fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars.


--(صفحه اصلى)--
جستجو
تکسرود ها

شنگک و شنگولک

ناگهان بستُد دلم دلدارکی
شنگکی شنگولکی عیارکی
چستکی کم گویکی پٌردانکی
تُرککی گلچهرکی طرّارکی
شوخکی شیرینکی موزونکی
جانکی جانانکی دلدارکی
خوبکی زیبایکی نیکویکی
شورک انگیزی شکر گفتارکی
مستکی جادویکی گستاخکی
سحرک آمیزی و دل آزارکی
خرّمی افزایکی غم کاهکی
شادمانی بخشکی غمخوارکی
بویک زلفینک مشکینکش
مشکک افشانی و عنبربارکی
حسنک رخسارک چون ماهکش
دل نهانی دزدکی مکارکی
غمزگک خونریزکی هاروتکی
نرگسک سرمستکی بیمارکی
زلفکش راصددل وجان ودلک
زیرکی بربندکی امّارکی
لعلکش سرچشمۀ حیوانکی
قدّکش کبک دری رفتارکی
زلفکش مشکینکی پُرچینکی
چشمکش فتّانکی خونخوارکی
خطّک پُر حسنک پُرتابکش
بندکی زنجیرکی و مارکی
پیشک رخسارک رنگینکش
ماهک و خورشید خدمتگارکی

از کلیات شمس

فهرست
  • علم دولت نوروز
  • اسطورۀ انگور
  • حکمت در سویس آسیا-4 /حکمت در هرات
  • حکمت در سویس آسیا-3 / غزنی – قندهار - فراه
  • حکمت در سویس آسیا - 2 / ادامۀ بازدید از کابل
  • حکمت در سویس آسیا -1 / از پشاور تا کابل
  • حکمت در سویس آسیا / مقدّمه: حکمت و افغانان
  • از هرات تا ارومچی
  • چند روزی در جنیوا(ژنو)
  • یاد ندوشن
  • جام عدل
  • امیرزادۀ بافرهنگ
  • غزنه با شیراز دارد ربطهای معنوی
  • یاد امیرعلیشیرنوایی دربدایع الوقایع
  • با پروفسور فضل الله رضا(1)
  • با پروفسور فضل الله رضا(2)
  • چند غزل
  • در خراسان و...
  • مسجد و مکتبخانه
  • فاریاب، کندز و انیس(1)
  • فاریاب، کندز و انیس (2)
  • با مترجم حدود العالم
  • منشی صاحب
  • چند غزل دیگر
  • منشآت وقایع نگار
  • یادی از هرات نیم قرن پیش و ...
  • دیوار
  • از دبیرستان تا دانشگاه
  • زبان مردمی
  • راه نیستان و...
  • حسن خان شاملو
  • گزارش سفیر قاجار
  • متن جغرافیایی از سدۀ چهارم
  • تاجیکی، دری، فارسی
  • مقاله
  • دلبر سعدی
  • ترانک
  • میخ اول بر تابوت استعمار
  • مقدّمۀ فارسی هروی
  • باز هم از گل بگو
  • نسخۀ فرسوده
  • خوش آمد گل
  • استنساخ اهل حال
  • غزل - پیام
  • مجلد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام
  • شیخ بهائی و هرات
  • با استاد حبیبی
  • چهل سال دوستی
  • به یاد جاوید
  • نـــیایــش
  • نوروز هـــــــرات
  • ادبکده 2
  • ادبـــکده
  • شهر ها و شعر ها
  • چند نکتهء لطیف
  • شکسته یا نشسته؟
  • نکته ... نکته ...نکته
  • از هرات تا مـکــّه
  • تــرجمۀ موزون
  • نکته...نکته...نکته
  • هیأت تحریر
  • یاد سمرقند
  • پروژۀ مسیح
  • خاطره
  • شانکر
  • به امید شادی روح مادرم، مریم منشی زاده
  • مطالعات کودکی
  • شیخ طاهر
  • یاد گرامی مادر
  • محیط فضل و ادب
  • کـُشککی
  • حقشناس باشیم
  • بیدل شناسی
  • میوه ها
  • عطّـار هروی
  • محقق طباطبایی
  • کمال خراسانی
  • آهوی کوهی
  • بخارا
  • نکته...نکته...
  • فکری سلجوقی
  • آثار فکرت
  • شایق پندار
  • کتابفروشیها
  • استادمن در صحافی

  • نویسنده

                a_fekrat@msn.com  
     
     آصف فکرت در سال 1325 خورشیدی  دیده به جهان گشود. پس از فراگرفتن دروس مقدماتی، تعلیمات ابتدایی را ...

    فهرست آثار

    ·        مناجات و گفتار پیر هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، 1356ش، 216ص.
    ·        لغات زبان گفتاری هــرات، کابل، انتشارات بیهقی، ...

