شبان دیگر نیز

    چه روزوشـبها؟ پروحشت و پر از اهوال

    چه گویمت که دگرروزگـار چون بگذشت

    نه روز خُرّم، نه ماه خوش، نه فرّخ سال

    زحال شــــــکوه همی داشـتم هزار هـزار

    دریغ! بودم غافل ز وضع اســـــــتقـــبال

    که گرچه گردش گردون نبود حسب مراد

    ولی نکوفته بُد طــــبل جنگ را طبّـــــال

    هــنوز بود درآن پهــــنه زنـدگی ممـــکن

    هنوز بود درآن خطــّه قـــتل عام محـــال

    هنوز بام و در خانه های خـــلق خــــدای

    نگشته بود ز ضرب گلوله چون غـــربال

    هنوز میهنم آن مهد دانــــش و فرهنــــگ

    به دست دشمن بی دین نگشته بود اشغال

    اگر چه بود تهی زآب رود کــــابل،  گاه

    ولیک هرگز از خون نبود مـــــالامــــال

    اگر چه داشت ستم پنجه بر حناجر خــلق

    نبرده بود فرو لیک این چنین چنـــــگال

    ز روز ما کسـی آگاه گشـــته با روســـان

    که بوده عمری با اژدهــا درون به جوال

    اگر کمال ببیــــند که حال کابل چیســـت

    دریغ گوید و گردد ورا دگرگــون حـــال

    ازآن قصـور رفیع و ازآن ریاض بدیـــع

    کنون نبیـند جز رَبـــــع و دامن و اطلال

    به جای باغ و گل ولاله زار و آب روان

    سرشک و آتش وخون بیند وکلوخ وزغال

    ز خشـــم، آســـــان بیند به دیده ها خروار

    ز مهر مشـکل یابد به سینه ها مثـــقـــــال

    *

    دراین قیامت بر ما گشوده شــــــــد این در

    دری که ختم برآن گشته است جاه و جلال

    خــجســـــته درگه فرزند  ســــیّد کـَونَــــین

    امام  هشـــــــــــتم، سلطان طوس، عالم آل

    تو را بدیدم ای یــــار! ای  خراســـانــــی!

