| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
یادداشتهای حکمت از سفربه افغانستان -4 حــکـــمـــت در هـــرات استقبال در میرداود- ساعت هشت از ادرسکن حرکت کردیم. درحدود ساعت ده در رباط میرداود، که در یک منزلی هرات است، جمعی به استقبال آمده بودند، مرکّب از آقای نوائی- سرکنسول ایران- و آقای مجدّدی مدیر امورخارجه، و رئیس معارف هرات محمد یونس خان( معروف به محمد یونس خان متخصص، زیرا متخصص کیمیا بود) و رئیس مطبوعات. پس ازتبادل تعارفات و تشکّر اززحمت آقایان، حرکت کردیم. از رودخانۀ هریرود گذشتیم. حدساً دانستم که آنجا پل مالان است، که در تواریخ ذکر آن را خوانده بودم. ازرباط میرداود تا شهر خیابان عریضی احداث کرده اند، که از دوطرف کاج (ناجو=ناژو) کاشته اند که هنوز پا نگرفته، اگر رشد نماید، بسیار زیبا و قشنگ خواهد شد. هوتل پارک – ساعت یازده به هوتل هرات رسیدیم، موسوم به پارک هوتل. بسیار مجلّل و نو و تمیز است، و اثاثیۀ آن، ازقالیها و میزهای سنگ مرمر قابل تعریف، شام را درآنجا صرف کرده، استراحت کردیم. شهر هرات از کلکین هوتل هرات - (دوشنبه، بیست و هشتم اردیبهشت1326/نوزدهم می 1947)(هرات): از دریچۀ (دربچه = کلکین = پنجره) به خارج نگاه می کردم؛ جلگۀ هرات از طرف جنوب در مدّ نظر بود، و از طرف شمال گازرگاه و تخت سفر (= تخت ظفر). هوا بسیار مطلوب و معتدل و آفتاب درخشان و فضا بسیار طرب انگیز و فرحزا. تماشای این شهر تاریخی از آن جهت همیشه جزو آمال و آرزوی من بود که در باب تاریخ قرن نهم هجری تحقیقات بسیارکرده اند (ظاهراً تحقیقات بسیار کرده ام، زیرا مرحوم حکمت کارها و تحقیقات فراوانی در این باب دارد) و درسنوات 1320، 1321، 1322، 1325 برای یک گروه از محصلین دانشگاه تهران تاریخ سیاسی و ادبی و تمدن این قرن را درس گفته ام، و در شرح حال استاد مسلّم این عصر، خاتم الشّعراء، عبدالّرحمن جامی- که ساکن و مدفون در این سرزمین است – کتابی نوشته ام. در عالم خیال و تصور در فضای این شهر بوده ام. خدا را شکر که این آرزو به تحقیق پیوست، و در عالم شهود در معاینه نیز به زیارت این شهر تاریخی نایل گشتم. فعلاً شهر هرات هشتادهزار سکنه دارد و ارتفاع آن سه هزار و سی فوت است. مردم آن فارسی زبان مسلمان سنّی و شیعی اند. موقعیت زراعی آن ناحیه ، و همچنین موقعیت نظامی آن، اهمیتی بسیار به آن بخشیده است. شهر قدیم و باروی خرابۀ آن در برابر هتل ما قرار دارد، که در وسط آن قلعۀ اختیارالدین برفراز تپّۀ مرتفعی نموداراست. ولی در قسمت شمال و غرب آن شهر، محلاّت جدیدی احداث شده و عمارات نوین ساخته اند، که آن را شهر جدید و شهر نو می گویند. هتل ما در قسمت شمالی واقع است. در این فصل تمام این ناحیۀ جدید به گلهای طاووسی مزیّن است، که هوا را معطّر و منظره را با رنگ زردفام خود مزیّن کرده است. ازصبح تا ظهر از منزل بیرون نیامده، به اصلاح حال و استحمام و نگارش روزنامه مشفول بودم. فکری سلجوقی – آقای فکری سلجوقی که به ما معرّفی شده است، از فضلای هرات و بسیار مرد محجوب و مؤدّب و باحیاست. به دیدن آمده ابراز مودت می نمود. عموماً تاجیکهای افغانستان، که ازنژاد افغانی نیستند، و از اعقاب قدماء ساکنین این ملک می باشند، به علم و تحقیق و کسب و صنعت و حرفت اشتغال دارند. این شخص نیز علاوه براینکه مؤرّخ و شاعر و ادیب است، نقّاشی و کاشیکاری نیز می داند و مرد با کمالی است؛ پسرعموی صلاح الدین خان سلجوقی است. به اتفاق او و آقای نوائی به خارج ( یعنی بیرون هوتل ) رفته گردش کردیم. ( استاد عبد الرّؤوف فکری سلجوقی دانشمند و هرات شناس بزرگ. در همین صفحه، آن روزها، یادداشتی در بارۀ آن استاد روانشاد که استاد گرامی و مهربان بنده اند، نوشته ام) مسجد جامع هرات – مسجد جامع هرات را دیدن نمودیم. این مسجد اصلاً بنای ملک غیاث الدین غوری است، که در قرن ششم آن را بنا کرده وهنوز به نام او کتیبۀ گچبری در رواق مقصوره، نزدیک محراب موجود است. ملوک آل کرت و بعداً در زمان شاهرخ و بالآخره در عصر سلطان حسین بایقرا، به دست امیر علیشیر مرمّتی عظیم نموده اند، و کتیبه و تاریخ موجود است. اززمان غیاث الدین ابوبکر محمد کرت، سنگاب فلزی عظیمی دروسط مسجد موجود است. که تاریخ 776 دارد( این نه سنگاب بلکه دیگ یا شاهساغر بزرگی است که دراعیاد و جشنها در آن شربت ریخته به مردم می داده اند.). فعلاً دولت افغانستان مشغول تعمیر و مرمّت آن مسجد است، و سردر و گلدسته های آن ساخته شده، و [در] اطراف کتیبه ها از اشعار فارسی و منثورات خواجه عبدالله انصاری با کاشی نصب شده است. در سر درب بزرگ، قصیده ای به قافیۀ حرف قاف از خلیل الله خلیلی کتیبه شده و نیزسطری به زبان پشتو کتیبه شده که درآن صریح نوشته شده است: این مسجد در زمان شاه اسماعیل ویرانه شد. تعجب کردم که چگونه دولتی، چنین تهمت و دروغی صریح می نویسد و تخم کینه در دلهای جهّال و عوام می کارد. مقصوره و شبستان ورواق آن خیلی شبیه است به مسجد جامع عتیق شیراز، دو درب به طرف جنوب دارد، که سلطان مراد میرزا حسام السلطنه فاتح هرات باز کرده است. فعلاً آن دو دررا می خواهند مسدود کنند. معمار هراتی – دیپلمات ایرانی – فرزندان نوایی و بنایی- معمار و مهندس این تعمیرات شخصی بود به نام محمد اسماعیل، که بسیار استاد هنرمند و بافهم و باهوشی است. اطلاعات ذیقیمت داشت و سخن به گزاف نمی گفت، جزآنکه مدّعی بود که پدر برپدر درفنّ بنّایی و معماری بوده، تا بنایی شاعر. گفتم، پس خوب است همان شوخیهای قدیم را که جدّش با امیرعلیشیر نوایی نموده است، با آقای نوائی – قونسول صاحب که مدّعی است از اولاد امیر علیشیر می باشد، تجدید کند. گفت: در نتیجۀ همان شوخیهاست که به این روزگار افتاده ام. و ظاهراً هردو دراین ادعا کاذب باشند. زیرا بنایی سنّی متعصبی بوده، رافضیان او را در قَرشی کشته اند و امیر علیشیر نیز به دلیل همان شوخیها به عنن مبتلا بوده و بلاعقب است(یعنی زن و فرزند نداشته است). چگونه این اشخاص از اولاد او [و بنایی] می توانند باشند؟ ( این استدلال درمورد بنایی و مرحوم حاجی محمد اسماعیل بنا قابل تامّل است). آرامگاه ملکان غور – ازتماشای صحن و مقصوره و ایوان و کاشیکاریهای مقرنس، که همه یادگار هنر و صنعت قرن نهم است، برای من فرح و انبساط بسیار دست می داد. قبر ملکان غور در جنب مسجد است، و سنگهای مزار آنان موجود، و کتیبه های قدیم به انواع خطوط ثلث و کوفی و بنّایی و غیره دیوار را مزیّن کرده ولی سقف آن مقبره خراب شده است ( ظاهراً بعداً سقف را آباد، اما دیوارها را ویران کرده اند، و بخش اعظم این خطوط خوش و بی نظیررا از میان برده اند. مرحوم استاد محمد علی عطار از این ویرانکاری همیشه با اندوه یاد می کرد. استاد عطار نمونه های این خطوط ازدست رفته را در مجموعۀ گنجینۀ خطوط به خط خویش نگاشته و با این کار یاد آنها را زنده نگاه داشته است.) موفقیت حافظ در امتحان – دررواقی، حافظی نشسته، با صوت خوش قرآن می خواند. او را امتحان کردم. تمام قرآن را حفظ بود. ازسورۀ قصص را که گشودم و کلمۀ اوّل را که گفتم، به روانی شروع به خواندن کرد. وجهی به او نیاز کردم، که محض اجر و ثواب برای من یک قرآن تلاوت نماید. به بالای گلدستۀ شرقی رفته، و ازآنجا دورنمای هرات را تماشا کردیم. قلعۀ اختیارالدین و ارگ هرات و گازرگاه و خیابان و سایر محلاّت به خوبی نمایان بود. مدرسۀ مخدومی – از مسجد به مدرسۀ منسوب به جامی رفتیم، که آن را «مدرسۀ مخدومی» می گویند. فعلاً در محلّۀ کلیمیها واقع شده، متاسفانه جای کثیفی است. جمعی از ارباب خیر و بلدیۀ هرات، چند خانه [را]، که سابقاً محل مدرسۀ مولوی بوده است و به دست کلیمیها افتاده، خریده، دیوار و رواقی برای آن ساخته اند. چند تن از اهل هرات آنجا بودند و توضیحات می دادند. چهارسو- درسر چهارسوی هرات که فعلاً سقف آنرا برداشته و خیابان نموده اند و در وسط آن پلیس ایستاده، اتومبیلها را هدایت می کند، لمحه ای ایستاده، و به یاد چهارسوی قدیم بودم. درآنجا از آثار قدیم حوض و برکه ای موجود است، که ظاهراً حسن خان شاملو- والی هرات در عهد شاه عباس تعمیر(= مرمّت) نموده است. مقبرۀ سلطان میرعبدالواحد شهید – ازآنجا به مقبرۀ[ سلطان میرعبدالواحد شهید] ( جای نام مقبره خالی است ولی از توصیف و محل آن معلوم است که همان مقبره است که لوح عصر امیرعلیشیر را نیز دارد)، که زیارتگاه بزرگی است، خارج دروازۀ قندهار رفتیم. لوحه و میل از مرمر، با کتیبۀ امیر علیشیر دارد که تعمیر نموده است و بنا ازآن زمان باقی است، ولی روبه خرابی و ویرانی می رود، و چون تاریک بود، درست دیده نمی شد. بعد از گردش و دیدن محلّ مدرسۀ نظامیه، که بنای خواجه نظام الملک طوسی بوده، دردامنۀ قلعۀ اختیارالدین واقع است، و فعلاً باغچه و مسجدی بیش نیست، به منزل آمدیم. گازرگاه شریف – صبح هفتادوششم( سه شنبه، بیست ونهم اردیبهشت 1326 /بیستم می 1947)(هرات) صبح درهتل مانده به نگارش کاغذها و رسیدگی به حسابهای مخارج هیأت اعزامی مشغول بودم. عصر، درساعت پنج، به اتفاق نوائی قونسول ایران و آقای فکری سلجوقی و دکتر صدیقی به گازرگاه شریف رفتیم. آن محل که دردامنۀ کوه، در سمت شمال-شرقی هرات واقع است، آبی و باغاتی دارد، و مقبرۀ خواجه عبدالله انصاری است. متولّی موقوفات آن شخص محترمی است، موسوم به میرغلام حیدرخان، که از نجبا و قدماست، و مرد فاضلی است؛ کتابخانۀ خوبی دارد. در عمارت موسوم به « نمکدان» که از آثار قدیمه است، ازما پذیرایی نمود. دو جلد تفسیر موسوم به خواجه عبدالله انصاری در کتابخانۀ اوست، شنیده بودم؛ آورده، معاینه نمودیم. قرارشد دوسه شب نزد من امانت بماند. فضای روحانی- بعد ازآن به زیارت مرقد خواجه رفتیم. درابتدا دهلیزی است که قصیدۀ جامی را با خط نستعلیق زیبا کتیبه کرده اند: طوبی لِرَوضَةٍ سَجَدت اَرضَها الجـِباه ... الخ. و در جنب آن مسجد شاهرخی است، که قبّۀ زرنگار دارد. و سنگ محراب آن از نفایس صنعت است، و در بالای آن با خط ثلث قشنگی این آیه را نقر کرده اند: فَـنادَتهُ المـَلائِــــکَةُ وهُـــوَ قـــــــائِمٌ یُصـَلِـّی فِـی المـِحـرابِ را نقر کرده اند. انسان را از عالم مادّه و شهود به معنی و غیب متوجّه می سازد. مزار در فضای باز قرار گرفته، لوحه و میله ای از عهد سلطان ابوسعید گورکان دارد، که بسیار زیباست. دراطراف آن به تمام خطوط، ازکوفی و ثلث و نسخ و نستعلیق و خطوط بنّایی، آیات و کلمات کتیبه کرده اند. حسن خان شاملو یک رباعی نوشته به خط خود( درچاپ جای دوبیت سفید مانده است، بنده دوبیت را از یادخویش می نویسم امیدوارم درست بنویسم): [دهد تا ساقی عرفان دلت را جام هشــــــیاری درآ دربزمگاه خواجه عبدالله انصـــــــــــاری بود لوح مزارش نازنین سروی که از خوبی ملایک را چو قمری کرده گرم ناله و زاری ] بسیاری از قبور سلاطین تیموری درآن اطراف است، و قبر امیر دوست محمد خان محمدزائی مؤسس سلسلۀ فعلی افغانستان نیز در آنجاست. سنگ هفت قلم– دررواقی سنگ قبر فرزند سلطان حسین میرزا بایقرا را مشاهده کردم، که به «سنگ هفت قلم »مشهور است. در روی یک پارچه سنگ سیاه، به هفت قلم حفر و نقر، نقوش و گل و بتّه انداخته اند، که هرقلم برروی یکدیگر قرار گرفته، و دیده از تماشای آن سیر نمی شود. ازروح پرفتوح پیرهرات استمداد و طلب همت نموده، مراجعت کردیم. بعد از معاینۀ طاق خانقاه زرنگار، که با طلای اشرفی تزئینات و گچبری دارد، و حوض و برکۀ آب، ازپیرگازرگاه وداع کرده، بیرون آمدیم. تخت سفر ( یا تخت ظفر) – امروز عصر، فرقه مشر(سرتیپ) گل محمد خان که رئیس ساخلوی نظامی هرات و فعلاً کفیل حکومت است، ازهیأت به چای دعوت کرده است، درباغ تخت سفر (یا تخت ظفر). این باغ که ازباغات قدیم و باصفای هرات است، درسمت شمال شهر، دردامنۀ کوه قرار گرفته و محلّ مرتفعی است. نظرانداز زیبایی دارد، و گلکاری و اشجار کاج (درختان ناژو) بسیار دارد. فرقه مشر یک نفر نظامی و سرباز بتمام معنی است. جمعی از اهل هرات، مانند رئیس بلدیّه و نقیب کابل که ازبغداد بازگشته بود، نیزبودند. خیلی مهربانی و ادب کرد. چای و شیرینی و میوۀ فراوان تهیه دیده بودند. ساعتی نشسته صحبتهای رسمی درمیان بود. بعد ازآن وداع کردیم. مدیر امورخارجه مشایعت نمود. درباغ تخت سفر گردش کرده به منزل مراجعت نمودم. دیدار از آثارتاریخی- صبح هفتادوهشتم (چهارشنبه سی ام اردیبهشت1326/بیست و یکم می 1947)(هرات) امروز صبح به زیارت بقاع و آثار تاریخی هرات رفتیم. آقای فکری سلجوقی [هم بودند]، به اتفاق ایشان و رفقا گردش مفصلی کردیم. قبرستان سادات «مصرخ» که درشهرک قدیم قهندز که درخارج هرات واقع است، و مقبرۀ شیعۀ هرات است، این شهرک را امیر تیمور درحمله به هرات، خراب کرده، مقبرۀ ابوالقاسم بن جعفربن ابی طالب درآنجاست. بنا ازقرن هشتم است. آرامگاه امیرحسینی سادات – عارف مشهور خراسان، صاحب نزهة الارواح نیز درآنجا واقع است. (عبدالله بن معاویة بن جعفر طیّار و قاسم بن امام جعفرصادق در این قبرستان در دوگنبد جداگانه مدفونند. آرامگاه میرحسینی غوری دررواق شمالی گنبد عبدالله بن معاویه است. در عرف هراتیان این گورستان به « شاهزاده ها» و نیز به «شاهزاده قاسم» معروف است). بعد ازآن به جایگاه مسجد و مدرسۀ مهد علیا گوهرشاه آغا و خانقاه امیر علیشیر و مدرسۀ میرزا سلطان حسین بایقرا، که درمصلاّی هرات واقع است، رفتیم. ابنیۀ آنها را امیر عبدالرّحمن خان در سال 1304 هـ. قـ. خراب کرده و ازآنها بجز چند منار بیش باقی نمانده، از مدرسۀ مهد علیا دومنارو از خانقاه امیر علیشیر یک منارو ازمدرسۀ میرزا چهار منار متوازی باقی است، که غالباً کج شده و درشرف سقوط است. و ازنقش و نگار و کتیبه های مرمر و کاشیکاریهای زیبای آنها به روزگار آبادی و رونق آنها پی می توان برد. مقبرۀ بایسنقرومیرزا علاءالدوله نیز موجود است و همچنین مدفن امیر علیشیر نوائی و مدفن سلطان حسین بایقرا، ولی سنگ قبر ندارند. این همه آثار از میر باقی مانده و از گور او سنگی باقی نمانده، از عجایب است. اخیراً بلدیّۀ هرات، به پیشنهاد آقای فکری سلجوقی، بنائی از آجر برروی قبر امیر علیشیر بنا کرده است (و مخارج بنا را، چنانکه شنیده ام، یکی از بازرگانان هرات، مرحوم غلام حیدرخان مختارزاده، پرداخته است ) و اطراف آن را گلکاری و باغچه بندی نموده. بعد از تماشای آثار و تنـَبـّـُه از گردشهای روزگار، به مغرب هرات به محلّ معروف به خیابان رفتیم. مقبرۀ مولانا جامی در جوارسعدالدین کاشغری و فرزندش ( یعنی فرزند جامی) ضیاءالدین یوسف و ملاعبدالغفور لاری آثار قدیمی است، و درباغی از ناژو (کاج) واقع شده، مصطبه ای و میلۀ نسبةً جدیدی دارد که به خط نستعلیق کتیبه شده است. سنگ قبر قدیم از میان رفته؛ ممکن است شیعیان متعصّب آن را از میان برده باشند (چنانکه مرحوم حکمت در کتاب جامی ( صـ 52 و 515) نقل و یادآوری نموده، از سوی لشکر شاه اسماعیل صفوی بر آرامگاه مولانا جامی بسیار ستم رفته است). جای بسیار با روح و ریحان است. فاتحه خوانده، عکس برداشتم. مقبرۀ امام فخر رازی و ملاحسین کاشفی و زین الدین ابوبکر خوافی را نیز زیارت نمودیم. (مرحوم استاد فکری سلجوقی، که براین بنده حق استادی و حقوق فراوان دارد، و در این بازدید همراه مرحوم حکمت بوده، بیست و یک سال پس از این دیدار از دارفنا رحلت نموده و در همین حظیره یعنی جوار زین الدین خوافی به خاک سپرده شده است.) همه در نزدیک یکدیگر واقع شده؛ برای کاشفی بنای جدید ساخته اند، و قبر خواندمیر، صاحب روضة الصّفا نیز درآنجاست. طاق و منار ندارد. قبور مشایخ سنّت، مانند خواجۀ انصار و شیخ جام و مولانا جامی وغیره همه به یک اسلوب است. قبر در روی مصطبه قرار گرفته، و میله دارد و درهوای آزاد است. و برروی آن درخت پسته کاشته اند، و در سمت شمال آن طاقی رفیع دارد، که در جنب آن مسجدی است، چهار حجرۀ فوقانی و تحتانی دردوطرف طاق بنا شده، که مسکن خادم است. و آن فضا درچهاردیواری قرار دارد. ظاهراً سنّت است که قبر در هوای آزاد و درمعرض باران رحمت الهی باشد. دعای «سقی الله بتربته» از این سنت باقی است، ولی شیعیان