    سایت های دیگر
    شـــــعر فکرت

    یـــــــــادها

    ازگلستان من ببر ورقی

    Dari-Classics

    دوبیتی ها
    شمارگر
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۱۵۸۳۸۴ نفر
    کاربران حاضر : ۳ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۸۵


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2006/02/0

    محقق طباطبایی

    یــاد چهــارده سال دوســـتی

      در اوائل 1362خورشیدی  با دانشمند فقيد شادروان آية اللَّه سيّد عبدالعزيز محقق طباطبائى آشنا شدم. از اقامت من در ايران شش ماه گذشته بود و به تازگى‏سعادت تشرّف به آستان قدس يافته و پذيرفته بودم كه همه نسخه‏هاى خطى‏كتابخانه مركزى را در دفاترى كه به همين منظور تهيّه شده بود، ثبت كنم. شادروان محقق طباطبایی نيز، در همان موقع براى نگارش فهرست مخطوطات فقهى آن كتابخانه ‏دعوت شده بود و از حُسنِ اتفاق محلّ كار ما يك اتاق تعيين گرديد.

    يك سلسله علل معنوى ما را به هم نزديك ساخت :

    چند سالى مى ‏گذشت كه ایشان نا گزیر شده بود خانه و كتابخانه و درس و تحقيق درعراق را رها کند و مقیم  آستانهء مقدسهء قم شود. نگارنده نيز ناگزير آكادمى علوم افغانستان و خانه و كاشانه‏ء كابل راترك گفته و به آستانه مقدسه رضویه  پناه جُسته بود.

    آشنايى فقير با خطوط قديمه و صعب القراءة بسيار مورد تحسين ايشان‏واقع مى‏شد و در نتيجه بسيارى از نسخه‏هاى نفيس كهن را باهم مى‏ديديم و درهمين همكارى‏ها استفادهء فراوانى از محضر ايشان داشتم.

    مرحوم محقق طباطبایی  يك جهان بينى  ویژهء اسلامى ـ جهانى داشت. از جمله به افغانان خوشبين ‏و علاقمند بود. عالمانى از اعاظم افغانان، در حوزه، همدرس ايشان بودند، و پيوند دوستانه  بابرخى از اين عالمان تا آخر عمر گرامى‏شان استوار بود.

    زمينهء كارمرحوم محقق طباطبایی ـ تحقيق در مخطوطات معارف اسلامى ـ سيّد را با افغانستان وآسياى مركزى پيوند مى‏داد و ايشان اين پيوند را گرامى مى‏شمرد. رشته اين پيونداز ابو خالد كابلى ـ صحابى امام سجّاد عليه السلام ـ تا عزّ الدين حسين و شيخ‏بهائى ( که در هرات درس خوانده و مثنویی در ستایش هرات سروده بود)  و تا امروز امتداد داشت، از كِش مى‏گفت و از سمرقند كه رجالى چون كشّى ‏و عياشى پرورده بودند و از بلخ و ايلاقِ بلخ كه ابن بابويه من لا يحضره الفقيه را درآنجا نگاشته بود ؛ از كابل كه احمد بن عبدالرّضا عمدة الاعتماد فى كيفية الاجتهاد را در آنجا تأليف كرده بود ؛ از قندهار كه همدرسانى از آنجا داشت و سرانجام ازهرات و گازرگاه و خيابان و مدرسهء ميرزايان كه شيخ بهائى در آن درس خوانده بود.

    افزون بر علماء حوزه برخى از دانشوران افغان را در انجمنهاى علمى‏جهانى ديده بود و از برخى بيشتر ياد مى‏فرمود ؛ از مرحوم استاد عبد الحى‏حبيبى و مقاله‏اى كه در هزارهء شيخ طوسى نوشته بود و از فضايل بلخ و ديگرآثارش و از دكتر روان فرهادى و شرح منازل السائرين و صد ميدان.

    ايشان پس از چندى اقامت در مشهد به قُم بازگشت و من ثبت مخطوط رابه پايان رساندم و گرچه فهرست‏نگار و نسخه‏شناس نبودم، خواستم فائده شش‏جلّد دفتر ثبت را عام بسازم و فهرست الفبائى را ترتيب دادم كه با وجود مسائلى‏كه براى آن فهرست پيش آمد، سرانجام در 1369 انتشار يافت. مرحوم آقا عزيزبسيار شادمان شد و به ياد دارم كه چند نسخه تهيه فرمود. گفتم كه اين‏فهرست مختصر با همه نادرستى‏ها و كاستيها چگونه مطلوب شما شد ؟ فرمودبسيارى از محققان سالهاست كه طالب اطلاعات موجود در اين فهرست بوده‏اندو نيازى به شرح مبسوط در چند برگ در باب يك كتاب و مؤلّف آن ندارند، بلكه‏ مى‏خواهند بدانند چه نسخه‏هايى با چه مشخصاتى از كتاب مورد نظرشان دركتابخانه هست و اين مطلوب از اين فهرست حاصل مى ‏شود و پس از اين همه ‏كتابخانه‏هاى ايران به تأليف فهرست‏هاى مختصر الفبائى اقدام خواهند كرد.