    گشاده دست و دل وخنده روی ومهرسـگال

    مراچه گفتـی؟ گفتـی که هین زغصّه  مموی

    مرا چه گفتی؟ گفتـی که هــان زدرد منـــال

    اگر که خصـم به کاشــانه ات  فکند آتـــــش

    در این دیار تو  بیگانه نیســـــتی  فی الحال

    مرا  تو همدلـــی و همــــزبان و هم آیــــین

    که مرز و بوم  یکی بوده مان هزاران سـال

    من و تو صــاحب یک  خانه و ز یک پدریم

    یکی زبان ویک آیین ویک سرشت وخصال

    کـدام خانـه که نی شــرق باشدش نی غرب؟

    کـدام خانـه ندارد جنـــــوب یا که شمـــــال؟

    چنـان که نیست خراســان ز طوس تا بسطام

    نه آریــــــــانـــــــا باشد ز بلخ تا چتــــــرال

    اگر که هســـــــتم من از دیار نوذر و طوس

    و گر تو هستی از ســــــرزمین رستم و زال

    به شــــاهنــــــامه نگر! قصّهء گذشته بخوان

    که داســـــتانها دارد ز روزگار وصــــــــال

    زبان نــغز دری را قلمـــرویــــــــست فراخ

    که مرغ فکر به پهنای آن بریـــــــــزد بــــال

    ز شــــرق تا به خـتن، غرب تا به قونیه گیر

    شـمال تا به بخــارا، جــنوب تا بنـــــــــــگال

    مبــاد کاســـــته از فــــرّ فارســــــــــیّ ِ دری

    بـــــه حــــقّ ِ ایــــــزد ِ پاک ِ مهیمن ِ متعــال

    نصــــیب ما شده چون بخــش خانهء پـــدری

    چنان که خانگکــــــان بخش می کنند اطــفال

    چرا بماند شـــــرقی بدین صفت غـــــــافل؟؟

    چرا بگردد غربــی بدین نمط اغـفــــــــال؟؟

    پی چه مشـــرق و مغـــرب بود محلّ ِ جدل؟

    چرا میان شـــمال و جنوب، رشک و جدال؟

    من ار به رنگ فــرنگی به تن کنم پوشــاک

    تو گر به رسم نیاکان به پا کنی ســـــــروال

    چرا ببــــــینی زی من چنان که زی ارباب؟

    چرا ببینم زی تو چنــــــان که زی حمـّـــال

    تو گر بگویی نــــــان و من ار بگویم  نــون

    تو گر بگویی دیــــــــوار و من اگر دیـــفال

    همین  بهــــــــانهء دعوای توست با رازی؟

    همین نشــــــان خلاف من است و کابل وال

    من و تو گـــرم جدالـــیم و هوشیار ِ فرنگ

    شــدســــت یکدله از ایرلنـــــــــــد تا اورال

    من و توخوش بود ار دست و پنجه نرم کنیم

    که خصم بر ما آسان فرو بــــرد چنــــگال

    ز بهر آن که شود عرصـــه خصم را خالی

    برای او تو و من را شکسته بِه پر و بـــال

    جدا ز بهر چه خواهند دشمـــــــنان ما را؟

    ز بهر آنکه نباشـــــد چــو ماضی استقبـــال

    *

    به زندگی همه ات بهره شـــــــــادمانی باد

    که دادیم دو سه روزی درین دیار مجــــال

    همیشـــه،  تا که دمـــاونــد هست پا برجای

    همیشــــه، تا نگری زنده رود را ســـــیـّال

    دل تو بــــــــــــــــاد ز اندوه روزگار تهی

    ســر تو باد ز سودای عشق مالامـــــــــال

    چـو در به مهــر گشودی که  خیر مقدمکــم

    کنون شـتاب چه داری که عجّـلوا برِحال؟

    بلی! روم،   که در آنجا نهــــــاده ام امّـــــید

    بلی! روم، که در آنجا   ســــپرده ام آمـــال

    هنوز گرچه مرا آشــــــــیــان همی ســوزد

    هنوز گرچه شکسته ست و بسته ام پرو بال

    هنوز سوزد کابُــــــل میان آتش جنـــــــگ

    فتد حدید مذاب اندرو ز دشت و جــــــــبال

    به هر دقیــــــــــــــقه یکی انفجار ویرانگر

    به قلب کابل مظـــلوم افکند زلــــــــــــزال

    هنوز قوت در آن خطّــــــــــه لایموت بود

    هنوز آب به جز در دو دیده نیــــست  زلال

    اگز چه دشمن بیـــــــگانه رفته از میـــــدان

    ز آشنایان باشد کنون همه جنجـــــــــــــــال

    کــــنون همه پی احراز منصب است جــدل

    کنون همه پی تقـــســـــیم قدرت است جدال

    نفیر جنگ گرفته است راه اســـــــــــــتفهام

    نهیب مرگ گرفته است  جای اســـــــــتدلال

    هر آنچه رفت ز بیگانه ســــــــالها بــــــیداد

    ز خویش بیشتر آمد به کمتر از یک ســـال

    چنین بود چو بگیرد غرور  جای خِــــــــرَد

    چنین شود چو نباشــد برای عقــــــــل مجال

    *

    مرا درین ره بگذشـــت تلخ با شــــــــــیرین

    بلور بود و صدف بود و سنگ بود و سـفال

    ز باد حسرت شد مشک ناب من کــــــــافور

    ز بار غم الف قامتــــــــــــم خمـــید  چو دال

    بدین صفت که مرا زندگی به درد گذشـــــت

    حیات عین مماتــــــــــست و عمر عین وبال

    ز هســــــــتیم رمقی مانده بهر بســـــــــپردن

    به یار بســـــــــپرم ار یاوری کند اقــــــــبال

    مرا ببخش که پُـر گفتم و پریشـــــــــــان نـیز

    مرا ببخش که گفتـــــــــــــم سخن بدین منوال

    اگر چه شرط ادب نیست در محافل  انـــــس

    به جای قول و غزل داســــــتان رنج  و ملال

    چنین بود ســــــخن آنکه روزگاری  هســــت

    اسیر رنج و ملال و زبون جنگ و قتــــــــال

    درین چکامه گر اطناب رفت عذر  پذیـــــــر

    وگر قوافی تکرار شـــــــــــــــد مگیر اشکال

    شمار بیت درین چامه گر چه شد هشــــــــتاد

    کمال را ز صد افزون دهاد ایزد ســـــــــــال

    آصف فکرت ، مشهد مقدّس – تابستان 1372

    * ارتباط میان نام کمال و کابل:  یکی از شاعران دورهء تیموری معمایی به نام  کمال سروده است:

    از نام نگار من چه پرسی؟------ آبی است میان گل چکیده

    باز یکی از شاعران افغان – به گمانم که شادروان شایق کابلی -  این بیت را در وصف کابل سروده و بسیار شیرین گفته است:

    از نام دیار من چه پرسی؟----- آبی است میان گل چکیده

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 17 تير 1385 ساعت 5:01 قبل‏ازظهر

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com