قبر را در بنای مسقّف می سازند. در کتابفروشی – تا ساعت یازده در خیابان بودیم. آفتاب بالا آمده و گرم شده، مراجعت به شهر کرده به بازار رفتیم. دردکان حاجی شمس کتابفروش، چند کتاب فارسی، طبع هرات و هند و بخارا و تاشکند، خریدیم؛ از جملۀ نسخۀ تزوک بابری منطبعۀ هند را که مدتها بود در جست و جو بودم، درآنجا یافتم و خریدم. همچنین سه جلد آثار هرات تألیف آقای خلیلی، که چند سال قبل در هرات چاپ سنگی کرده اند، برای آثار هرات اطلاعات نافعی بدست می دهد. (این کتاب در سال 1307 شمسی در هرات چاپ سنگی شده است.) ظهر نهار و استراحت. عصر مجدداً به گردش اطراف هرات رفته، ازسرپل انجیل، که نهر بزرگی است، از هریرود گرفته و به داخل شهر آورده، از مصلّی می گذرد، عبور کردیم. آزادان و پل مالان – ازقریۀ آزادان که نواحی هرات است، و در نیم فرسخی جنوب واقع است، به بقعۀ خواجه ابوالولید رفتیم، که از مشاهیر محدّثین قرن دوم هجری است. بنای آن را از ایوان و گنبد، امیر علیشیر بنا کرده است. کتیبه دارد. در جنب آن مقبره خواجه نظام الملک خوافی است، که به حکم سلطان حسین میرزا در زیرچهارسوی هرات به فجیع ترین طرزی هلاک شد. اینک مسجد خرابه [را] که همان کس بنا کرده و ویران شده، ارباب خیرات با ستون بتون آرمه و آجر تعمیر می کنند. در ایوان خواجه ابوالولید آخوندی نشسته و چند تن آخوند در اطراف او جمع بودند و به درس و بحث و دعا مشغول بودند؛ آخوند فرد بی اطلاعی نبود. ازآنجا برای گردش به سر پل مالان رفتیم، از جادۀ قدیم. از پل مالان عبورکرده، از دروازۀ قندهار عبور کرده، خیابان وسیع پردرخت دارد، در سرپل پیاده شده و گردش کردیم. پل بیست و سه چشمه دارد و آجری است و خیلی قدیمی است. شاید از ابنیۀ تیموریه باشد. در اطراف آن پل، بیشه و درختزار است. ازجادۀ جدید خارج شهر به هتل مراجعت کردیم. شب از روی تفسیر منسوب به خواجه عبدالله انصاری یادداشتهایی برمی داشتم. ( این نسخه ای از تفسیر کشف الاسرار میبدی است که بعداً در ده مجلد به کوشش مرحوم حکمت درتهران چاپ شد و بنده سی و پنج سال پیش در تألیف کتاب مناجات و گفتار پیرهرات، از آن استفادۀ فراوان برده است). تنها در گازرگاه – صبح هفتاد و هشتم(پنجشنبه، سی ویکم اردیبهشت1326/بیست و دوم می 1947)(هرات) امروز صبح تنها به گازرگاه رفته، درجوار مرقد پیر انصار حالت توجه و انقطاعی دست داد. ساعتی درآنجا توقف نموده، مراجعت نمودم. هرات خیلی گرم شده و گرمای امروز بسیار تند و زننده بود. در موزۀ هوتل – در هوتل موزه و کتابخانه ای موجود است، که در طبقۀ فوقانی قراردارد. چند جلد کتابهای خطی و چند صفحه آثار قلمی دارد، که ازجمله صورت میناتور منسوب به بهزاد است، که شاه اسماعیل را کشیده در برابر علی بن ابیطالب (ع)زانو زده، و آنحضرت برسر او تاج می گذارد. اگر اصل باشد، شیء نفیسی است. عصر آقای فرقه مشر [کفیل] نائب الحکومه و رئیس ساخلو به بازدید آمده، ساعتی نشسته صحبت می کرد. مرد سرباز سادۀ بسیار گرمی است. به اتفاق او و آقای رام بیرون آمدیم. شیدایی – مهمان آقای نوائی – ویس قونسول – هستم، در باغ باصفایی که درهشت میلی شمال-شرقی هرات واقع است و موسوم است به «شیدایی»؛ درکنار جادۀ مزار شریف قرار دارد. بلدیۀ هرات درآنجا گلکاری می کند. کاریز و استخری دارد. درختان زبان گنجشک بسیار دارد و جای قشنگی است. درآنجا [قونسول] پذیرایی کرده و میزچای و میوه و شیرنی چیده بود. فرقه مشر و میرگازرگاه و رئیس معارف آقای محمد یونس خان و مدیرخارجه و جمعی دیگر بودند. از جمله شاعری از اهل هرات بود، متخلص به رجائی، که غزل باحالتی سروده و برای ما خواند.(مرحوم محمد ابراهیم رجائی ادیب و شاعر و از رجال معروف مطبوعات). ازامروز عصر باد و طوفان شدیدی شروع شده، ابتدا ضعیف بود، ولی شب به منتهای شدّت بود، و همین باد باعث تلطیف هوا شده بود. عصر درباغ ساعتی مانده، و غروب به شهر هرات مراجعت کردیم. امشب به واسطۀ باد و طوفان، سیم برق خراب شده، چراغ برقها را خاموش کرده بودند. درروشنایی چراغ فقط جامه دانهای خود را پیچیدیم. آقای فکری سلجوقی محبت را به حدّ کمال رسانیده، یک دیوان انوری خطی خیلی خوبی به من اهدا نمود. خیلی ممنون شدم. درس خوانده، فاضل و باکمال و با اخلاق هستند. مهمانی رئیس معارف – شب، شام را مهمان رئیس معارف بودیم( مرحوم محمد یونس خان معروف به متخصص). نائب الحکومه و جمعی دیگر بودند. ازجمله شخصی بود به نام سید محمد کریم خان، که ازتجار است و مدتها در امریکا و اروپا بوده و مرد مجرّب و مدیری است. به تازگی از مصر از راه ایران به هرات آمده، ازاوضاع خود و سفر خود حکایت می کرد. جمع مفصّـلی داشتیم و شام مفصلی بر روی میز چیده، در پایان شام بیاناتی کرده، از مهمان نوازی و مهربانی دولت افغانستان تشکر کردم و وداع نمودیم. امروز تلگراف تودیعی به نجیب الله خان وزیر معارف مخابره کردم. همچنین نامۀ مفصلی به او نوشته و ازمساعدتهای افرادی که دربارۀ ما مهربانی کرده بودند، تشکر نمودم و بعضی نکات که طرداً للباب به نظررسیده بود، به او پیشنهاد نمودم. ساعت دوازده بود که مختصراستراحت نموده، برای مسافرت فردا مستعد و آماده گشتیم. روبه خاک ایران – صبح هفتاد ونهم(جمعه اول خرداد 1326/بیست و سوم می 1947) سه بعد از نصف شب برخاسته، احمال و اثقال خود را فروبسته، حساب هتل را پرداخته، عازم حرکت شدیم. توسط مدیریت خارجۀ هرات، سه عدد اتومبیل سواری که ظاهراً بی عیب بودند، برای مشهد کرایه کرده ایم و هردو نفر از هیأت در اتومبیلی نشسته، ساعت چهارونیم صبح بود که هرات را بدرود گفته، رو به خاک ایران نهادیم. صبحانه در میفروش – متأسفانه، از سوء اتفاق، یکی از اتومبیلها معیوب درآمده، دردوفرسخ و نیمی هرات، در محلی که موسوم است به «میفروش» به کلّی از کار افتاده، به ناچار در صحرا مقیم شده، آقای رام با اتومبیل دیگری به شهر رفتند که مرکوب دیگری تهیه نمایند. قضارا در نزدیکی ما کاریز گوارایی و آبادی نزدیک بود. آقای آریا نان و کرۀ خوبی فراهم کرده، مقارن طلوع آفتاب درآنجا صبحانه صرف کرده به انتظار نشستیم. ساعت نُه یک استیشن واگون از شهر رسید. مدیر خارجه شخصاً همراه آورده بود. خیلی ممنون شدیم. ساعت ده بود که مجدداً موفق به حرکت شدیم. راه بد نبود. ساعت یک بعد ازظهر به مرز افغانستان نزدیک شده، ساعت دو بود که به اسلام قلعه رسیدیم. درآنجا دولت افغانستان عماراتی ساخته، و محلّ مأمورین مرزی و پُست و تلگراف و گمرک است. سابقاً آنجا موسوم به «کافرقلعه» بوده است. بعد از ساختن آن ابنیه آن را اسلام قلعه نامیده اند. ولی بیابان خاکی کثیفی است. آخرین پذیرایی – مرغ پلو فرامرزخان – کلانتر مرز افغان، فرامرزخان، به اصرار مارا نگاه داشته، مرغی کشته، پلوی تهیه کرده بود. هوا به واسطۀ وزیدن باد برودتی د اشت و قابل تحمل بود. بعد از ساعتی عازم حرکت شده، در دوفرسخی اسلام قلعه، ازخاک افغان خارج شده و داخل خاک ایران گشتیم. درموقع مشاهدۀ میلۀ آجری ، که علامت خطّ سرحدّی است، احساسات عجیبی دست داد، و دل مثل کبوتری که به آشیان نزدیک می شود، می تپید. خدا را به حسن خاتمت این سفر شکر گفتیم. پایان یادداشتهای شادروان استاد علی اصغر حکمت شیرازی از سفر سال 1326 خورشیدی به افغانستان استخراج و تحشیه و توضیح از محمد آصف فکرت – شهر اتاوا – 13 اکتوبر 2009
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ جمعه 22 آبان 1388 ساعت 4:11 قبلازظهر (نظر بدهید)
سبزه اندر سبزه بینی چون بهشت اندر بهشت نوجوان که بودیم می شنیدیم که جاهای زیبا و دیدنی را به سویس تشبیه می کردند. آهسته آهسته این تشبیه محدودتر و خاص تر شد، یعنی که زیباییهای پغمان کابل و خوست جنوبی و چشت و اوبه هرات را می گفتند به سویس می ماند. شصت و دوسال پیش از امروز هنگامی که ادیب و دیپلمات معروف ایران، شادروان علی اصغرخان حکمت به افغانستان آمد و به حضورمرحوم محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان رسید، به شاه گفت که کشورشما بسیار به سویس شباهت دارد و شاه در جواب گفت که سویس آب فراوان دارد و ما آب کافی نداریم. ساعت ما به وقت کانادا 11 شب بود که بر فراز اروپا رسیدیم و نخستین پرتو مهر گویا از کرانه های دریای مانش بر بال هواپیمای ما می تابید؛ به قول منوچهری دامغانی: سر از البرز برزد قرص خورشید چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن اما گویا در آن بامداد خورشید سر از اسکاتلند یا ولز برزده بود و دریافتیم که باید خارکهای ساعت را اقلاًّ شش بار به پیش بچرخانیم. ساعتی بعد طیاره به زمین نزدیک ترشد و می توانستیم زمینهای فرانسه و بعد سویس را ببینیم. زمین سبز و کوه سبز و آب سبز. جنیوا شهری است بر لب دریاچۀ جنیوا یا لمن (لک لمن) که کشور فرانسه آن را به آغوش گرفته است یعنی بیش از نود و شش درصد اطراف آن با فرانسه هم مرز است. درشهر جنیوا جنیوا از زیباترین ونامورترین شهرهای تاریخی اروپاست. در 1864 هانری دونانت صلیب سرخ جهانی را درین شهر بنیاد نهاد و در 1919 این شهر مقرّ اتحادیۀ ملل شد و امروز بزرگترین مرکز دیپلماسی چندجانبه در جهان است. جنیوا پناهگاه مصلحان مذهبی مانند جان ناکس و جان کلوین وخانۀ نویسندگانی چون ولتر، ویکتورهوگو، انوره دو بالزاک، الکساندر دوما و لرد بایرن گردید. نویسندۀ نامور فارسی زبان استاد محمد علی جمال زاده نیز آثار معروفش را در همین شهر نوشت. باری هم این شهر به شهر وند خویش ژان ژاک روسو نامهربان شد و در 1762 به تبعیدش فرستاد و کتابهایش را طعمۀ آتش ساخت. گردشگاهها میزبان مهربانی که از او یادخواهم کرد، با محبت هر روز مرا به گردشگاهی می برد یا به عبارت دیگر هرروز به کوهی بالا می رفتیم، زیرا از وادی جنیوا به هر گردشگاهی بروی باید بر کوهی فراز روی؛ اما کوه داریم تا کوه! این کوهها نشانه های همت و غیرت و سختکوشی مردم جنیوا هستند. اگر قرار باشد آدم سر به کوه بگذارد برای شاعر مشربان و اهل دل، خدا همین کوههای جنیوا را نصیب کند. (البته در سویس آسیا هم کوهها و تپّه های فراوان پوشیده ازبیشه ها و درختستانهای خداداد بود که محصولات پسته و تخم صنوبر (جلغوزۀ) آن به سراسر دنیا راه یافته و نام کشیده بود اما مردمان غیور آن مرز و بوم هر جا تیشه یی یافتند بر ریشۀ این درختان زدند و امروز پیدا نیست که از آنهمه درختستانها چند در صد برجای مانده است.) تقریباً همه تفریحگاههای جنیوا کوهستانیست. دوست من حکایت می کرد که در روزگار قدیم هنگامی که برف آب می شد، سیل، بسیاری از خانه ها را می برد یا تخریب می کرد و هرسال آسیب فراوان بر مردم وارد می آورد. آهسته آهسته مردم به فکر درختکاری بر کوهها با هدف پیشگیری از سیل شدند و چون این شیوه را مؤثّر یافتند ادامه دادند و امروز کمتر نقطه ای را در سویس می بینیم که بیشه و درختستان نباشد. در دهکده های جنیوا گردش در کوچه پسکوچه های دهکده ها بسیار خاطره انگیز بود. درو دیوارها، کلکینها و پنجره ها، کتاره های چوبی و سنگکاریها، حتّی زنجیرو زورفین داستانها و فیلمهای زندگی اروپاییان سده های 18 و 19 را در ذهنم جان می بخشیدند. هرگاه که فرصتی می یافتم آهنگ یکی از دهکده های مجاور می نمودم. کوچه هایی که قربانی سروصدای انبوه مراکب پولادین نشده اند و پدیدۀ شومی به نام عقب نشینی مردمان بومی و مسافران را از زیباییهای کهن که میراث نیاکانشان است بی نصیب نساخته است. راهگذران از پیاده روی درآنها لذّت می برند. آنان حتی از تغییر نام کوچه ها و محلّه های قدیمی پرهیز کرده اند. ناحیه ای که محلّۀ کار دوست من در آن بود، لووا انسیه نام داشت که ترجمۀ آن به فارسی «گازرگاه کهن» می شود. نام دهکده «انیه» بود که خرگرد جام را به یاد می آورد. انیه را هم می توان مکاری یا چاروادار ترجمه نمود. دهکدۀ دیگری در همان نزدیکی کورسیه نام داشت. در هرقدم برگی از دفتر مردمشناسی سویسیها را می توانستی خواند، همان برگهایی که ما همانند آنها را با دستان گنهکار خویش از دفتر کهن بوم و بر خویش در هرات و بلخ و کابل و کجا و کجا کندیم و برباد دادیم. بر سر برخی از کوچه ها آبدانی یا فواره ای می دیدی و جامی برای نوشیدن و نیمکتی یا کرسیچه ای برای دمی نشستن و استراحت. بر پیشانی برخی از این آبدانها نوشته شده بود که این آب نوشیدنی است از این آب بنوشید. برخی از دیوارها بسیار ساده ولی بسیار زیبا از سنگهای ساییدۀ دریاچه ساخته شده بود. در یکی از خانه ها کهدان قدیمی را با همان ساختار کهن برپا نگهداشته بودند که چنگ آهنی بیده گیر از پیشانی آن آویزان بود. یک روز آنقدر راه رفتم که به رستورانی بنام رستوران مرز(کافه دو فرونتیه) رسیدم. کنار آن مرزداری قدیم میان سویس و فرانسه قرار داشت. وارد فرانسه شدم و لختی در آن سرزمین هم راه پیمودم تا مانده شدم و در بازگشت در آن کافه قهوه ای نوشیدم. هنگامی که از انیه راه طولانی کورسیه را می پیمودم، چنان حال و هوای کوچه باغها بر جان و دلم اثر نهاد که ناگهان خود را در راه شادمانه به خواجه سرمه و باغ رازۀ هرات یافتم راهی که چهل-پنجاه سال پیش آدینه ها در هرات می پیمودیم. با این تفاوت که این باغها که بیشتر تاکستان بود دیوار نداشت. اما آبی آسمان با دورنمای دریاچه و خش خش درختان و نوای مرغان بخصوص کوکوی فاخته ها و نوای بلبلان و دیگر مرغان خوشخوان شور و حال کودکی و گردش در روستاهای سرسبز هرات را به یادم می آورد. حفظ ساختار تاریخی منحصر به خانه های قدیمی نبود. چند مهمانخانه (رستوران) دیدیم که بناهای آنها از سدۀ پیش و سده های پیشتر بود. به رستورانی در یکی از گردشگاههای کوهستانی رفتیم که می گفتند در اصل کاخ شاهزاده خانمی بوده که در زیرزمین آن زندان خصوصی آن علیا مخدّره قرار داشته است. دیوارهای سنگی اتاقها، ستونها و شمعهایی از ساقه های درختان تناور، زینه های چوبی، پنجره های فولادی و سقفهای چوب پوش، میخ طویله های کوبیده بر دیوار چراغهای قدیمی نهاده بر رفچه ها و آویخته از کاج (سقف، چت) هریک به زبانی روایتگر تاریخ بود. در تفرجگاهی به نام کولین وازو، که ترجمۀ فارسی آن را مرغان تپّه می توان گفت، سخت به یاد شیدایی هرات چهل سال پیش افتادم. همان آب و همان هوا و همان صفا. یک روز به سر کوچه ای رسیدم که نوشته بود: خیابان گورستان. رفتم و رفتم تا به گورستانی رسیدم. دیوارهای گلی یا سنگی کوتاه، درختی در میان قبرستان، سنگهای نا تمام، بخشهای خانوادگی. چقدر شبیه گورستانهای هرات در سالهای کودکی نگارنده بود؟ دمی چند ایستادم و نشستم و فاتحه ای خواندم و یاد کردم از آدینه هایی که در هرات به دیدار وادی خاموشان می رفتیم. دو سه بار به دهکدۀ هرمانس رفتم. آنقدر از حال و هوای آن دهکده لذت بردم که هربار سر به کوی برزن نهادم و با اهل ده اوغور به خیرمی گفتم. باری از یکی از آنها خواستم که در برابر برجی کهن از من عکس بگیرد که با محبت پذیرفت. جهاب جنیوا ژدو که نزدیک ترین ترجمۀ آن جهاب است ( ژی = جه + اَو= آب) فوّاره ایست که از دل دریاچۀ جنیوا (لک لمن) برخاسته است؛ ژدو یا فواره نشانۀ مشخّصه یا شناسۀ شهر جنیوا ست. در سدۀ 19 در محل این فواره کارخانۀ برق آبی قرار داشته و دهانۀ این فوّاره سوفاف ایمنی کارخانه بوده است. پس از آنکه عمر کارخانه بسر رسیده است سوفاف را فوّاره ساخته اند که اکنون با زندگی روزانۀ جنیوا و جنیواییان گره خورده است. این فوّاره یا جهاب 130 گیلن/گالن آب را تا بلندای 130 متر بالا می پراند. فوّاره را از هرقسمت شهر و از فاصله های دور می توان دید. نسیم با این فوّاره عاشقانه بازی می کند و هر دم به آن آرایش و شکلی خاص می دهد. این بت عیار هر لحظه به شکلی در می آید و دل می برد ولی نهان نمی شود که مردم جنیوا از پای نشستن و نهان شدن فوّارۀ شهرشان را نمی پذیرند. شهر کهنه از هنرهای مردم جنیوا نگهداری شهر کهنه با همان بافت و حالت اصلی است. گردش در کوچه پسکوچه های شهر کهنه، خرامیدن بر سنگفرش مقابل خانۀ ژان ژاک روسو، دکانهایی که زیورات، ساعتها و ابزار و آلات قدیمی و کهنه می فروشند، کاخ عدلیه، بنای شورا، شهرداری کهن با نقشهای موزاییک بر دیوارها و بنای آرشیف کهن و مهمانخانه های درجه یک کلاسیک همه و همه بیننده را به زوایای تاریخ سده های پیش می برد. جالب است که در برابر خانۀ روسو دکانهایی بود که ساعتهای قدیمی می فروختند و یادم آمد که پدر ژان ژاک روسو هم ساعت ساز بوده است. رهنمای نوجوان و دانشور و با فرهنگی به نام شبنم تائب داشتم که جزئیات هر بنا را با موضوعات تاریخی مربوط به آن با حوصله و بردباری برایم شرح می داد و مرا به دیدار هر بنای دیدنی و تاریخی و جالبی که سراغ داشت می برد و شرح مفصلی از آن را با آداب و فرهنگ سویسی و به لهجۀ هراتی بیان می کرد. او که در شهرخویش به فرانسه سخن می گوید و انگلیسی را در کمبریج انگلستان فراگرفته است ترجیح می دهد با همزبانان به فارسی سخن گوید. از این فرزند گرامی که با وجود داشتن درس و کار، ساعتها بلکه روزهایی را به رهنمایی من صرف نمود از ته دل سپاسگزارم. با استاد ارمان شنیدم که یکی از هنرمندان نامور و باسابقۀ کابل در جنیوا ست و با دوست و میزبان من دوستی و رفت و آمد دارد. روزی دوستم شماره اش را گرفت و به او گفت که دوستی از کانادا آمده می خواهد با شما صحبت کند. گوشی را گرفتم. به سلامم جواب گرمی داد. گفتم که پیش از معرفی خودم اجازه بدهید بیتی بخوانم و ببینم که ازآن چه خاطره ای دارید. این بیت را خواندم: یار را در بر گرفتم کی فراموشم شود کی رود از یاد کس شعری که از بر می کند گفت: چیزهایی به ذهنم می رسد، ولی... گفتم: جناب شما چهل و هشت سال پیش در زیرسایۀ ناجوهای باغ لیسۀ سلطان هرات این بیت را در دفتر خاطرات من، که شاگرد کلاس دهم بودم، نوشتید. از شنیدن نام هرات در چهل و هشت سال پیش شکفته شد و گفت چه خوش روزگاری بود و چه خاطرات شیرینی از آن سفر هرات و مهمان نوازیها و هنرشناسیهای مردم هرات دارم. خاطراتی که هرگز از یادم نمی رود. استاد محمد حسین ارمان از موسیقیدانان و آوازخوانان نامور و باسابقۀ کابل است که اکنون با خانواده اش در جنیوا زندگی می کند. دوبار ارمان را دیدم. هردو بار او را از درخانه اش تا فراز کوهی همراهی کردیم و نشستیم و گفتیم و شنیدیم. از کابل گفت و از روزهای خوش گذشته، از هنر و هنرمندان و از شعر و موسیقی. بار دوم از گردش که باز گشتیم به خانۀ استاد ارمان رفتیم و نشستیم و استاد پذیرایی گرمی فرمود، چنان که بنده خود را پس از سالها دوباره در کارتۀ چهار و جمال مینۀ کابل یافتم. خانۀ استاد ارمان به راستی حال و هوای کابل را داشت. پرسشی داشتم در تطبیق کلیدها ی افزار موسیقی که پاسخ آموزنده ای عنایت فرمود. ارمان از کابل گفت. از کنسرتهایش قصه کرد و داستان ربابی را که از برن خریده بود با شیرینی بیان کرد و پنجه ای به رباب برد؛ آهنگی دلنشین نواخت و با ابیاتی با صدای گرمش شور نغمۀ رباب را دوچندان ساخت. خانوادۀ ارمان یک خانوادۀ دانشی و هنری است.استاد ارمان خود در یوگسلاوی درس خوانده است. همسرش استاد زبان است. و دو فرزندش موسیقی را عالمانه می دانند. هردو درس آواز و موسیقی خوانده اند و درس می دهند و در کنسرتهای بین المللی شرکت می کنند. خالد در نوازندگی شهرت جهانی دارد و مشعل اپرا خوانده است. مشعل صدای گرم و دلنشینی دارد و آواز را برابر با اصول علمی موسیقی می خواند و ازین روآوازش بسیار گیرا و مؤثّراست. استاد ارمان خوشبخت است که توانسته است به پایمردی خانواده اش فرهنگ اصیل و کهن بوم و بر خویش را پاس بدارد. فرزندانش با پیروزیهای مکرر پدر پیر را سرگرم و دلشاد می دارند. ارمان اندکی خسته است. بیماریهای سختی را گذرانده و زیر تبغ جرّاح خفته است؛ اما به دل جوان است که نوشداروی هنر جوانش نگه می دارد و موسیقی جانفزای، پیوند عمرش شده است. استاد ارمان با محبت دو سی دی و دیویدی از خود و فرزندان عزیزشا ن مرحمت فرمودند که هر چه بیشتر می شنوم علاقه به شنیدن دوبارۀ آنها افزون می گردد. هنرمندی جوان و دانشمند در همین حال جناب دکتر اسد بدیع، پزشک، شاعر، ادیب و موسیقیدان عنایت فرموده در منزل استا د ارمان به احوالپرسی آمد. دکتر بدیع از جانب پدر هراتیست و پدرشان مرحوم جناب محمد مهدی بدیع از جوانان روشنفکر و فعال هرات در نیم قرن پیش بوده است. بنده ار برکت دانش و تکنیک نوین دو سه سالی است که با جناب دکتر بدیع آشنایی و مکاتبه دارم. ایشان استاد کمپیوتر نیز هستند و چند برنامۀ مورد نیاز بنده را با گشاده دستی مرحمت فرموده اند. درجریان سفر بنده به سویس، گویا ایشان سفری به هامبورگ داشتند و دیدار ما بسیار کوتاه بود. میزبانان مهربان لطیف تائب و بنده بر اساس اوراق و تذکره هم سن و سالیم. آقای تائب ازاقوام مادری من می باشد. پدرش مرحوم میرزا عبدالحسین لالا از میرزایان معروف هرات ، و مادرش از خانوادۀ طبیبی بود؛ مقصود از میرزا در این مورد اهل دفتر و دیوان است. مرحوم لالا به من محبتی پدرانه داشت و سالهای آخر اقامت در کابل بسیار به خدمت ایشان می رسیدم. ایشان حافظه ای بسیارقوی و محفوظاتی فراوان از شعر و داستان و لطایف داشت که از صحبتهای ایشان بهرۀ فراوان بردم. مرحوم لالا تاریخ زنده ای از فرهنگ و ادب و رسم و رواج و آداب زندگی هراتیان بود و با بسیاری از رجال علم و ادب و فرهنگ هرات همنشینی داشت و همه دوستش می داشتند. تائب بیش از آنکه به لحاظ قومی با من نزدیک باشد دوست و رفیق بسیار مهربان و صمیمی من بوده و هست و من همیشه مرهون و شرمندۀ محبتهای بی پایان او بوده ام. تائب دو سال پیش از من کابل را ترک گفت و چندی بعد در سویس جایگزین شد. دیدار دو دوست در پیرانه سری و پس از تقریباً سی سال شیرین بود. این دیدار مخصوصاً برای من بسیار جالب بود. هنگامی که تائب و همسرش کابل را ترک گفتند هنوز نهال زندگانی شان به بر نشسته بود و فرزندی نداشتند. اکنون که پس از حدود سی سال من دو باره وارد خانۀ تائب می شدم، تائب را بس بختیار و سعادتمند یافتم. فرزندان برومندش را دیدم. سه سرو سایه فکن، آراسته به زیور مهر و دانش و فرهنگ. هرسه دانشگاه خوانده و به کارهای مفید پرداخته اند. هرسه افزون بر زبان فرانسه که زبان شهر و محیطشان است، زبان انگلیسی را آموخته و فارسی را نیز از یاد نبرده اند. و طبعاً همچون پدر و مادر به لهجۀ هراتی گپ می زنند. جوانترین فرزند شان شبنم تائب که با راهنمایی اش شهر جنیوا را دیدم، افزون بر دانش و زباندانی بسیار بافرهنگ و مبادی آداب و روانشناس و در ارتباطات و برخوردهای اجتماعی موفق است. فرزند بزرگتر ولید تائب جوانی بسیار متین و جدّی و پرکار که افزون بر کار اداری اش به تربیت جوانان ورزشکار اهتمام دارد. فرزند فیلسوف حمید تائب، فرزند ارشد خانوادۀ تائب، فلسفه خوانده و همچنان به گسترش دامنۀ مطالعاتش در فلسفه ادامه می دهد. جوانی بسیار پر معلومات و آرام و متین که آرامش دیدارش رهنمون دانش گستردۀ اوست. او در عین حال که به رشتۀ فلسفه علاقه دارد و بسیار جدی مطالعاتش را دنبال می کند، برای گرداندن چرخ زندگی به کار وکالت پرداخته است و شنیدم که وکیل موفقی است. او با وجود گرفتاریهای فراوان درس و کار، شامگاهی با محبت در یکی از رستورانهای شهرجنیوا ساعاتی با ما نشست و من دیدار او و صحبت با او را بسیار آموزنده و آرامش بخش و خوش یافتم. به پرسشهایم با محبت و حوصله پاسخ داد. از ابن سینا، فارابی و ابن رشد گفت و از سارتر و هایدگر و دیگران. از هر چمنی سمنی چیدیم. حمید یک روز دیگر نیز نهاری در رستوران دیگری با ما صرف کرد و در واقع مهمان او بودیم و همچنان دانشورانه ما را از اخلاق حمیده و سخنان نغز و پرمغز خویش مستفید ساخت. من برخود بالیدم و خدا را سپاس گفتم که دوست مهربانم را چنین فرزندانی بخشیده است. خداوند هر سه فرزند را عمر دراز عطا فرماید و همه را خاصه حمید را توفیق مزید گسترش دامنۀ دانش و فرهنگ ببخشد. بانو منصورۀ یوسفی همسرگرامی تائب در مدت اقامت من در جنیوا بیش از دیگران به زحمت من گرفتار بود و همچون خواهری دلسوز و مهربان در آرامش و آسایشم می کوشید. از چیزهایی که در خانۀ دوست گرامی برای من لذت بخش بود، انبوه کتابهایی بود که هر سو دلفریبی می کردند. بیشتر این کتابها از تائبان جوان بود. اما تائب همسال ما نیز از قدیم اهل کتاب و مطالعه بوده و هست و برای من جالب بود که در سویس نیز شماری از کتب فارسی را فراهم آورده است. کتابهای فرزندان بیشتر به زبان فرانسه است و می دیدم که گاه به گاه تک و توکی از کتابهای فارسی متعلّق به تائب و همسر محترمۀ شان در میان کتابهای فرانسۀ فرزندان، به قول هراتیان کلّه کشک می کنند. اتفاقاً دو نسخه از کتابهایی را که مدتها می خواستم بخوانم در میان این کتابها یافتم و خواندم: کتاب زندگی طوفانی که خاطرات تقی زاده است و کتاب خاطرات و تألّمات دکتر مصدق. خواندن این دو کتاب به صورت همزمان برای من بیشتر از آن جهت جالب بود که آن دو شادروان سخت نسبت به هم نظرات انتقادی داشته اند و اگر کسی وقت و علاقه داشته باشد و خاطرات این دو را، مخصوصاً آن مواضعی را که در باب همدیگر نظر انتقادی دارند به صورت مقایسی بررسی کند تحقیق جالبی خواهد شد. لای کتاب زندگی طوفانی عکسی بود از استاد رضا گنجی (بابا شمل) که استاد ایرج افشار برداشته و بر پشت عکس شرح و تاریخ 1369 را نوشته بود. گفتنی است که هروقت فضای آرام و الهام بخش جنیوا مرا به هوای نوشتن می انداخت، به یاد مرحوم استاد محمد علی جمال زاده می افتادم که بخش عظیمی از آثارش را در همین شهر نوشت. و بیشتر کتابهایش را در سالهای خدمت در فاریاب و کندز خواندم. مخصوصاً سر و ته یک کرباس در دو مجلّد که من همیشه احساس می کردم که نوعی خودزیست نوشت (اتوبیاگرافی) استاد است. اقامت من در شهر جنیوا سیزده روز طول کشید ولی زود گذشت. محبت دوستان را هرگز فراموش نمی کنم. اکنون در تابستان زیبای اتاوا هم زیباییهای سویس، مخصوصاً جنیوا، لوزان و کرن دو مونتانا به یاد من است. شهر اتاوا- 30 جون 2009 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 9 تير 1388 ساعت 6:16 قبلازظهر (نظر بدهید)
خلیلی و سخنوران ایران گزاف نیست که بگوییم هیچ شاعر وسخنور، و در کُلّ هیچ شهروند بیرون از مرزهای سیاسی، به اندازۀ استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامیداشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است. در این یادداشت کوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای فرهنگی میان روانشاد استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران. سالهاست که خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستیها همچنان خوش می درخشند و خوشتر اینکه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آنها بر جریدۀ عالم ثبت. حبیب یغمایی نوجوان بودیم و در هرات، که با دیدن دیوان نوین استاد روانشاد ملک الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم که بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت کتابفروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّۀ یغما، در یک صفحۀ مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود: در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی از پیشروان پیشتر افتاد خلیلی همواره سخنگو بوَد و شاد که فرمود ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی بنهاد می نشأه فزا باده کشان را بر خوان ادب ، خانه اش آباد، خلیلی در عرصهء گیتی به نوی ولوله افکند حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی پرسند گر امروز که استاد سخن کیست گوییم هم آهنگ که استاد خلیلی تا نام ز افغان و ز ایران به جهان است نام تو به تاریخ بماناد خلیلی شاید این دریافت آسان ما برای آن بود که این غزل زیبا آسانتر و زودتر به نظر می آمد وبه تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت، که ما دران سنین یک سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها کتابچه ای هم به نام پیوند دلها چاپ شده بود که آن را هم مرحوم امیدوار در کتابفروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان کابل و تهران چاپ شده بود. در ادامۀ این یادداشت، فشرده ای از مکاتبات و مراسلات منظوم میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود. موضوعی که در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند. ملک الشّعراء بهار ملک الشعرا خلیلی ماتمسرود یا مرثیه ای در مرگ ملک الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است که این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور/اردیبهشت در مجلس یادبود ملک الشعرا بهار در سفارت ایران در کابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه را با هم می خوانیم: دریغا که آن ماه تابان نشسته بلند آفتاب خراسان نشسته دریغا که ملک سخن بی ملک شد که از تخت معنی سلیمان نشسته وزید از کجا تندباد خزانی که از پا درخت گل افشان نشسته مهین اوستاد سخنگوی طوسی چرا این چنین زار و نالان نشسته مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ که افسرده اندر گلستان نشسته مگر خشک شد زنده رودش که صائب چنین خشک لب در صفاهان نشسته سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب مگر در غم مرگ خاقان نشسته بهاری فروچید زین باغ دامن که از نغمه مرغ سحرخوان نشسته بزرگ اوستادی که در ماتم او قلم تا دم حشر گریان نشسته نه در ماتمش مویه ایران کند سر که افغان هم از غم در افغان نشسته ز آغاز تاریخ، ایران و افغان سر خوان دانش چو اخوان نشسته سخنور نباشد به یک مرز منسوب چو تاجیست بر فرق کیهان نشسته ملک رخ به تهران نهفت و من اینجا ستایشگر وی به پروان نشسته دنیا طاهری در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا که با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبۀ سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم. دنیا طاهری، با حضور ملک الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند: شهر مشهد را کنون شور و صفای دیگر است چونکه اینک میزبان شـــــاعر دانشـــور است بدیع الزّمان فروزانفر اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینکه نامۀ بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است: نکردی به نامه مرا یاد استاد دل شادت انده مبینــاد، استــاد او خطاب به فروزانفر می گوید: تو باشی در آنجا که روید ز خاکش گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد کهن بوستانی که سرو بلندش ز باد خزانیست آزاد، استاد به هر سنگ آن داستانها نوشتست ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد من اینجا که هر خار در پهنه دشتش براین روزگاری دهد یاد، استاد او پس از آنکه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد کهن بوم و بر خویش می سراید: مرا زادگه بود آنجا که خاکش دهد از بهشت برین یاد، استاد چمنها گل و لاله و نرگس آرد چو هر بامدادان دمد باد، استاد ازآن گونه گون باغهای نگارین به لب مانده انگشت بهزاد، استاد همه تودۀ سیم، هنگام بهمن همه خرمن زر به خُرداد، استاد تناور درختان ورزنده بر کوه چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد خلیلی در جده از بی همزبانی شکوه سر می دهد و ازین درد می نالد و آرزو می کند که کاش همزبانی او را به نامه یی و پیامی یاد کند و دل نازکش را شادی بخشد. دریغا که از همزبانان جدایم ازین درد نالم به فریاد، استاد دلم شاد گردد اگر همزبانی در این گوشه آرد مرا یاد، استاد او که دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامۀ دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان آرزومند دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن اوست: من این دُرّ درّی به نام تو کردم که تو دُرشناسی و استاد، استاد مرا مهر تو کرد گستاخ، ورنه که زیره به کرمان فرستاد؟ استاد عجم تا زمین را به زا برنگارد به ارض عرب تا بود ضاد، استاد زمین سخن باد سرسبز از تو گل آرزویت مریزاد، استاد فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیک آشنا داشته، که خلیلی را سلیمان ملک سخن می شناسد. سخن خلیلی چنان نزد او ارجمند است که آن را صلۀ پیش پرداختۀ مدیحۀ خود می داند: اوستادا زبعد عهد دراز نامه ای سوی ما فرستادی آشنایان عهد دیرین را پیک نوآشنا فرستادی هُدهُد مژده ور سلیمان وار تا به شهر سبا فرستادی پیش تا من کنم مدیح تو ساز صلتم از سخا فرستادی نعمت بیکرانه بخشیدی گنج بی منتها فرستادی فروزانفر که هجر خلیلی را کشنده و سوزنده دیده اکنون قصیدۀ او را خونبها و کوثر خویش می یابد: ریختی خون من به دشنۀ هجر هم مرا خونبها فرستادی سوختی جانم از فراق و مرا کوثر جانفزا فرستادی فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیدۀ جوابیّه پرداخته و پنداری فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید: زخمه راندی تو بر ستای ضمیر گوش دل را نوا فرستادی باربد وش نوای جان آهنگ به نوآیین ادا فرستادی پرده برساختی به راه عراق در صماخ هوا فرستادی برکشیدی ز چنگ دل آواز نغمۀ دلربا فرستادی و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسک می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما، پرهیز از درازشدن سخن را، به یاد چند بیت بسنده کردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد که خود در حسن مقطع به دشواری کار انشاد این چکامۀ دلنشین اشاره دارد: از بر من خیال غم بگریخت این طربنامه تا فرستادی لیک طبع مرا به پاسخ شعر در دم اژدها فرستادی استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامۀ فروزانفر، که در پایانۀ دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می کنیم: "... با اینکه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در ترکیب الفاظ و جمل روایت می کند، ولی در ابتکار مضامین و ابداع معانی، فکری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن ترکیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیک می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوانمردی و ظریف طبعی و نکته سنجی از صفات خاصۀ اوست..." و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبر درگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبررا شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود: در صف اهل دل آن مرد که یکتا باشد لاجرم مردن وی ماتم دلها باشد فری آن مرد که گرید قلم ازفرقت وی تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف که جهان خالی ازآن عارف والا باشد آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع نابجا یافت که در تودۀ غبرا باشد کاخ حکمت که وی افکند پی از پا نفتد تا بپا پایۀ این طارم خضرا باشد کاروانها شد و آن قافله سالار ادب حیفش آمد که در این مرحله تنها باشد رفت در بزم سنائی که در آن محفل قدس بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد بلخ تا قونیه بر مرگ کسی می نالد که به راز دل این طایفه بینا باشد سعید نفیسی ادیب نامور، زباندان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارش دلنشینی که از سفر چهار ونیم ماهۀ خویش به افغانستان ، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید: "...چیزی که در سفر کام مرا بیش از همه شیرین کرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از انکه به دیدار وی نایل شوم، و رابطۀ ناگسستنی با او بهم زنم، سه مجلّد کتاب آثار هرات که احاطۀ سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبرو خواهم شد. از نخستین روزی که با او روبرو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و کرامت نفس و قریحۀ سرشار و روی گشادۀ وی چنان مرا فریفت که وی را در عداد مردان نادری که درین سوی و آنسوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم کسانی که ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند. مصاحبتهای طولانی، چه درکابل و چه در گردشها و سفرهای پی درپی در نزهتگاههای فراموش ناکردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد، که بدین اختصار نمی توانم وصف کرد. کسی که با تراوشهای رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ کمترین آشنایی را بهم زند، در همان نظر اول می بیند که امروز وی در میان همۀ سرایندگان افغانستان، که بیش و کم شاهکارهای دلنواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیک تر و آشناتر از هر آشناییست...." صادق سرمد سخنسرای نامور، صادق سرمد ، قصیده ای با عنوان کعبۀ دلها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگۀ شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد: خُرّم آن باغ که این سنبل بویا دارد فرّخ آن بحر که این گوهر والا دارد از این غزل یا منظومه، هفت بیت در دیوان استاد آمده است که وی در آن سخنسرایی سرمد را می ستاید و در دو بیت از قصاید کعبۀ دلها و جرگۀ شیران چنین یاد می کند: خاصه شعری که درآن سوزِ نَی مولانا جرس قافلۀ کعبۀ دلها دارد چامۀ جرگۀ شیران دل من پرخون کرد آه ازآن شیر که صد سلسله برپا دارد و اشارۀ زیبایی به کوشش گویا در پیوند ادبی میان دو ملک الشعرا شده است: دل من با دل سرمد شده پیوند به شعر سر این رشته به کف سرور گویا دارد و سرمد قصیده ای به همین وزن و قافیه در خوشامدگویی خلیلی، هنگام سفر به تهران، سروده است، با این مطلع: آمد آن دوست که در دیدۀ ما جا دارد به تماشا شدم او را که تماشا دارد سرمد در این قصیده یکایک اوصاف خلیلی را، که پیشتر خوانده و شنیده بوده، برمی شمارد و می گوید: شکر و صد شکر که باز آمد و دریافتمش که چه شیرین سخن و منطق گویا دارد سرمد که خلیلی را در خانۀ خویش به مهمانی خواسته است، شعر شیرینتر و زیباتری با این مطلع تقدیم استاد نموده است: چو بر در زد، صدای در به گوشم آشنا آمد چو در وا شد، نگه کردم که: یار همصدا آمد سرمد می گوید با آنکه خلیلی به نام، مهمان اوست اما او خود میزبان و «صاحبسرا» ست، و در مقطع می گوید: درود سرمد ارزانی به ایرانی و افغانی که ایرانی و افغانی دو دست یکصدا آمد زندگانی سرمد کوتاه بود و خلیلی را سوگوار ساخت، چنانکه می گوید: گریه بریاد یار باید کرد کار ابر بهار باید کرد دل زارم به یاد سرمد سوخت نالۀ زار زار باید کرد لالۀ داغدار خونین را برمزارش نثار بایدکرد محمود فرّخ سید محمود فرّخ شاعر و ادیب نامور خراسان نیز با خلیلی ، چنانکه از مکاتبات منظومشان آشکاراست، پیوندی دوستانه و صمیمی داشته است. در قصیده ای که شادروان فرّخ به سال 1345 خورشیدی سروده، به گرمای عربستان که ملک الشعرا خلیلی در آنجا سفیر کشور خویش بوده است، اشاره می کند و در ضمن اشارات دلنشین و زیبایی به طراوت هوا و فضای کابل آن روزگار دارد: ای نسیم آذری ازطوس بگذر بر حجاز کز تف گرما خلیل ماست در سوزو گداز.... او بود پروردۀ آب و هوای خطّه ای کز برش هردم نسیم خلد دارد اهتزاز آنکه تا دیدست سروو کاج پغمان دیده است باشد از خرمابنش اکراه و از خار احتراز... از برخی ابیات قصیدۀ فرخ برمی آید که او آن را در پاسخ به نامۀ خلیلی انشاد نموده است: نامۀ زیبای او وان چامۀ شیوای او چونکه صادر گشت از آن خامۀ معجز طراز این دل مرده ازآن جان یافت وز نو زنده شد طبع افسرده ازآن فرصت نمودی انتهاز... خلیلی نامۀ منظوم فرخ را با قصیده ای که در دیوان او گلبانگ صفاهانی عنوان دارد، پاسخ گفته است. از این نامه برمی آید که آن دو در خراسان شبهایی را هم شبستان شعر و ادب بوده اند. مطالب این قصیده از یک پیوند ژرف و استوار دوستانه میان دو سخنور حکایت دارد. همچنان از این قصیده درمی یابیم که فرخ درآن ایام مرحلۀ هفتادسالگی و خلیلی شصت سالگی را درنوردیده بودند: سخن کز مشرق دل خاست نور زندگی آرد پیام آفتاب آرد طلوع صبح نورانی مرا هر حرف آن نامه به یاد آورد ایّامی که مرغ دل به کویت داشت اقبال پرافشانی به یاد آورد آن شبها که با هم روز می کردیم جدا زاشوب این دنیای وحشتزای ظلمانی تو بودی شمع آن محفل، همه پروانه وش دورت رفیقان دبستانی، نواسنجان بستانی مرا لرزد دل از حسرت در این لحظه چو یاد آرم از آن موهای تابنده برآن پرنور پیشانی از آن کلک سخن پرور که چون راند حدیث دل دل ابر بهاری بشکند زان گوهر افشانی ز حال من چه می جویی که شرح درد بسیار است مطول را نمودم مختصر دیگر تو خود دانی ( گویا اشارۀ خلیلی به انجمن ادبی خراسانیان است که هر هفته در خانۀ فرّخ برگزار می شده است. این جلسات تا پایان زندگانی ظاهری استاد سید محمود فرّخ ادامه داشته است. در سالهای اقامت نگارندۀ این سطور در خراسان، جلسۀ ادبی هفته وار در منزل غزلسرای نامور خراسانی، استاد محمد قهرمان، دایر بود که در آن اغلب اساتید سخن مقیم خراسان شرکت می ورزیدند و حتّی سخنوران تهران و شهرهای دیگر که به مناسبتی به مشهد می آمدند، آن جلسه را مغتنم می شمردند. هریک از حاضران شعری می خواند و نکته ای می گفت و می شنید. استاد قهرمان با گرمی و گشاده رویی از میهمانان که دیگر با آن دیدارهای مکرر و چندین ساله، صاحبخانه شده بودند، بزرگمنشانه پذیرایی می نمود. دریغا که بسیاری از آن سخنوران و عزیزان مقیم وادی خاموشان شده اند.) از یک قصیدۀ خلیلی بر می آید که سید محمود فرّخ کتاب معروف خویش- سفینۀ فرّخ را به استاد فرستاده و او این قصیده را انشاد نموده و به دست مرحوم سرور گویا اعتمادی به فرخ گسیل داشته است. این چکامه در بردارندۀ نکات مهم فرهنگی-تاریخی است: سلام من که رساند به سوی خطّۀ طوس به خطّه ای که فلک می زند به خاکش بوس در آن خجسته دیاری که از پی تعظیم فتد کلاه تبختر ز تارک کاووس به خوابگاه بلند آفتاب مشرق فیض که می زنند ملایک برآستانش بوس به زادگاه مهین اوستاد اهل کمال که قرنها نشود کاخ رفعتش مطموس کسی که می رسد از تربتش هنوز به گوش صدای فتح و نهیب سوار و نعرۀ کوس سپس درود به فرّخ، سخنسرای بزرگ که کرد روی سخن را به تازگی چو عروس سفینۀ غزلی بهر من نمود روان به خنده صد چمن گل به جلوه صد طاووس سپس به یکانگی و همدلی و همداستانی اهل ادب و فرهنگ اشاره می کند و استادانه و لطیف، کار اهل دل را از اهل دول و روش رادمرد فرهنگ را از منش جناب سرهنگ جدا و مشخص می دارد: به اختلاف زمان و مکان جدا نشوند جماعتی که شدند از ازل بهم مأنوس یکیست شاعر بلخ و یکیست شاعرروم چنانکه شاعر غزنه یکی و شاعر طوس سخنوری و سیاست زهم جدا باشند چنانکه عالم معنی ز عالم محسوس ستاره ای که به قلب سنائی و سعدیست چگونه تابد از زیر مغفر سیروس او در این بیان گله ای رقیق و دقیق از یکی از نویسندگان سیاستنگار دارد که از تفصیل ماجرا می گذریم، زیرا که اکنون هرسه تن شهروندان شهرخاموشانند. فرّخ در پاسخ، قصیده ای خطاب به گویا دارد که درآن طبع روان و شعر استادانۀ خلیلی را می ستاید و می گوید که با خواندن این شعر خلیلی دیگر برای او سخنسرایی آسان نیست: ازین پیش فرخ بدانسان که دانی گهی طبع با چامه ای آزمودی از این چامه برمن در طبع بستی در اشک و حسرت به رویم گشودی ز آزرم روی خلیلم در آزر که می سوزم امّا نه پیداست دودی در شیراز خلیلی در 1339 مهمان دانشگاه شیراز بوده و این غزل را که در هواپیما سروده، در مهمانی دانشکدۀ ادبیات آن دانشگاه خوانده است. مژده ای شیراز، من بوی بهار آورده ام پیک گلزار دلم، پیغام یار آورده ام از حدیقه زی گلستان وز سنائی سوی شیخ رازهای بس نهفته آشکار آورده ام غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی حرف بسیاراست من در اختصار آورده ام ملّت افغان و ایران غمگساران همند غمگساری را حدیث غمگسار آورده ام از بدخشان دل شوریده در شیراز حسن شعر رنگین همچو لعلی آبدار آورده ام شور درسر، شعر برلب، گل به دامن، جان به کف در خرابات مغان چندین بهار آورده ام شادمان ازبخت خویشم کاندرین گلزار شوق از نهال دوستی صد گل ببار آورده ام نورانی وصال باری، در ایامی که خلیلی در شیراز بود، دکتر نورانی وصال سخنور نامدار شیرازی که رئیس انجمن ادبی شیراز نیزبود، چکامه ای نغز در ستایش خلیلی سرود که چند بیت آن نقل می شود: ای مهین شاعر ای خلیلی راد خواندم اشعار آبدار تو را ای تناور درخت باغ ادب جاودان باد برگ و بار، تو را مهر یزدان نگاهبان باشد از خزان طبع چون بهار تو را حافظا سر ز خواب خوش بردار کامد از راه دوستدار، تو را سینه پرجوش آمد از ره دور میهمان بزرگوار، تو را بس دریغ آیدم از آنکه مدام نیست در شهر ما قرار، تو را لیک دانم همیشه با شیراز هست پیوند استوار، تو را ای مهین اوستاد فضل و ادب دادم این قطعه یادگار، تو را گر حقیر است و ذرّه وار، ولی بخشدش طبع مهر وار تورا علی محمد مژده هم در شیراز دکتر علی مژده خطاب به استاد خلیلی می گوید: تو ای دانشی شخص آزادمرد که زی ملک دارا شدی رهنورد تن پاک در رنج انداختی سوی پارس اورنگ جم تاختی ز سعدی خداوند و فرهنگ و رای شنیدی بسی نکتۀ دلگشای همان حافظ آن اسمانی سروش سرودت بسی راز در گوش هوش سخنها که نامحرمان نشنوند بجز اهل معنی بدان نگروند تو از کشور آشنا آمدی بر آشنا با صفا آمدی ز پیر هرات آن خداوند حال سنائی که وی را نباشد همال چه پیغام دادی بدان هردو شاه که ما را نبوداندران بزم راه بر دوستان میهمان آمدی چو جان بلکه بهتر ز جان آمدی سزد گر به پای چنین میهمان کند مژدۀ خسته دل بذل جان ناصح نوای آشنا قصیده ای زیبا و استادانه است، از شادروان ناصح، رئیس وقت انجمن ادبی تهران، با این مطلع: رسید، از دم جان پرور سروش به من نوید دولت دیدار اوستاد سخن خلیلی آنکه ز اعجاز کلک عیسی دم دمید فضل و ادب را روان تازه به تن ناصح قصیده را با این دوبیت پایان می دهد: گرفته نام تو روی زمین و مانی تو برآسمان ز فروغ ضمیر نور افگن چنان که گفت سخن گستر عراق کمال شب زمانه به روز مرادت آبستن حبیب شیرازی دوست ایام آوارگی بهار و جوانی عنوان قصیدۀ غرّاییست که خلیلی آن را به نام « حبیب من آن یار شیرازیم» مصدّر ساخته و در حاشیه چنین آمده است: هدیه به یار عزیز و حبیب سخندان فاضل شیرازی قصیده با این مطلع آغاز می شود: فروریخت ابر سیه در چمن گهرهای روشن چو دُرّ ِ عدن استاد این قصیده را در بهار سال 1983 در ایالات متّحدۀ امریکا سروده است. قصیده با وصف زیبای زیباییهای بهار آغاز می شود. از شکوفه و بنفشه و نسترن و یاسمن و نرگس و لاله و جوی و شب و ستاره سخن می گوید تا به وصف صبحدم می رسد: گهی نیم شب نور مه در نهان به گوش گل آهسته گوید سخن گهی صبحدم پرتو آفتاب همه رازها را کشد در علن این جاست که سردی نسیم بامدادی سر آزار شاعر دارد وخلش خار هجران را به یاد سخنور نازکدل می آورد: سر خار را تیز کرده نسیم که هردم خلد در دل زار من خلد در دل من که یاد آورم به خون تر شده خارخار وطن مرا خار انبار گشته به دل چو باری که برشانۀ خارکن اینجا دیگر شکوائیّۀ استاد آغاز می شود. یادحسرت آمیز ایام جوانی، درد پیری و رنج غربت این شکوائیۀ را، با همه جانسوزی دلنشین می سازد؛ تا به تخلص می رسد و قصیده را چنین پایان می دهد: سرودم من این چامۀ دلپذیر نوآیین نوایی به ساز کهن به یاد مهین دانشی مرد نیک نوازشگر جان به خلق حسن حبیب من آن یار شیرازیم بگویای اسرار جان هموطن در آوارگیها به من یارشد چه نیکو بود یاد گار محن (امروز که این یادداشت را می نویسم، به یاد می آورم بامداد یک روز آدینۀ سال 1365 خورشیدی را که در مشهد مقدس، در خانۀ یکی از اعاظم عالمان آن دیار ، شادروان استاد سعیدی کاشمری، بودیم. در آن روز یکی از بزرگان شیراز، به نام آقای رئیسی، نیز در آنجا بود و چون چکاره بودن و کجایی بودن نگارندۀ این سطور را در یافت، سخن از استاد خلیلی و همنشینی او با یکی از دوستانش، به گمان اغلب همین آقای حبیب فاضل شیرازی، آغاز کرد و روایاتی از او به زبان آورد که نمایانگر رنج غربت و بی همزبانی استاد در آن سالها و درغرب بود. امروز که بیست و سه سال از آن گفت و گو می گذرد، تمام آنچه که آن بازرگان نجیب شیرازی در آن روز گفت کلمه به کلمه در یاد من و چهرۀ او در برابر دیدۀ پندار من است.) رهی معیری می دانستید که رهی آخرین شعرش را به خلیلی سرود؟ خلیلی در سفری که به تهران داشت، از بیماری رهی معیری، غزلسرای نامور معاصر آگاه شد. او با غزلی و دسته گلی به بالین رهی شتافت. این ابیات از آن غزل است. نوبهار هزار خرمن گل طبع چون نوبهار توست رهی ابر نیسان گلزمین سخن مژۀ اشکبار توست رهی برشو ازجا که شاهد معنی سخت در انتظار توست رهی سرکن آن خامه را که مرغ ادب پایبند شکار توست رهی در سپهر سخن چو بدر منیر غزل آبدار توست رهی نه غزل بل هزار گنج گهر در جهان یادگار توست رهی تو مخور غم که خاطر یاران همه جا غمگسار توست رهی در دیوان خلیلی غزلی از رهی معیری نقل شده که گویا در پاسخ غزل خلیلی سروده شده و گفته اند که این غزل واپسین شعر شادروان رهی است ولی غزل نشان می دهد که در پاسخ یک نامه سروده شده است. در این صورت باید پذیرفت که رهی غزل استاد را در نامه ای دریافت نموده بوده است. چند بیت ازغزل جوابیّۀ رهی را می خوانیم: دردا که نیست جز غم واندوه یار من ای غافل از حکایت اندوهبار من رنج است بار خاطر و زاریست کار دل این است از جفای فلک کار و بار من عمری چو شمع در تب و تابم، عجب مدار گر شعله خیزد از جگر داغدار من ور زانکه همدمیست مرا دلنشین غمیست پاینده باد غم که بود غمگسار من پیک مراد، نامۀ جان پرور تو را آورد و ریخت خرمن گل در کنار من شعری به تابناکی و نظمی به روشنی مانند اشک دیدۀ شب زنده دار من دیگر به سیر باغ و بهارم نیاز نیست ای بوستان طبع تو باغ و بهار من بردی گمان که شاهد معنیست ناشکیب در انتظار خامۀ صورت نگار من غافل که با شکنجۀ این درد جانگداز غیر از اجل کسی نکشد انتظار من فرداست ای رفیق که از پاره های دل افشان کنی شکوفه و گل بر مزار من وین شکوه ها که کلک من از خون دل نگاشت بر لوح روزگار بود یادگار من ( خاطره ای دیگر به یادم امد، از روزهای جوانی و درس و دانشگاه و دلبستگی به شعر و غزلهای عاشقانه. شعر رهی را خوش می داشتم. نه تنها من که همۀ یاران و دوستان و همدرسان من. و برای دلبستگی به شعر و غزل رهی، در آن مرحله از زندگی، هزار و یک دلیل داشتیم. چون رهی درگذشت، ما را اندوهی جانکاه فرا گرفت. تصور می کنم درگذشت رهی معیری چهل سال پیش از امروز، به سال 1346 یا 1347 اتفاق افتاد. من سال سوم یا چهارم دانشگاه را می گذراندم. غزلی سرودم در رثای رهی با این مطلع: رفت از جهان شهنشه ملک سخن رهی بنهاد عمر شعر دری رو به کوتهی مقطع نیز به یادم مانده است که چنین بود: فکرت بگو به مردم ایران که با شما در ماتم رهی همه داریم همرهی این غزل در روزنامۀ کاروان، در کابل چاپ شد و چندی بعد گویا کاروان به ادارۀ مجلّۀ یغما رسیده بود، زیرا غزل در آن مجلّه نیز به چاپ رسید. سالها بعد نسخه ای از دیوان رهی در تهران به دستم رسید که همان بیت، یعنی مطلع، یا شاید هم مقطع غزل من، بر صدر رویۀ اول جلد آن کتاب نقش بسته بود. روان رهی و روان خلیلی و همۀ رفتگان شاد باد.) جهانگیر تفضلی جهانگیر تفضلی شاعر، ادیب و دیپلمات خراسانی، سفیر وقت ایران در کابل بود. گویا از خلیلی چشم آن داشته که چون از محل کار خویش، بغداد، به کابل می آید، او را با خبر سازد؛ مثلاَ او را به خانۀ خویش بخواند یا خود به خانه اش بیاید. که نه چنین شده و نه چنان. تفضلی این قطعه را به خلیلی فرستاده است: آرزوها داشتم تا ازعراق باز آید اوستـــــــاد بی بدیل... گفته بودم تا که او از ره رسد بیگمان سویم کند پیکی گسیل می رسم با سر به کویش بی درنگ کاندرین ره دل بود جان را دلیل... بوی جوی مولیان جویم از او بی فغان دجله و غوغای نیل... آمد استاد و ز من یادی نکرد دیدم آن، کم بود، اندر مستحیل... از چه رو استاد با من، ای دریغ سرد بود، آنسان که آتش بر خلیل... ای خلیلی ای گرامی اوستاد ای تو در ملک سخن چون ژنده پیل بیش ازین بفکن به شاکردی نظر کز خراسانست و از بومی اصیل... خلیلی قطعه ای به همان وزن و قافیه در جواب تفضلی گفته است: بامدادان چامه ای آمد به کف ازتوانا چامه پرداز نبیل از جهانگیر، آنکه دارد خامه اش نغمه از بانگ درای جبرئیل... از خراسان می دهد این چامه یاد از تجلّی گاه مردان جلیل اصل چون ستوار باشد، لاجرم استوار و سربلند آید نخیل شاعر طوس آمده در غزنه باز طوس و غزنه قصّه ها دارد طویل آمده تا در دیار مولوی باشد این خواجه، غزالی را وکیل اوستادا مهربانا سرورا ای به مهر و فضل و دانش بی بدیل گر دو روزی شد به دیدارت درنگ نیست جز هنگامۀ پیری دلیل... علی اصغر حکمت شادروان علی اصغر حکمت، ادیب، پژوهشگر و مترجم دانشمند و سیاستمدار نامور که روزگاری وزیر خارجه و زمانی هم سفیر ایران در هند بود، ترجمۀ فارسی شکانتلای کالیداس را به خلیلی فرستاد. خلیلی این قطعۀ دلنشین را دربیان سپاس به حکمت انشاد نمود: باز از شهر سخن برخاست آوازی که دل زنده شد از فیض روح انگیز جان افزای آن موج زد دریای حکمت، گوهری آمد پدید آفرین بر گوهر و دریای حکمتزای آن از سلیمان سخن گم گشته بود انگشتری در تو پیدا گشت ای آصف کنون مأوای آن دفتری سویم فرستادی که آید بوی عشق در مشام جانم از پنهان و از پیدای آن گر بیفشارم، چکد از حرف حرف آن شراب بسکه خیزد مستی و شیدایی از معنای آن طوطیان هند شد شکّرشکن زین شعر نغز ای خوشا شیراز و این طوطیّ شکّرخای آن بر کلاه دوشیانتا برنهادی تاج گل از گلستانی که سعدی گشت گل پیرای آن هند و شیرازی ندارد داستان اهل عشق عشق هرجا پا گذارد دل بود دنیای آن هرکجا حسنیست دلکش، منظر انوار اوست نرگس بستان این، یا سبزۀ صحرای آن هرسخن کز دل برآید، قصّۀ عشق است و بس گرچه باشد اختلاف لفظ در انشای آن طرفه بنیادی پی افکندی در اقلیم سخن کز حوادث دور باشد تا ابد مبنای آن حجازی مطیع الدوله خلیلی این دو بیت را به داستان نویس معروف، حجازی، گفته و در آن سه کتاب داستان اورا نام برده و ستوده است: ملک معنی شد حجازی را مطیع لفظ چون موم است اندر چنگ او مست سازد، حیرت آرد، جان دهد ساغر و آیینه و آهنگ او جلال همائی این ابیات را ادیب بزرگ و استاد نامور دانشگاه شادروان جلال همایی به خلیلی نگاشته است: شادی به دل و جان و تن خستۀ من داد دیدار روان پرور استاد خلیلی زی کعبۀ مقصود بخود راه نبردم نور شفقم کرد درین راه دلیلی قد اطربنی السمع لذکراک حبیبی قد برّحنی الشوق بلقیاک خلیلی طبعش بصفا تازگی عهد جوانیست کز یاد برد محنت پیری و علیلی سرسبزی اگر از سخنش وام بگیرد دیگر نزند جامه فلک در خم نیلی شعر تر او نوبر انگور خلیلیست دانی که شیرین بود انگور خلیلی از قاسم رسا ملک الشعراء آستان قدس از بادۀ پرشور سخن اهل ادب را بنموده چو من سرخوش و سرمست خلیلی از زلف عروسان سخن کرد گره باز برما در اندوه و محن بست خلیلی برخاست غبار غم دیرینه ز دلها در محفل احباب چو بنشست خلیلی پرکرد ز گل دامن احباب ز گفتار نرخ گل و سنبل همه بشکست خلیلی ریزد همه ذوق و هنر و لطف و طراوت از خامۀ استاد زبردست خلیلی مؤیّد در دیوان استاد، مثنویی در شصت و پنج بیت، زیرعنوان "پاسخ استاد خلیلی به یکی از دوستان " آمده است. چنانکه در این چکامه می خوانیم، استاد آن را به دوستی به نام مؤیّد در پاسخ شعری یا نامه ای منظوم سروده است. نگارندۀ این سطور بر این گمان است که خلیلی این شعر را در پاسخ یکی از رجال معروف ادب و سیاست خراسان، مرحوم سید علی مؤید ثابتی سروده است. این مثنوی بسیار دردمندانه سروده شده و شاعر در آن از آتشی که در آشیان افتاده و نیز از رنج بی همزبانی و عدم تجانس فرهنگی در باختر حکایت و شکایت دارد. بیتی چند از این چکامۀ دلنشین را می خوانیم: ای مؤید ای سخندان بزرگ ای سخندان خراسان بزرگ بیگمان تأیید حق در کار توست کاین اثر در گرمی گفتار توست شعر تو آتش به بنیانم فکند مهرآسا جلوه بر جانم فکند «دست من بگرفت و بردم پا بپا» در گذشته سالها و حالها با تو بوسیدم در سلطان طوس شهر آن زیباتر از زیبا عروس با تو رفتم در هرات باستان مهد مردان جلوه گاه راستان با تو دیدم باز گازرگاه را خوابگاه خواجه عبدالله را در حریم حضرت جامی شدیم همکلام عارف نامی شدیم با تو جستم مرقد محمود را خانقاه خواجۀ مجدود را با سنائی گفت وگوها داشتیم از می وحدت سبوها داشتیم یاد داری شهر زیبای مرا بوسه گاه آرزوهای مرا کابل من آشیان جان من نوربخش مشعل ایمان من سپس او با هنرمندی خیال نقش میهن را برکارگاه سخن می کشد و شرح می دهد که چسان از خورشید تابان آن مرز و بوم مهر آموخته و از آسمانش درک جمال اندوخته، از مرغ شب سحرخیزی و از کهسار و رودبارش ناله و شور فراگرفته است. پس می گوید: ذرّه ذرّه هستیم از خاک اوست شور مستی در میم از تاک اوست از غزالانش غزل آموختم از پلنگانش جدل آموختم این غزلها یار شبهای منست مونس آوارگیهای منست استاد، شعر و سخن مؤید را خوش پسندیده و به تکرار آن را ستوده است: ای مؤید، ای سخنگوی مهین شاعر معجزگر سحر آفرین شعر شیوای تو آواز دلست خامۀ تو زخمه بر ساز دلست سپس به دگرگونیها و رخدادهای غم انگیز میهن اشاره می کند و نغز داد سخن می دهد تا آنجا که می گوید: برزمین پاک ما یک سنگ نیست کاندران خون شهیدی رنگ نیست بر گل و ریحان ما یک برگ نیست کاندران منقوش نام مرگ نیست شهرها درشهرها ویران شده کشوری در حکم گورستان شده گویا شاعر به خاور سفری داشته و پاسخ مؤید را دیر تر سروده و فرستاده است. این را مطلب را از پوزش شاعرانه اش در می توان یافت: عرض این نامه اگر تأخیر شد روز من در مرز پاکان دیر شد آن سوی خیبر بود مأوای من خانۀ من خانۀ آبای من بی وطن را هیچ جا آرام نیست صبح او چون صبح و شامش شام نیست من دراینجا از جهان بیگانه ام بی کسم، بی همدمم، بی خانه ام ابراهیم صهبا از مکاتبات جالب و آموزنده، نامۀ کذائی مرحوم ابراهیم صهبا و پاسخ خلیلی به اوست. نامۀ صهبا به گونه ایست که بیان و نقل آن در این سطور دشوار است؛ ولی خلیلی بزرگمنشانه و از سر فرهنگ، پاسخی سنگین و دلنشین به صهبا سروده است: آفرین بر تو و آن طبع توانا صهبا شاد کردی دل آشفتۀ شیدا صهبا دل من راه به خلوتکدۀ جانان داشت سر پرشور، مرا برد به شورا صهبا ای خوشا عشق و نظربازی و شبهای شباب ساقی مهوش و ماه می و مینا صهبا انجمن معرض آراست نه جولانگه شوق جای آرا نبود بزم دلارا صهبا شعر و ذوق است چو آیینه، سیاست خارا دور باد آینه از صحبت خارا صهبا گلرخان نیز در این بزم به خشمند و عتاب می زند خار درینجا گل رعنا صهبا... تمام شد یاد مختصری از پیوندهای شاعرانه میان استاد خلیل الله خلیلی و بزرگان ادب ایران. سوم آذر/قوس 1387برابر با 23 نوامبر 2008 شهر اتاوا-آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 3 آذر 1387 ساعت 6:41 قبلازظهر (نظر بدهید)
این قلمدان را دوات از لعل و مرجان لایق است تقدیم به جوانانی که با محبت از من خواسته اند تا بازهم از روزگاران کودکی بنویسم یادگارهای فراوان از او در ذهنم هست. یادگارهای خوب. خوب، به این معنی که بار بار می آیند و هر بار، با آمدنشان یاد او را، که همیشه در ذهن و ضمیرم هست، نیرومی بخشند و برجسته تر می سازند. بهار، شکوفه، سنبل، نرگس، پاکی و آراستگی، شیرینی، سوغات، مهمانی، ایمان، قلم، کاغذ، خوش سخنی، وارستگی، مهمانداری، آداب دانی، بهره مندی از نعمتهای خداوندی، و دهها یادگار دیگر از او دارم که هنوز، حتی در خزان زندگی در راه فراگرفتن آنها هستم. این یادگار ها از کیست؟ از منشی صاحب می نویسم. از او که من بابه جان می خواندمش. و با خوشایندی کودکانه شادمان می شدم از این که کسی را جان می گفتم؛ به گونه یی دیگر بگویم، شادمان بودم کسی را داشتم که نیم نامش را کلمۀ «جان» می ساخت. سنبل و نرگس گلهای خاطره انگیز منند. آن روزها دسته هایی از این گلها، در شمار پیام آوران زیبا و باشکوه بهار بودند. نمی توانستم شکوه و زیبایی آنها را بستایم، ولی دریافت کودکانه یی هم که ازآنها داشتم، برایم زیبا و دلنشین بود. از ترکیب آبیهای سنبل با پرتو آفتاب که از شیشه های سه رنگ ارسیها می تابید، درگوش جانم گفت وگویی را می شنیدم و نیمروز، هنگامی که به اصطلاح آفتاب از اتاق نشیمن می گشت، تصور می کردم نرگس به گونه یی جای آفتاب را پرمی کند. چند سال بعد که در یکی از صنوف (کلاسهای) ابتدایی این بیت را مجبور بودم بخوانم و معنای آن را آنگونه که معلم درس می داد یاد بگیرم، دلم می گرفت و غصه می خوردم: نرگس از باغ دسته دسته کشند --- زانکه ماناست رنگ او به خزان تصور می کردم شاعر بر این گل زیبا ستم روا داشته که چنین آن را وصف کرده است. حتی سالها بعد وقتی برای بیان حسن تعلیل این شعر مثال آورده می شد: نرگس از چشم تو دم زد بردهانش زد صبا درد دندان دارد اکنون می خورد آب از قلم باز هم برای من ناخوشایند بود که چرا شاعر تصور می کند نرگس با این بوی خوش و شیرین درد دندان دارد؟ آن روزها، به گفتۀ هراتیان، «هرکس هرکس» پول به گل نمی داد، اما منشی صاحب گل را"خیلی خوش داشت" یا به تعبیری که بعد ها توانستم داشته باشم، عاشق سنبل و نرگس بود. امروز هم وقتی در گلفروشیها و یا در باغ و بستان به سنبل و نرگس برمی خورم می ایستم و با تخیل این که این گلها هم با آن گلها که منشی صاحب از بازار به خانه می آورد نسبتی و پیوندی دارند لحظاتی می بویمشان؛ در عین شادمانی وبا گلویی از غصه گرفته، به زبان حال و بیان نگاه با آنها سخن می گویم. هرگاه سخن از تحفه و سوغات به میان می آمد، نام منشی صاحب در صدر قرار می گرفت. او چیزهایی به دوستان می برد که آنان را شگفت زده می ساخت. مثلاً نُقل جوزی (چارمغزی، گردویی) یا جوز شکری. کسانی که خود به دلایلی چند سال یکبارهم نقل جوزی نمی خریدند، هنگامی که بستۀ نقل تازه را، که هنوز گرم و ملایم بود، از دست منشی صاحب می گرفتند، نمی توانستند به آسانی این محبت را فراموش کنند. یا اینکه یک پگاه سرد، که آدم مانند بید می لرزید، ناگهان یکی حلقه به در می زد و چون دررا می گشودند، جناب منشی بود که کاسه یی بزرگ چینی را که در سینی نهاده و روی آن با پارچه یی سپید بوشیده شده بود، به دست گشایندۀ در می داد و به امان خدا گفته به سرعت باز می گشت. چنان که یکی از حقشناسان سالها بعد حکایت می کرد، سر ظرف را که برمی داشتند، بوی خوش هلیم شیرین و قیمه دار چنان خیال انگیز بود که گفتی رؤیایی تعبیر می شد. می گویند منشی سلیقۀ خاصی در اهدای هدیه و تحفه، که بیشتر خوردنیها و شیرینیها بود، داشت. همیشه چیزی را هدیه می داد که دست یافتن به آن به صورتی که او می بخشید، به آسانی میسر نبود. سالها پیش که نگارنده جوان بود، یکی از جوانان قدیم ، در پیری حکایت می کرد که هروقت جوانان در باغی و یا ضیافتی جمع می شدیم و هوای شیرینی و چیزهای خوب داشتیم، دست به دعا برمی داشتیم که: خدایا منشی صاحب را به این سو سرگردان کن ( عین کلمات نقل شد). او که از سادات جلیل القدر است، سوگند یاد کرد که باری در باغ بودیم و بی بضاعت. باز به همان دعا دست برداشتیم؛ باغبان آمد و ران گوسفندی با مقداری نقل و شیرینی آورد و گفت: اینها را منشی صاحب به شما آوردند. خواستیم به استقبال برویم گفت ایشان به خواجه سرمه ( = خواجه سرمق، روستایی در هرات ) مهمان بودند و رفتند. او در هدیه دادن نیز، چون کارهای دیگر منطق خاص خویش را داشت. روایت کردند که باری منشی وارد منزل می شود و می بیند که همسرش کوارۀ (ظرف سبد مانند) انگور را خالی می کند و بزگری که انگور را آورده منتظراست تا ظرف خالی شود و ببرد. برخی از خوشه های انگور در تهِ ظرف، کهنه ترو نامرغوب بوده اند. منشی می ایستد؛ نگاه می کند و می پرسد که انگورها از کجاست؟ نام یکی از اقوام باغدار را می گیرند که ایشان فرستاده اند. منشی چیزی نمی گوید و به آن شخص می گوید ظرف را بعداً می فرستیم. روز بعد، بهترین و مرغوبترین انگور را از میوه فروشی می خرد و در ظرف می نهد و می فرستد (یعنی که هدیۀ باغداران باید که چنین باشد). نکته های جالب دیگری نیز از آن شادروان روایت می شد که برخی از آنها برای نگارنده بسیار جالب و آموزنده بود و روایتهای مکرّر نشان می دهد که برای دیگران نیز جالب بوده است. از آن جمله می گویند روز آدینه یی، منشی صاحب، در باغی در بیرون شهر مهمان بوده است. هنگامی که از گادی(درشکه) پیاده می شود، هنوز وارد مهمانسرا نشده که سگ میزبان حمله ور می شود و پای شهرنشین را می گزد. در این حال آنان که در مهمانسرا بوده اند بیرون می آیند. اما منشی ، با همه اصرارها، به درون نمی رود. کنار جوی می نشیند. قدری از دستار(عمامه) اش را پاره می کند و به اصطلاح هراتیان چنان که از کمکهای اولیۀ آن روزگار بوده است، پای خویش را «تربند» می کند. و درشکۀ دیگری گرفته عازم شهر می شود. منشی صاحب، در جواب تعارف و اصرارِ مهماندار که این مهمانی به خاطر شخص شما ترتیب داده شده و شما گرسنه و تشنه به شهر باز می گردید، می گوید: برای آن می روم که از این پس، روزی که مهمان داشتید، بدانید که نخست باید سگ را ببندید. داستان دیگری از وقت شناسی و نظام کار او و مربوط به سال 1330 خورشیدی، دو سه سال پیش از درگذشت منشی صاحب می شود ، که منشی صاحب برای آخرین بار به دیدن برادرزاده هایش که مقیم مشهد بوده اند می رود. این داستان را بار ها در سالهای 1361-1380 خورشیدی، از نواسۀ برادر منشی، یعنی مرحوم حاج حیدرآقا منشی زاده شنیدم. مرحوم منشی زاده با شیرین زبانی قصّه می کرد که ما نمی دانستیم عمو جان این قدر به برنامۀ خویش پایبندند. روزی که عموجان وارد مشهد شدند گفتند که من در فلان تاریخ باید برگردم. یکی دو بار دیگر هم یاد کردند که کار مرا مشکل مسازید و برای همان تاریخی که گفتم بلیط تهیه کنید؛ اما هر بار خدابیامرز پدرم که عموجان را خیلی دوست داشت، می گفت که عموجان! آمدن شما دست خودتان بود دیگر بلیط آن طرف دست ماست. مرحوم منشی زاده با تبسمی ادامه می داد: یک شب دیدیم که عموجان (منشی صاحب) به خانه نیامدند. دلواپس (پریشان) شدیم و هر یک به سویی در پی عموجان به جست و جو روان گشتیم. درین وقت، در حالی که تبسم مرحوم منشی زاده به خندۀ تمام عیارتبدیل می شد، ادامه می داد: ای بابا! نصف شب عمو جان از کاریز ( شهر مرزی میان ایران و افغانستان) زنگ زدند که من بر اساس پروگرام (برنامۀ) خویش که به شما گفته بودم، اکنون از مرز خارج و به ملک خود داخل شده ام. شما خاطرجمع باشید. از این قبیل روایات دیگری هم هست که به دلایلی از تحریر آنها می پرهیزم. بیشتر رفتار و کردار منشی صاحب، یا چنانکه من خطاب می نمودم، بابه جان، در مقایسه با دیگر مردان، به خصوص دیگر مردان کهنسال، حیرت آور و تفکر برانگیز بود. دیگر مردان کهنسال را می دیدم که چون می خواستند جایی بروند، بدون مقدّمه بالا پوش(پالتو) را که در هرات به آن دبَل کُت ( انگلیسی) و چوغه، یا چوخه نیز می گفتند، از سر میخ برمی داشتند و به سوی مقصدی که داشتند، روان می شدند. اما در مورد بابه جان چنین نبود. او ساعتی پیش از بیرون شدن از خانه، با اصلاح مختصری و شست و شوی مجدد و تنظیم لباس و معاینۀ دقیق در آینه، با معطّر ساختن خویش و آویختن عصا از بند دست، روان می شد. و در راه رفتن همیشه یک مسیر مستقیم را می پیمود و کمتر به این سو و آن سو می نگریست. نگارنده را نیز توصیه به راستروی می نمود که توصیه هایش چون ترانه های شیرین آویزۀ گوشِ جان من است. باری پرسیدم که بابه جان کجا می خواهند بروند که "فیشن می کنند"؟ در جواب من با طنز و کنایه، که حتی همان روز هم برای من مفهوم بود، گفتند: بابه جان پنجاه سال است که از دربار بیرون شده است و هنوز رفتارش چنان است که گویی به دربار می رود. من بدون اینکه معنای تقدیر و ارج نهادن را بدانم، این کار بابه جان را تقدیر می کردم و به زبان ساده تر از آن خوشم می آمد و بسا که دلم می خواست آن را تقلید کنم و البته پسانتر اقوام و خویشاوندان صریحاً می گفتند که بسیاری از کارها و کردارهای تو ما را به یاد منشی صاحب می اندازد. من به ندرت شنیدم که بابه جان شعری بخواند، اما نخستین سرمشقی را که به خط خوش نستعلیق و با جوهر بنفش، در یک روز بهاری به من نوشت این بیت بود: چه خوش فرمـود ابونصـــر فراهی نصاب و فقه خوان گر علم خواهی البته من نصاب الصبیان را خواندم و آموختم ولی از فقه بی نصیب ماندم. آن سرمشق زیبا، افزون بر دیگر خوبیها زیبایی خاصّ خود را داشت که هرگز در خط دیگر کسانی که بعد از آن روز به من سرمشق نوشتند، ندیدم. کناره های هر کلمه یا حرفی که می نوشت به صورت زیبایی کنگره و انکسار داشت. بارها می کوشیدم که من هم کنگره دار بنویسم و موفق نمی شدم، تا اینکه دانستم که این کنگره ها محصول لرزش دست منشی صاحب بود که در آن هنگام بیش از هشتاد سال از عمرش می گذشت. بعد از آن هم در دو مورد دو قطعه نظم که ظاهراً هردو سرودۀ منشی صاحب بود دیدم و از بس مکرّر دیدم و خوشم آمد، هردو را از بر کردم. یکی بیتی بود که بر روی پوش عینک خویش به همان نستعلیق زیبا و لرزان، به هردو صورت که می آید، نگاشته بود: این عینک خوبیست مبارک اثر است زیبـــــــــندۀ چشم منشـی باهنر است * این عینک خوبیست مبارک اثر است زیبـــــــــــندۀ چشم افسر نامور است دیگر دو بیت در وصف قلمدان که به همان خط لرزان و زیبای نستعلیق بر کاغذ نباتی رنگ نوشته و بر دیوارۀ بخش داخلی قلمدان الصاق نموده بود: این قلمدان را دوات از لعل و مرجان لایق است لیقه از گیســــــــوی عنبربوی جانان لایق است کاغذش از پردۀ دلهای پاک عاشــــــــــــــــقان خامه اش از شهپر مرغ نوا خوان لایق اســت هروقت که بابه جان قلمدان را می گشود، من پیش از همه، درحالی که آن دوبیت را از بر کرده بودم، باز هم آن را از روی آن خط زیبا می خواندم و پسانترها هم، چه در هرات و چه درکابل، آن قلمدان، همیشه الهام بخش و زینت میزدرس و مطالعۀ من بود. از ویژگیهای منشی صاحب سخن گفتن فصیح و کتابی او، و به گفتۀ هراتیان، لفظ قلمش بود. باری من جرأت کردم و پرسیدم: چرا بابه جان کابلی گپ می زنند؟ پاسخ این بود که بابه جان رسمی و درباری گپ می زنند. آن روزها، منشی صاحب، چنانکه خود در گفت و گو با مهمانان یاد می کرد، سالهای هشتاد زندگی را می گذرانید. بیشتر وقت او صرف قرائت قرآن کریم می شد و گاهی هم قلمدان را می گشود و با دست لرزان چیزهایی می نوشت، اما چون دستش بسیار می لرزید زود بساط کتابت و انشاء را برمی چید. نیمروزی درِ صندوقی چوبی را گشوده بود و مقدار بسیاری کاغذ و لفافه ( پاکت) را گسترده بود و آنها را تنظیم و تصنیف می کرد. شماری از پاکتها را، که جزو چیزهای بیکاره جدا کرده بود، به سوی من که دم در نشسته بودم و مشتاقانه بابه جان و کارهایش را نظاره گر بودم لغزاند و گفت: نگاه کن! اگر آدم درستی بشوی، بزرگان این قدر نامه برایت می فرستند. آن روزشش سالم بود و سی سال بعد که ترک شهر و دیارمی گفتم وشماربسیاری ازچنان نامه ها و لفافه های بزرگان را به آتش می سپردم، اندیشیدم که راه درازی است تا آدم درستی شدن، آنهم به شرطی که توفیق نیز رفیق باشد. اما سرمشق و پند بابه جان هنوز هم دل و جانم را روشنی می بخشد. با آنکه او را همه منشی خطاب می کردند و خود نیز در همه نامه ها و یادداشتهایش «منشی محمد رحیم» و «محمد رحیم منشی» امضا می کرد، سالها پیش، و در جوانی، از دربار و دارالانشاء کناره گرفته بود؛ اما واژۀ منشی به صورت نام دوم خانواده درآمده بود. پدرش حاجی منشی محمد عظیم خان، که رتبۀ خان نیز رسماً از طرف دربار به نامش افزوده شده بود، تمام عمر در دربار هرات منشی بود و خوشبختانه اندکی از یادداشتهای او هنوز باقی است که امیدوارم بتوانم، درهمین صفحه (وبلاگ آن روزها) تقدیم پژوهشگران تاریخ نمایم. از یادداشت مختصر تصدیق (گواهی) زنده بودن او ، برای دریافت حقوق تقاعد (بازنشستگی) معلوم می شد که منشی محمد عظیم تا سال 1332 قمری در قید حیات بوده است. نیایش(جدش) منشی محمد اسماعیل معروف به منشی باشی، در انشاء شاگرد منشی باشی صفی خان قرائی بوده است. دلیل کناره گیری منشی محمدرحیم از کارِ دربار، غالباً حساسیت، زودرنجی و وارستگی او بوده است. آنچه از برخی از یادداشتها و روایات خانواده بر می آید، منشی در جوانی و در حیات پدر در یک رخداد دربار با دو نفر دیگر از درباریان به زندان می افتند. آن دونفر به وسیلۀ برخی از همدستانی که دردربار داشته اند، با ایجاد رخنه یی در اتاقی که درآن زندانی بوده اند، می گریزند و به منشی می گویند که شما هم می توانید با ما فرار کنید، اما منشی با بیان این که من بی موجب به زندان افتاده ام در اتاق رخنه گشادۀ زندان می ماند و فردا که فرار زندانیان فاش می شود، منشی آزاد می شود، اما در مدتی که او در زندان بوده، یگانه پسرش، محمد قاسم، که حدود ده سال، یا کمتر، داشته با افتادن در حوض صحن خانه غرق و جوانمرگ می شود. هنگامی که نائب الحکومۀ وقت، نائب محمد سرورخان، منشی را به حضور می خواهد، او را مورد لطف و نوازش قرار می دهد و از او می خواهد که دوباره در دارالانشاء به کارش ادامه دهد، منشی عذر می خواهد و، به عبارت خودش، عاجزانه استدعا می کند که او را معاف کنند و می گوید سوگند خورده است که دیگر کار دولتی نکند. از دربار بیرون می شود و با شرکت یکی از دوستانش دکان بالاپوش فروشی (پالتوفروشی) باز می کند. این رخداد تخمیناَ در حدود سال 1325 هجری قمری بوده است، زیرا یادداشتی مربوط به همان حدود، به خط پدرش منشی محمد عظیم خان بر پشت پاکتی خواندم که در عمارت نمکدان گازرگاه منتظر مرحوم فضیلت مآب میرگازرگاه، خادم پیرهرات نشسته بوده تا میر را شفیع آزادی فرزند قرار دهد. چندین سال بعد هنگامی که نائب سلیمان خان نائب الحکومۀ هرات می شود او شخصاً از منشی می خواهد دوباره به دربار بیاید. بر طبق یادداشتی به قلم خودش، منشی می گوید که تصمیم گرفته دیگر داخل کار دولت نشود، نائب الحکومه از او می خواهد که به کارهای انشاء شخصی اش بپردازد. تا نائب سلیمان خان در هرات بوده منشی مسؤول کارهای انشاء او بوده است. همچنان، در سالهای آخر عمر، مدتی به سرکتابت شرکت پیله وری (تولید ابریشم) هرات پرداخته است و دلیل پرداختنش به این کار وفات دامادش میرزا نظرمحمد خان (پدر نگارنده) بوده است که پس از تقاعد(بازنشستگی) از کار در مستوفیت و بلدیّۀ هرات سرکاتب شرکت پیله وری بوده و مرحوم منشی مدتی کارهای ناتمام داماد مرحومش را ادامه داده است. منشی در اواخر زمستان سال 1333 خورشیدی پس از بیماری طولانی و در حالی که چند روز بدون اکل و شرب فقط به تلاوت قرآن مجید می پرداخت درگذشت و درهمان هشت سالگی هم با دل و جان دریافتم که چه شخصیت عزیز و گرامیی را از دست داده ام. تا در هرات بودم هر آدینه، چنانکه به دربار حاضر شوم به مزار او می شتافتم. روانش شاد باد. اتاوا، اوّل مارچ 2008 – آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 12 اسفند 1386 ساعت 4:52 قبلازظهر (نظر بدهید)
دیوارِ کهن در آغوش دانشگاه نوین گاهی دیدن چیزی شما را به اندیشیدن در بارۀ چیزهای دیگر می برد؛ چیزهای دور از هم و در همان حال دارای مناسبتی نزدیک و همین مناسبت است که اندیشه را جولان می بخشد؛ اندیشه یی که دست شما را می گیرد و شهر به شهر و دیار به دیار می برد. چند روز پیش، در پای دیواری کهن در شهر مدرن، و در عین حال باستانی، دارمشتات آلمان ایستاده بودم. به دیوار می اندیشیدم و به آنچه در درازنای سده ها، در دو سوی آن دیوار، رخ داده بود. صحنه پرداز خیال، بی درنگ پرده یی در برابرم آویخت. کاروانها را دیدم که می گذشتند. برخی به دروازۀ شهر نزدیک می شدند و آهنگ ورود به شهر داشتند و برخی از شهر بیرون شده بودند و تدارکاتشان نشان می داد که سفری دور و دراز در پیش داشتند. کارگردان فرضی، تصاویر را عوض می کرد. این بار جهانگردانی را می دیدم که بارشان کتاب و قلمدان و طومار بود. آمده بودند تا چیزی ببینند و چیزهایی بر دیدنیها بیفزایند. سفرنامه بنویسند و یادگار سده ها و هزاره ها بگذارند. فرستاده ها را می دیدم که از نزد شاهان و فرمانروایان، از دور و نزدیک می آمدند و هریک پیامی داشتند. آنان که بازمی گشتند برخی شادمان از انجام موفقانۀ رسالت و برخی اندوهگین از پاسخی که بارگردنشان بود و ناگزیر از بردن آن ، خشم فرمانرا را هنگام شنیدن پیش بین بودند. بازهم کارگردان صحنه را عوض کرد. این بار، سربازان را می دیدم. سوار بر اسب و پیاده؛ با خود و زره و دهها گونه جنگ افزار. می زدند و می خوردند؛ می کشتند و کشته می شدند و دیوار شاهد خاموش هزاران ماجرا بود. دیواری که تنها صد گزی، بیش یا کم، از شاید چندهزار گز مانده بود. دیواری که روزی دورادور شهر را در برگرفته بود و اکنون چون پینه یی بود نا همگون، بر دامن شهر. سنگها با ابعاد و رنگهای متفاوت حکایتگر سده های دور بودند. سنگهای ناتراش به رنگهای سیز و خاکی و لاکی و قهوه ای و شاید چندین رنگ دیگر. رهنمای گرامیی که همراهم بود از زیبایی سنگها سخن گفت و گفتم که از همین سنگها در هرات هم هست؛ با رنگهای زرد وسبز و قرمز. این سنگها را در هرات به اشکال منظم هندسی می تراشند و در ساختمانها به کار می برند. از هرات یاد کردم و یادم آمد که هرات دیواری کهن داشت؛ دیواری که باره می گفتند و از روزی که هنوز کودک بودم گفتی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکار بودند تا اگر از بارۀ هرات نشانی باقی مانده باشد آن را به بهانۀ استفاده از خاک خوب آن از بن برکنند و اگر برکندن ممکن نباشد با بیلهای کناره تیز بتراشند. یادم آمد که تنها دیوار هرات نبود که سرنوشتش نا بودی و برچیده شدن از روی زمین بود بلکه از آن مهمتر، مصلای هرات و ارگ اختیارالدین نیز به همان سرنوشت دچار شدند. نه مصلای هرات چنین ویرانه بوده و نه هم ارگ اختیار الدین. با آنکه گذشت روزگار و گزند باد وباران و تابش آفتاب این دو بنای باستانی را آسیب رسانیده بودند، اگر دست قدرناشناسان تیشۀ ستم بر پیکر این گوهران گرانبها نمی زد، امروز بهتر از این و آبادان تر از این بودند. هنوز ستمهایی را که براین بنا ها رفته بود در کتابها نخوانده بودیم، ولی بزرگان، چنانکه گویی اسرار مگو را به ما می سپارند، می گفتند که این ویرانه ها که بر دامان هرات مانده لکه های ننگی است ، میراث فرمانروایان قدرنشناس. می شنیدیم که می گفتند مصلای هرات نه در زمان جنگ، که در روزگار صلح به عمد و به دست حکام خودی، ویران شده تا، چنانکه برخی گمان می بردند، ارزش تاریخی اش را ببازد و دست آز بیگانگان از آن کوتاه گردد و بهانه یی برای لشکرکشیهای بیگانگان نشود. پسانترها به کتب تاریخ ، از جمله سراج التواریخ علامۀ مرحوم فیض محمد کاتب دسترسی یافتیم، معلوم شد که: بلی! در سال فلان و روز فلان دستور ویرانی مصلای هرات عزّ صدور یافته بود. نیز شنیدیم و پسانتر خواندیم که پیش از آن واقعه، گنبد های زیبای مناره های مصلاّ، در سدۀ پیش از سوی امیری که به هرات به نبرد داماد خویش لشکر کشیده بود، به توپ بسته و پرانده شد. زیرا به امیر لشکر کش گفته بودند که نواده اش پس از مرگ پدر به مناره برآمده تا چند و چون سپاه امیر را از خود کند. امیر چون نمی دانسته که نواده اش به کدامین مناره برآمده، دستور داده بود تا کلاه همۀ مناره ها را به ضربت توپ بردارند. بسیاری از بناهای دیگر که از این حوادث جان بدر برده بودند به بهانه های گوناگون، از جمله اعمال نقشه های جدید شهری، ویران شدند؛ آرامگاه تاریخی هلالی شاعر شیرین کلام از آن جمله است، که نگارنده در یادداشتی که در مورد شادروان استاد فکری سلجوقی نگاشته، به آن اشاره نموده است. شرح بسیاری از این اتفاقات اندوهبار را می توان در کتب با ارزش خیابان و گازرگاه، تألیف استاد فکری سلجوقی مطالعه نمود. ارگ زیبای هرات، معروف به ارگ اختیار الدین، تا اوایل سدۀ حاضر از این آفات در امان مانده بود، تا اینکه فرقه مشر(سرلشکر) دوران می خواست بنا یا ساختمان جدیدی برای نظامیان بسازد. او یا مشاورانش تشخیص داده بودند که چوب و چک ارگ اختیار الدین برای مواد و مصالح قرارگاه نظامی جدید مناسب است. پس به دستور جناب فرقه مشر( سرلشکر) بسیاری از خانه ها و شبستانهای بی همتای ارگ اختیار الدین، این یادگار هزارسالۀ تاریخ و فرهنگ را ویران کردند تا از مصالح آن برای قرارگاه جدید عسکری استفاده کنند. گویند که آن سرلشکر، چندی پس از مبادرت به این عمل، در یک حادثۀ ترافیکی ( رانندگی) با خانواده اش، چنان که شنیده ام ، جان به جان آفرین سپرد. این حکایت را شنیده ام ؛ و العهدة علی الراوی. اما نبش قبر فرمانروای دانشدوست و هنر پرور، سلطان حسین میرزای بایقرا در زمانی که نگارنده نخستین دهۀ زندگانی را می گذرانید، به فرمان دولت وقت رخ داد. چنانکه بعداً از بزرگانی که هنگام نبش قبر حاضر بودند، شنیدم، تابوتی که از مرمر یا رخام به صورت قلمدانی استخوانهای سلطان را در بر گرفته بود، با برخی اشیاء دیگر از آنجا به محلی که لازم دانسته می شد، منتقل گردید و استخوانها همانگونه زیر خاک رفت و گور سلطان ویران بر جای ماند. این واقعه نیز در کتاب مستطاب خیابان اثر مرحوم استاد فکری سلجوقی به شرح آمده است. البته در سالهای اخیر ارگ اختیار الدین به کمک یونسکو تا حدی مرمت شده و چه آرامش بخش بود مرا که دیدم که در جریان ضیافت مهمانان کنفرانس اکو مراسمی هم در ارگ اختیارالدین برپا گشته بود و هراتیان فرهنگدوست جلوه هایی از زندگی و نشاط بر این ویرانه های ستمدیده بخشیده بودند . خداش اجر دهاد آنکه این عمارت کرد. مصیبتهایی که بر آثار تاریخی در این سرزمین رفته، کم نیست. تازه ترین این داغها جای خالی بتهای بامیان است. هنگامی که تصاویر طاقهای تهی از پیکره های بودای بامیان را می بینم، با حسرت و اندوه به یاد روزان و شبان پر خاطره یی می افتم که با مرحوم دکتر حسین خدیو جم در محضر شادروان استاد محیط طباطبایی بودیم. به یاد می آورم که چگونه استاد محیط در برابر این پیکره ها بر عصای خویش تکیه داده و مدتها بر قامت پیکره ها می نگریست و نکته های لطیف و طنزآمیزی بر زبان می آورد. سخن به درازا کشید. هرات کجا! بامیان کجا! و دارمشتات آلمان کجا؟! امّا ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا! این همه یاد و خاطره از دیدن دیوار یا بارۀ سنگی باستانی دارمشتات زنده شد. رهنمایم که یکی از گرامی ترین عزیزان من است و مرا به دیدن شهر دارمشتات و این دیوار کهن آورده بود، چون دلبستگی ام را به این دیوار دید، گفت: پدرجان، برویم تا بهترش را بینیم! به مرکز شهر رفتیم. در حوالی دانشگاه. در آنجا جلوه ای از دلبستگی آن مردم را به آثار تاریخی دیدم که مرا بسیار خوش آمد و بسیار لذت بردم. عمارتی نوین و زیبا که رو به اتمام داشت و معلوم بود که یکی از زیبا ترین ساختمانهای نوساز دانشگاه است. گفتند که این ساختمان متعلق به « تی یونیورسیتی = دانشگاه تکنیک؟ » است. آنچه که بسیار موجب اعجاب و تحسین می شد وجود پاره یی از دیوار باستانی شهر در آغوش این دانشگاه است. نقشۀ دانشگاه را چنان ساخته بودند که گویی این دیوار از یکی از درهای ورودی وارد دانشگاه می شود پاره یی از دیوار وارد ساختمان شده و پاره یی در صحن دانشگاه مانده است . دیدن این منظره چنان مرا به وجد آورد که چندین عکس از آن گرفتم ویکی از آن تصاویر را در صفحهء کاتبان گذاشتم. دیدار همین دیوار سبب نوشتن این یاد داشت گردید. در شرق چنان معمول است که اگر بخواهند عمارتی بسازند نخستین کاری که می کنند این است که هر اثری که در آن حوالی باشد، از میان می برند؛ حتی درختان کهن را از بیخ برمی کنند تا مانع جلوۀ بنای نوساز نباشد. با چنین تجربه یی که نگارنده داشت، دیدن چنان منظره یی بسیار موجب حیرت گشت. این موضوع نشان می داد که چگونه مردم آن شهر و فرهنگیان آن کشور به آثار باستانی دلبستگی دارند و ارزش آنها را می دانند و آنها را جزو شناسنامهء فرهنگی خویش می شمارند. در اینجا بی مناسبت نیست که گفته شود که از فرهنگ پیشینیان ما نیز نمونه های آموزنده یی روایت شده است؛ مثلاً داستانی که به روزگار انوشیروان دادگر نسبت می دهند که راضی نشد خانۀ بینوایی را ویران کند تا کاخ نوسازش کجی نداشته باشد. عین همین داستان را نگارنده در مسجد و مدرسۀ گوهرشاد در مشهد مقدس شاهد بود. در آنجا هم درست در مرکز صحن مسجد چهار دیواریی بود، معروف به مدرسۀ پیرزن، که آن هم می گفتند موقوفۀ پیرزنی نیکوکار بوده و گوهرشاد بیگم دستور داده بوده که آن را در محل خودش به صورت مشخص نگهدارند؛ البته جای مسجد پیرزن را اکنون چند حوضچه و فوّاره گرفته است. شهراتاوا- 29 نوامبر 2007 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 8 آذر 1386 ساعت 2:00 قبلازظهر (نظر بدهید)
ستان و گاه و کده برخی از دوستان، در محفلی در باب کلماتی که با "ستان"، "گاه" و "کده" پایان می یابند، سخن می گفتند و نظر می خواستند. هریک از عزیزان سخنی می گفت و نظری می داد. از نگارنده نیز میخواستند تا نظر خویش را بگوید. چون بحث تمام شد، دوستان خواستند تا این نظرات نوشته آید. آنچه می خوانید، فشردۀ آن سخنان است. آیا واژه های دبیرستان، دانشکده، و دانشگاه در بخش پهناوری از سرزمین مردمان پارسی زبان که به گویشها یا گونه ها یا لهجه های کم و بیش متفاوت با یکدیگر سخن می گویند، دشوار یاب است؟ یعنی وقتی کسانی یکی از این واژه ها را می گویند، یا می شنوند، احساس بیگانگی می کنند؟ معنای آنها را در نمی یابند؟ یا آنان را خوش نمی آید؟ می دانیم کلمات بسیاری از زبان عربی به فارسی آمده اند و برای فارسی زبانان به تدریج حکم کلمات فارسی را پیدا کرده اند. یعنی تا کسی عربی را نخوانده باشد، یا بر آن زبان مسلط نباشد، آن کلمات را فارسی می شمارد، اما برخی از کلمات که در عصر حاضر، در زبان عربی نامهایی را ساخته اند، نمی توانند مورد پیروی و استفادۀ فارسی زبانان قرار گیرند. یک سبب این است که در زبان فارسی، آن واژه ها وجود دارند اما معانی دیگری دارند، و فارسی زبانان آنها را برای چیزهای معینی به کار می برند. مثلاً در زبان عرب برای دانشگاه، جامعه می گویند. در حالی که فارسی زبانان وقتی جامعه می گویند یا می شنوند، مردمان یک شهر، یک ملت و حتی مردمان جهان در ذهنشان مجسم می شود. مثلاً جامعۀ هندی زبان، جامعۀ اسلامی، جامعۀ کلیمیان و جامعۀ جهانی. این است که وقتی کلمۀ جامعه را می شنوند یا می خوانند، نمی توانند بی درنگ آن را به معنای دانشگاه دریابند. یا هنگامی که فارسی زبانان ایران کلیه به معنای دانشکده را می شنوند، یکی از اندام های داخلی بدن را، که برابر آن در فارسی دری، گـُرده است، در نظر می آورند. اگرچه آن هم عربی است ولی ایرانیان ترجیح می دهند به جای گرده، کلیه بگویند. همچنان مردم هرات و کابل از شنیدن کلیه نوعی گردن آویز یا گلوبند را، که ریشۀ فرانسوی دارد در نظر می آورند. این است که ضرورت داشتن نامی فارسی احساس می شود و نامهای دانشکده و دانشگاه ظهور می کنند و قبول می گردند و مسلط می شوند. اما چرا دانشکده و دانشگاه چنین زود از سوی مردم (خاص و عام و خوانا و ناخوانا) پذیرفته می شود و اقبال تام می یابد؟ به دلیل اینکه قرینه های فراوان در زبان مردم دارد. به گونۀ مثال کلماتی که با "گاه" پایان می یابند و مردم آن کلمات را صدها سال بلکه هزار و اند سال به کار می برده اند و به کار می برند، کم نیست. کازرگاه هرات کازرگاه معروفترین محل در هرات است و نامی است که نه تنها در هرات که بی مبالغه در دنیا معروف است. کافیست نام کازرگاه، یا گازرگاه را در یکی از جستجوگرهای انترنت، مثلاً گوگل، بنویسید و صدها مطلب پیرامون آن بیابید. برخی برآنند که کازرگاه در اصل کارزارگاه بوده، زیرا در جنوب آرامگاه پیر هرات، خواجه عبدالله انصاری، میدان پهناوری است که میدان جنگ بوده و هراتیان در این میدان با مهاجمانی که آهنگ تصرف شهر هرات را داشته اند کارزار نموده و از شهر و دیار خویش دفاع کرده اند. لشکرگاه قندهار لشکرگاه مرکز ولایت معروف، و اکنون خبرساز ِ ، هلمند است، همان شهری که شهر باستانی بُست در مجاورت آن قرار دارد. گذرگاه کابل گذرگاه ناحیۀ زیبا و خوش آب و هوا و باستانیست در کابل و کسی نیست که در کابل زندگی کند و نام گذرگاه برایش نا آشنا با شد. دهکدۀ زیارتگاه هرات زیارتگاه، افزون بر آنکه بر همۀ زیارات و مزارات متبرکه و اماکن مقدسه اطلاق می شود، نام شهرک یا دهکدۀ بسیار معروفی در هرات است. کلمات دیگری نیز با پسوند "گاه" در سرزمینهای بیرون از مرز ایران امروز هست که سبب شده است نام دانشگاه نامی آشنا و مورد پذیرش باشد. از آن شمار اند واژه های زایشگاه، باجگاه ( به معنای جایی که حق العبور و باج ستانند، و نیز نام یک ناحیۀ مرزی)، قدمگاه، نظرگاه و مانند آنها. عیدگاه، نام مساجد بزرگ هرات، قندهار، بلخ و دیگر ولایات است که در آن مساجد نماز عید اقامه می شود. قدمگاه به چندین جای اطلاق می گردد، که بزرگان و اولیا بر آن مواضع پای نهاده اند و مردم از آن مواضع کرامات دیده اند و اکنون آن مواضع زیارتگاه خاص و عام است. نظرگاه، نام چندین جای در افغانستان، از جمله رواق نظرگاه در روضۀ شاه ولایتمآب در مزار شریف. در زبان مردم عادی و در زبان گفتار نیز چنین کلماتی هست: کارگاه: واژه یی قدیمی در زبان دری، که معنایی نزدیک به ماشین دارد. در کابل و هرات، به چنبره یی گویند که بانوان پارچه یی را بر آن استوار کنند و بر آن پارچه گلدوزی نمایند. نظیر همین معنا از شعر لسان الغیب حافظ نیز استنباط می گردد: خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم --- به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم آرگاه و بارگاه در زبان گفتار مردم افغانستان در برابر ترکیب دم و دستگاه در ایران، آتشگاه به جای بخاری دیواری (شومینه) و درتاق، اوگاه (آبگاه) و تهیگاه و خالیگاه به معنای نواحی اطراف شکم حیوان و انسان. در زبان ادب این پسوند کاربرد فراوان و پرسابقه ای دارد. داغگاه امیر چغانیان، که فرخی سیستانی سفر نیکفرجام شاعرانه و سعادت اثرش را از آنجا آغاز کرد بسیار معروف است: داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود --- کاندرو از خرمی خیره بماند روزگار در نخستین غزل دیوان غزلیات مولانا ابوالمعانی عبد القادر بیدل کلمات ادبگاه و دستگاه چنین به کار رفته است: به اوج کبریا کاز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شــــــــــــوخی بر نمی دارد چو شبــنم سر به مهر اشک می بالد نگاه آنجا به یاد محفل نازش سحرخیز است اجزایــــــم تبسـّـــم تا کجاها چیده باشد دســــــتـــگاه آنجا بیدل از پسوند "گاه" فراوان استفاده کرده است؛ مثلاً جلوه گاه و دستگاه در این دو بیت: هـــرچنــــــــد دورم از چـــمـــن جلوه گاه او میخانه است شـــــــوق به یــــــــــــاد نگاه او محتاج عرض نیست شـــــکوه غرور عشق گردون چو آســـــتین شــــــــکند دستگاه او عشرتگاه: نمی گویم به عشرتگاه مجنون جــــــلوه پیما رو غبار خانمــان لختی بروب از دل، به صحرا رو کاروانگاه: هزارسال پیش در غزنین کاروانسرای را کاروانگاه می گفته اند، چنانکه ابوالفضل بیهقی نویسد: "... و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروانگاهیم..." تاریخ بیهقی، ص 466 با این مقدمات شگفت نیست که مردمان بلخ، کابل، هرات، بدخشان و دیگر ولایات (استانهای) افغانستان نام دانشگاه را ، به جای یونیورسیتی غربی و جامعۀ عربی، به آسانی پذیرفته اند و آن را آگاهانه به کار می برند. از مثالهای بالا هدف ما نشان دادن پیشینۀ کاربرد برخی از کلمات با پسوند "گاه" در زبان دری در افغانستان بود، و گرنه در ایران بسیاری از این کلمات به راحتی در زبان فارسی رایج است و بحثی و اشکالی در کاربرد آن کلمات نیست؛ مانند آسایشگاه، بنگاه ، پایگاه، پرورشگاه، خوابگاه، درمانگاه، دیدگاه، شیرخوارگاه، قرارگاه (قرارگاه در افغانستان نیز به کار می رود). دانشکده: برای بیان سابقۀ کاربرد پسوند "کده" یاد آوری دو بیت، بازهم از ابوالمعانی بیدل بسنده خواهد بود: ادب+کده= ادبکده: درین ادبکده جز ســـر به هیچ جا مگذار جهان تمام زمین دلــســــــــت، پا مگذار غم+کده= غمکده : ای که در دیــر و حرم مست کرم می آیی دل چه دارد که در این غمکده کم می آیی؟ همانندی و قرابت دانشکده با ادبکده آنچنان آشکار است که این پندار را می آفریند که گویا واژۀ دانشکده را به قرینۀ ادبکده از شعر بیدل گرفته و وضع نموده باشند. . بارکده و یارکده در شعر مولانا جلال الدین بلخی: دف دریدست طرب را به خدایی دف او --- مجلس یارکده بی دم او بارکده ست (غزل 411) قرابت کده و گر که پسوند جاینام (اسم مکان) ساز است خود بحث دیگری برای زبانشناسان است؛ مثلا ً نام قدیم اسد آباد کنر که در سابق شیرگر بوده است دبیرستان: دبیرستان غزنی بسیار جالب است که نام دبیرستان در تاریخ بیهقی مکرّر آمده است. ابوالفضل بیهقی آشکارا ما را آگاه می سازد که در هزار سال پیش مدارسی در غزنین بوده و آن مدارس را دبیرستان می نامیده اند. " من سخت بزرگ بودم؛ به دبیرستان قرآن خواندن رفتمی؛ و خدمتی کردمی، چنان که کودکان کنند." تاریخ بیهقی، ص 133 از زبان سلطان مسعود پسر سلطان محمود غزنوی: "... امیر ماضی، انارالله برهانه، ما را چون کودک بودیم، چگونه عزیز و گرامی داشت، و برهمه فرزندان اختیار کرد؛ و پس چون از دبیرستان برخاستیم، و مدّتی برآمد، در سنۀ ستّ و اربعمأه (406) ما را ولیعهد خویش کرد...." همان کتاب، ص275 این دبیرستان تا سالها بعد نیز در غزنین دایر بوده و دبیرستان خوانده می شده است، چنان که بیهقی (ص 889) در شرح رخدادی در باب شهزاده مودود بن سلطان ابراهیم و کدخدایش خواجه مسعود نویسد: " و حال خواجه مسعود، سلّمه الله، همین بود که از خانه و دبیرستان پیش تخت ملوک آمد..." شهر اتاوا، 19 اکتوبر 2007 – آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ پنجشنبه 26 مهر 1386 ساعت 6:06 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
ستایش هرات سدۀ 10 هجری/16 مسیحی شیخ بهاؤ الدین محمد بهائی عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1030هجری) از دانشمندان بزرگ عصر خویش است. او در اصل از جبل عامل لبنان بود و در نوجوانی با پدر خویش شیخ عبد الصمد حارثی عاملی به خراسان آمد. جوانی را در هرات گذرانید و در مدرسۀ میرزا درس خواند. شیخ بهائی که از اعاظم علمای عصر خویش بود، آن قدر شیفتۀ زبان و ادب فارسی گردید که به فارسی شعر گفت و دیوان و مثنویات فارسی دارد. از مثنویهای فارسی او نان و حلوا و شیر و شکر است. شیخ بهائی منظومه یی در وصف هرات دارد به زبان عربی به نام الزّاهرة؛ او این مثنوی را به یاد روزهای جوانی و خاطرات هرات سروده است؛ چنانکه خود نیز در این باب در همین مثنوی توضیح داده است. نگارنده چند سال پیش این منظومه را به فارسی ترجمه کرد، که در مجلـّۀ خراسان پژوهشی به چاپ رسید. ترجمۀ منظومه برای استفادۀ بیشتر دوستان، به خصوص کسانی که به تاریخ هرات باستان علاقه مند اند، در اینجا نقل می شود. از دوست دانشمند جناب رضا مروارید، که خود نیزبا هرات پیوندی کهن دارند و زحمت تایپ و ارسال فایل دیجیتال آن را متقبل شده اند بدینوسیله تشکر می نمایم. الزّاهرة در وصف هرات از شیخ بهائی ترجمه از عربی به فارسی دری از آصف فکرت سپاس ايزد برتر و والا را؛ خداوند بزرگى و نيكى و هوشمندى. پس درود و آفرين بلند ـ تا روزان و شبان در پى هم روانند ـ بر پيامبر برگزيدۀ مكّى و دودمانش، پيشوايان و پاكان. اميدوار بخشايش روز ِِ رستاخيز، گنهكار بزه مند، بهاؤ الدين،كه خداوند بخشاينده از گناهانش درگذرد و پرده بر نكوهيدگيهايش فرو پوشد، همى گويد: روزگاری در قزوين به درد چشم گرفتار شدم, دردی جانکاه و دلازار. از آن درد, روزگارم چنان می گذشت که هرگز مردان خردمند استوار کار را خوش نيايد. نه به بحث و گفتگو می توانستم پرداخت، نه به خواندن کتاب خدا و درس، و نه {حتي} به نيايش و انديشيدن. سرانجام از خانه نشينی دلم گرفت و روانم از کارهايش برکنار ماند. و چون کاهلی ـ که شيوه نادانی است ـ هرگز خوی من نبوده، دل بر آن بستم که خاطر خود را به چيزی مشغول کنم تا بار اين رنج و اندوه را بتوانم کشيد. خوشتر از شعر نيافتم، گرچه شاعری پيشه ام نبوده. من به نزديکترين وادی می انديشيدم، اما سمند انديشه دور همی تاخت. درهمين هنگام دوستی ارجمند از من خواست هرات را بستايم، که در آن از هر در سخنی باشد، وهم هر سليقه ای را طرب انگيزد و به شايستگی روشنگر احوال آن باشد. اشکم از مژه فرو لغزيد؛ به آن دوست که اشک شوق بر گونه اش روان بود گفتم: برادر {در سفارش شعر در ستايش هرات} به شايسته ترين کس {که من باشم} روی آوردی. پس اين چکامۀ روان و خوش و کوتاه را به نظم درآوردم. آن گاه همانسان که شب به افسانه سرآيد, روز من در سرودن آن سرآمد. چون به پايان رسيد, زاهره اش ناميدم ـ اينک آن صد بيت پر مايه ونغز: ديباچه در وصف هرات براستی که هرات شهری نازنين است ـ شگفت و بس زيبا؛ آرزو برانگيز و ارجمند، خوش وکش و والا. آبکندش به آب زيرزمين رسيده و بارويش به آسمان پيوسته. هوايش دلها را وا می کند وخوشی و شادمانی می آورد. همه نيکوييها و بزرگيها و ديدنيهای خوش و شگفت انگيز را در بر دارد. آنسان که مانند آن نه در ديگر شهر ها هست و نه در روزگار پيشين بوده. در ميان مردمانش بيمار نبينی. خوشا و خرّما آن کس که در آن جا نشيمن دارد. آب و هوايش بی مثال است, ميوه ها و زيبا رويانش بی همال. نيز باغستانها و مدرسه هايش بی مانند است؛ در کجای دنيا برای اين همه بزرگی و نعمت همگون توانی يافت. در وصف هوای آنجا هوايش از گندِ بيماری زا پاک است، گويی نکهتی از بهشت دارد. روان را شادی می بخشد و اندوه را می برد؛ سينه را فراخی دهد و درمان دل است. بادش نه توفنده وداغ است ونه سُست سست. ميانه است, چنان که نازک اندامی دامن کشان بگذرد. آن که روزگارش به تنگدستی کشانيده، چندان که از خانه و جامه نيز بی بهره باشد؛ بر او باد که جز آن شهری نجويد؛ که هوايش او را بس باشد. تايی پيراهن در سرما و کفی آب در گرما، آن از سرمايش می رهاند واين از گرمايش آسايش می دهد. در وصف آب آنجا اگر گويند که آب هرات به آب نيل و فرات پهلو می زند، گزاف نگفته اند، که اين سخن را بسی گواه است. آب را در جويباران بيني، چنان که مرواريد را در صدف. ژرفای آب را از پاکی دو بِد ِست پنداری ـ آبی که دو نيزه ژرفا دارد. آبی گوارنده است, که چون بر روی خورِش نوشی پنداری سالی است گرسنه ای. در وصف خوبان آنجا خوبانش آهوان گريزان را مانند؛ با چشمانی خمار و افسونگر. از پارسای پرهيزگار بردباری ستانند وبه وادی گرفتاری و بلايش کشانند. با سخنان شیرين و با نگاهها از هر که خواهند جان می ستانند. دهانها تنگتر از عيش خردمندان و ميانها باريکتر از انديشه اديبان. مرغوله ها بر دو سوی پيشانی به حرف واو ماند ـ نه واو عطف و ... . به نگاهی خمارآلود و شوخ می نگرند وهر پارسای عابد را از راه به در می برند. رخساره های گلگون گواهِ خونريزی چشمانند. تنشان در پاکی و نازکی آب را ماند و دلشان سنگ خارا را. واژه ها از روانی به شعر و جادو ماند و رديف دندانها, نشان از بابونه های به روی هم چيده دارد. بر و بالا و رخساره ها چون شاخه ناربن و گل گلاب و ... . گيسوان اژدهاوش، ...و مژه ها تيغ، نرم و نازان و ستوده خويانند، خوشا روزگارِ آن که چنين محبوبی دارد. در وصف میوه های آنجا ميوه هايش بس نازکند، نه آسيبی رسانند و نه بيمی از آنها بايد داشت, گويی پوست ندارند و چون به آنها دست رسانی آب شوند. با اين همه ارزانند و فراوان بقـّال بسی از آن ميوه ها را روی زنبيلهای حصيری می ريزد؛ تا نـماز ديگر رسد، پس آنچه ماند در آخور دام اندازد. در وصف انگور آنجا انگور {هري} را نتوانم به شايستگی ستود, که بس نغز است؛ پوستش از انديشه دانا نازکتر و هسته اش از دل تنها ماندگان شکننده تر, گونۀ سيپيدش از انگشتان بلند زيبايان داستان زند. گونۀ سرخش تشنگان را خوشتر از بوسه بر رخسار گلگون و روشن؛ و سياهش، از برای دارنده آن ميوه ناياب، نغزتر از چشمک زدن چشمان خمار. گونه ها يش بسيار و نيکوييها يش بيرون از شمار است, همچون فخری و طائفی و کشمشی و صاحبی و گونه های ديگر, که بی گفت و گو از هشتاد گونه بيشتر است. بينواتر کسان را بينی که پيوسته انگور ستاند. و دور نيست که درازگوش به جو نرسد، از فراواني انگور، که به او دهند. در وصف خربزۀ آنجا وصف خربزه اش، از خوشی آدم دانا و زيرک را در شگفتی می افکند. همه گونه هايش بس شيرين است, شيرين تر از پيوستن دوستان پس از گسستن. ستايشگران، درباره آن هرچند گويند، بی گمان سخنانشان اندک و نارسا خواهد بود. ميوه ای است که فروشنده را سود ندارد، که بهايش پايمزد آرنده را هم بسنده نيست. در وصف مدرسه ميرزا بناهای مدرسه هايش همتا ندارد و نامورتر از همه «مدرسه ميرزا» است. اين مدرسه بنايی است بلند و والا, همچون شهری پهناور, در استواری و آراستگی در همه شهرها بی همتا, آرايشهايش از زر سرخ است, بهشت عدن را ماند. در سرای آن جويباری پاک و روشن روان است با کرانه های سنگچين. در ميان سرای خانه ای است که به غرفه های بهشت ماند, آن خانه را يکپارچه از مرمر برآورده اند, گويی که معمارش پری زده بود {يا پريزاده} و هر چه خردمند در ستايش آن گويد, کم گفته. در وصف گازرگاه و آرامگاهی که گازرگاه نامند, در خوشی و کشی همتا ندارد. هوايش روانبخش است و آبش جگر تشنگان را جلا دهد. سرو باغهايش دلپذير, همچون خرامنده ای دامن برچيده. در آن, بستانهای بی شمار است و مردم مرد و زن و آزاد و بنده و خواجه از دورترجاها آهنگ آن بستانها کنند. نه اندوهی دارند و نه تنگدستی چنان سبکبارند که تو گويی حساب پس داده و از پيش محاسبان باز می آيند, يا تو گويی سوارانند در تاخت و تاز و دويدن در پی شکار گروه گروه روانند و جار می زنند که: امروز کهنسالان را نيز جز شادکامی نشايد. پايان سخن دريغ از دوری و راهی بس دراز که ميان ماست خوشا روزگاری که در هرات بر ما گذشت. از لذّتها و شادکاميها بهره می برديم و خوش طبعيها و شوخيها دل ما را نمی زد. عيش ما خوش بود و دريغا که گردون به مراد دل ما نمی گردد. وا اندوها! که نتوان به آن روزها بازگشت. وا دريغ که زندگی جز در آن جا شهر يادها خوش نيست. ای شبهای وصال به بارش بارانی درشت دانه ريزان همواره شاداب و سيراب باشید. وای روزهای سپری شده, پاکترين درودهای من بر شما باد. پایان ترجمه با تصحیح دوباره 24 اپریل / 4 اردیبهشت (ثور) 1386 اتاوا، آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 4 ارديبهشت 1386 ساعت 5:35 قبلازظهر (نظر بدهید)
یــاد چهــارده سال دوســـتی در اوائل 1362خورشیدی با دانشمند فقيد شادروان آية اللَّه سيّد عبدالعزيز محقق طباطبائى آشنا شدم. از اقامت من در ايران شش ماه گذشته بود و به تازگىسعادت تشرّف به آستان قدس يافته و پذيرفته بودم كه همه نسخههاى خطىكتابخانه مركزى را در دفاترى كه به همين منظور تهيّه شده بود، ثبت كنم. شادروان محقق طباطبایی نيز، در همان موقع براى نگارش فهرست مخطوطات فقهى آن كتابخانه دعوت شده بود و از حُسنِ اتفاق محلّ كار ما يك اتاق تعيين گرديد. يك سلسله علل معنوى ما را به هم نزديك ساخت : چند سالى مى گذشت كه ایشان نا گزیر شده بود خانه و كتابخانه و درس و تحقيق درعراق را رها کند و مقیم آستانهء مقدسهء قم شود. نگارنده نيز ناگزير آكادمى علوم افغانستان و خانه و كاشانهء كابل راترك گفته و به آستانه مقدسه رضویه پناه جُسته بود. آشنايى فقير با خطوط قديمه و صعب القراءة بسيار مورد تحسين ايشانواقع مىشد و در نتيجه بسيارى از نسخههاى نفيس كهن را باهم مىديديم و درهمين همكارىها استفادهء فراوانى از محضر ايشان داشتم. مرحوم محقق طباطبایی يك جهان بينى ویژهء اسلامى ـ جهانى داشت. از جمله به افغانان خوشبين و علاقمند بود. عالمانى از اعاظم افغانان، در حوزه، همدرس ايشان بودند، و پيوند دوستانه بابرخى از اين عالمان تا آخر عمر گرامىشان استوار بود. زمينهء كارمرحوم محقق طباطبایی ـ تحقيق در مخطوطات معارف اسلامى ـ سيّد را با افغانستان وآسياى مركزى پيوند مىداد و ايشان اين پيوند را گرامى مىشمرد. رشته اين پيونداز ابو خالد كابلى ـ صحابى امام سجّاد عليه السلام ـ تا عزّ الدين حسين و شيخبهائى ( که در هرات درس خوانده و مثنویی در ستایش هرات سروده بود) و تا امروز امتداد داشت، از كِش مىگفت و از سمرقند كه رجالى چون كشّى و عياشى پرورده بودند و از بلخ و ايلاقِ بلخ كه ابن بابويه من لا يحضره الفقيه را درآنجا نگاشته بود ؛ از كابل كه احمد بن عبدالرّضا عمدة الاعتماد فى كيفية الاجتهاد را در آنجا تأليف كرده بود ؛ از قندهار كه همدرسانى از آنجا داشت و سرانجام ازهرات و گازرگاه و خيابان و مدرسهء ميرزايان كه شيخ بهائى در آن درس خوانده بود. افزون بر علماء حوزه برخى از دانشوران افغان را در انجمنهاى علمىجهانى ديده بود و از برخى بيشتر ياد مىفرمود ؛ از مرحوم استاد عبد الحىحبيبى و مقالهاى كه در هزارهء شيخ طوسى نوشته بود و از فضايل بلخ و ديگرآثارش و از دكتر روان فرهادى و شرح منازل السائرين و صد ميدان. ايشان پس از چندى اقامت در مشهد به قُم بازگشت و من ثبت مخطوط رابه پايان رساندم و گرچه فهرستنگار و نسخهشناس نبودم، خواستم فائده ششجلّد دفتر ثبت را عام بسازم و فهرست الفبائى را ترتيب دادم كه با وجود مسائلىكه براى آن فهرست پيش آمد، سرانجام در 1369 انتشار يافت. مرحوم آقا عزيزبسيار شادمان شد و به ياد دارم كه چند نسخه تهيه فرمود. گفتم كه اينفهرست مختصر با همه نادرستىها و كاستيها چگونه مطلوب شما شد ؟ فرمودبسيارى از محققان سالهاست كه طالب اطلاعات موجود در اين فهرست بودهاندو نيازى به شرح مبسوط در چند برگ در باب يك كتاب و مؤلّف آن ندارند، بلكه مىخواهند بدانند چه نسخههايى با چه مشخصاتى از كتاب مورد نظرشان دركتابخانه هست و اين مطلوب از اين فهرست حاصل مى شود و پس از اين همه كتابخانههاى ايران به تأليف فهرستهاى مختصر الفبائى اقدام خواهند كرد. ايشان در آغاز نگارش مصنّفات شيعه علاقه جدّى به اين كار نشان نداد ؛امّا چون مسودات جلد اول و دوم را ملاحظه فرمود، نظرات اصلاحى خويش رابه تفصيل بيان فرمود، و ويرايش آن دو مجلد را به عهده گرفت كه فقير در مقدمهآن كتاب مفصّلاً به اين موضوع اشاره نموده است، هنگام انتشار چهار مجلد ازمصنّفات شيعه بسيار تحسين و تقرير فرمود و ابراز داشت كه اكنون كار مراجعه به الذريعه آسان شد وكسانى كه فارسى بدانند آسانتر مى توانند به مطلوب خويشدست يابند. چون نسخه اى از كتابشناسى جهانى ترجمهها و تفسيرهاى قرآن مجيد بهدست ايشان رسيد وضع و ترتيب نگارش را بسيار پسنديد و فرمود كه در قُم توصيه خواهم كرد اين روش را در فهرستنگارى شان رعايت كنند. آخرين سخن ايشان. دو روز پيش از وفات تلقن كردند. نخست از مصنّفات پرسيد و از پايان كارخوشحال شد والحمد لله گفت. در مورد نسخهاى از ترجمه منظوم كلمات قصارحضرت امير المؤمنين عليه السلام و ناظم آن ـ عبداللَّه هروى ـ و اين كه فهرست نگار او را ظاهراً انصارى گفته، سخنانى گفتند و فقير نيز نظر خويش را گفت. سخنان امروز مرحوم محقق مفصل تر مهربان تر و شاد تر از هميشه بود. چون به خانه رفتم، فرزندم گفت كه حاج آقا طباطبائى تلفن زدند و به تفصيل احوال همه را به نام پرسيدند و او خوشحال بود كه حاج آقا از سلامت بهترى برخوردارند. امّا نمی دانستیم که ایشان با همهء ما در واقع وداع كرده بود . سيّد خوش سيما، نورانى، با وقار و پرجاذبه بود آهسته سخن مىگفت و نگاه بر زمين داشت، پيوسته سخنانش با تبسمى مهربان و نوازشگر همراه بود. سادگى را در همه چيز رعايت مى كرد و از تكلّف و تجمل بيزار بود. در مدتى كه تنها بود هرگز وقت خويش را به پختن غذا و تهيئه آن صرف نمىكرد و نان ماست خوراك روزگار مجرّدى ايشان بود ؛ مگر اينكه مهمان يا با غذاى مدرسه سهيم مىشد. البتّه سفره پرمائده و كريمانه اش براى مهمانان معروف و زبانزد بود. صله ارحام را با مهربانى رعايت مىكرد. در هر سفر مشهد مكرر به سيدهء محترمه عمهاى كه مقيم مشهد بود سرمى زد. از ديگر اقوام و آشنايان نيز به وجه درست عيادت مى فرمود. دوستانى كه از اهل كتاب و تحقيق داشت، اگر باهم آشنا نبودند، مىكوشيد آنان را به هم مأنوس و آشنا بسازد و اين آشنائى ها غالباً ثمرات خوبى داشت. بسيارى از كارهاى تحقيقى نگارنده نتيجهء چنين آشنائىها بود. از بردبارى،شكيبايى و حُسن خلق ايشان حتى در زمان بيمارى هم كاسته نشده بود. در سفردو سال پيش از وفات به مشهد كه سخت بيمار بود، شخصى مكرّر تعارف مىكرد. به منفرمود اين شخص انتشاراتى دارد و كارهايى براى كودكان انجام مىدهد. دلش مىخواهد سرى به آنجا بزنيم. رفتيم و ايشان با حوصله و دقت به توضيحاتناشر گوش داد و به خصوص از بخش كامپيوتر به دقت بازديد كرد و چون درموردى به روايت « گُفتن نماز در گوش نوزاد » - افزون بر گفتن اذان- اشاره شد، سيد مدّت طولانى انتظار كشيد تا مسؤول كامپيوتر توانست آن حديث و مأخذ رابر صفحهء كامپيوتر ظاهر كند. از طلب و تقاضا اكراه و پرهينر داشت ؛ امّا چون پاى ديگرى در ميانمىبود ـ به خصوص اگر ذيحق تشخيص مى داد ـ تقاضا سهل است كه التماس هم مى نمود. به ائمهء عليهم السلام محبّت و ارادتى مخلصانه و عاشقانه داشت. كتب،رسالات و مقالات متعددى كه از ايشان به جا مانده، گواه اين مطلب است. محلكار مشترك ما در كتابخانه مركزى آستان قدس در جايى بود كه اول و آخر وقت ازدو صحن مىگذشتيم. سيد در هر صحن سه بار ـ هنگام ورود به صحن، قرار گرفتن در برابر ايوان بزرگ و هنگام خروج ـ رو به سوى مرقد مطهر می ایستاد و اتحاف صلوات ودرود مى نمود. البتّه زيارت شبهاى جمعه ايشان ترتيب خاصى داشت. پيوسته پاس حرمت استادان خويش رامىداشت. از علامه امينى مىگفتو از شيخ آقا بزرگ و شرح زحماتى كه آن دو، با امكانات محدود، در به ثمررسانيدن كارهاى مشترك خويش متحمّل شدند. آقاى دكتر على نقى منزوى باحق شناسى ياد مىكرد كه سيد به احترام پدر من، همين اواخر با وجود بيمارىقلب، با پيمودن راه دشوار تا به طبقه سوم به عيادتم آمد. رعايت آرامش و آسايش اهل خانه رامىداشت. اخيراً پزشك گفته بود كهبالارفتن از پلّه تا محل كار و كتابخانه براى شما زيان دارد ، بهتر است در طبقه پايين اقامت كنيد ولى ایشان می فرمود: نمىشود ؛ چونخانواده طبقه دوم را دوست ندارند و اذيّت مىشوند. فضل علمى سيّد بر كسى پوشيده نيست و آثار باارزشى از خود به جاىنهاده است كه طبعاً در مقالات ارادتمندان از آنها ياد شده است، منقولات مكرّر وفراوانى كه از يادداشتهاى ايشان در مآخذ و فهرستها هست گواه اعتماد صاحب نظران بر تحقيقات ايشان است. عكسها و فيلمهاى بسيارى از مخطوطات باارزش و منحصربه فرد كتابخانههاى جهان داشت و آنها را بدون هيچ آداب و ترتيبى به دسترس استفادهء اهل تحقيق و مراكز پژوهشى مىنهاد. فقير به فرزندان گرامى و دوستان دانشور ايشان ـ به ويژه مؤسسه آل البيتسفارش مىكند : يادداشتهاى پراكنده ايشان كه اجل مهلت انتشار آن را نداد،بسيار است و باارزش. در تدوين و انتشار آنها همّت نماييد. به خصوص تهذيبالذريعه كه تكميل و نشر آن يكى از آرزوهاى آن مرحوم بود. از فرزندان برومندمرحوم آية اللَّه سيّد عبدالعزيز طباطبائى يزدى كه از فقير خواستند اين چند سطررا بنگارم سپاسگزارم. آصف فكرت یادداشت: مدّتی از رحلت حضرت علاّمه محققق طباطبایی می گذرد. کنون زمانه دگر گشته است و ما دگر گشته ایم. بی گمان روح پر فتوح سیّد بزرگوار از مساعی جمیله ای که فرزندان گرامی ایشان در کار کتابخانه، انتشارات و دیگر تحقیقات می کشند، شادمان است و ازین جوانان دانشور و دانشپژوه راضی است. من خوب به یاد دارم که ایشان تا چه پیمانه یی مشتاق همین استفاده از فنون جدیده بود. ای کاش ایشان در عالم ظاهر هم این زحمات و نتایج پربرکت را می دید. اما : چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند--- گر اندکی نه به وفق رضاست خُـرده مگیر من نیز از فرزند گرامی ایشان جناب سید علی طباطبایی که این صفحه را در سایت خویش به من محبت فرموده اند سپاسگزارم.
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 25 تير 1385 ساعت 1:46 قبلازظهر (نظر بدهید) |
| fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com |