    ايشان در آغاز نگارش مصنّفات شيعه علاقه جدّى به اين كار نشان نداد ؛امّا چون مسودات جلد اول و دوم را ملاحظه فرمود، نظرات اصلاحى خويش رابه تفصيل بيان فرمود، و ويرايش آن دو مجلد را به عهده گرفت كه فقير در مقدمه‏آن كتاب مفصّلاً به اين موضوع اشاره نموده است، هنگام انتشار چهار مجلد ازمصنّفات شيعه بسيار تحسين و تقرير فرمود و ابراز داشت كه اكنون كار مراجعه به ‏الذريعه آسان شد وكسانى كه فارسى بدانند آسانتر مى ‏توانند به مطلوب خويش‏دست يابند.

    چون نسخه ‏اى از كتابشناسى جهانى ترجمه‏ها و تفسيرهاى قرآن مجيد به‏دست ايشان رسيد وضع و ترتيب نگارش را بسيار پسنديد و فرمود كه در قُم ‏توصيه خواهم كرد اين روش را در فهرست‏نگارى ‏شان رعايت كنند.

    آخرين سخن ايشان.

    دو روز پيش از وفات تلقن كردند. نخست از مصنّفات پرسيد و از پايان كارخوش‏حال شد والحمد لله گفت. در مورد نسخه‏اى از ترجمه منظوم كلمات قصارحضرت امير المؤمنين عليه السلام و ناظم آن ـ عبداللَّه هروى ـ و اين كه ‏فهرست ‏نگار او را ظاهراً انصارى گفته، سخنانى گفتند و فقير نيز نظر خويش را گفت. سخنان امروز مرحوم محقق مفصل‏ تر مهربان ‏تر و شاد تر از هميشه بود. چون به خانه ‏رفتم، فرزندم گفت كه حاج آقا طباطبائى تلفن زدند و به تفصيل احوال همه را به ‏نام پرسيدند و او خوشحال بود كه حاج آقا از سلامت بهترى برخوردارند. امّا نمی دانستیم که ایشان با همهء ما  در واقع وداع كرده بود .

    سيّد خوش سيما، نورانى، با وقار و پرجاذبه بود آهسته سخن مى‏گفت و نگاه بر زمين داشت، پيوسته سخنانش با تبسمى مهربان و نوازشگر همراه بود. سادگى را در همه چيز رعايت مى ‏كرد و از تكلّف و تجمل بيزار بود. در مدتى كه ‏تنها  بود هرگز وقت خويش را به پختن غذا و تهيئه آن صرف نمى‏كرد و نان ماست‏ خوراك روزگار مجرّدى ايشان بود ؛ مگر اينكه مهمان يا با غذاى مدرسه سهيم ‏مى‏شد. البتّه سفره پرمائده و كريمانه ‏اش براى مهمانان معروف و زبانزد بود.

    صله ارحام را با مهربانى رعايت مى‏كرد. در هر سفر مشهد مكرر به سيدهء ‏محترمه عمه‏اى كه مقيم مشهد بود سرمى ‏زد. از ديگر اقوام و آشنايان نيز به وجه ‏درست عيادت مى‏ فرمود.

    دوستانى كه از اهل كتاب و تحقيق داشت، اگر باهم آشنا نبودند، مى‏كوشيد آنان را به هم مأنوس و آشنا بسازد و اين آشنائى‏ ها غالباً ثمرات خوبى داشت.  بسيارى از كارهاى تحقيقى نگارنده نتيجهء چنين آشنائى‏ها بود. از بردبارى،شكيبايى و حُسن خلق ايشان حتى در زمان بيمارى هم كاسته نشده بود. در سفردو سال پيش  از وفات به مشهد كه سخت بيمار بود، شخصى مكرّر تعارف مى‏كرد. به من‏فرمود اين شخص انتشاراتى دارد و كارهايى براى كودكان انجام مى‏دهد. دلش‏ مى‏خواهد سرى به آنجا بزنيم. رفتيم و ايشان با حوصله و دقت به توضيحات‏ناشر گوش داد و به خصوص از بخش كامپيوتر به دقت بازديد كرد و چون درموردى به روايت « گُفتن نماز در گوش نوزاد » - افزون بر گفتن اذان- اشاره شد، سيد مدّت طولانى انتظار كشيد تا مسؤول كامپيوتر توانست آن حديث و مأخذ رابر صفحهء كامپيوتر ظاهر كند.

    از طلب و تقاضا اكراه و پرهينر داشت ؛ امّا چون پاى ديگرى در ميان‏مى‏بود ـ به خصوص اگر ذيحق تشخيص مى ‏داد ـ تقاضا سهل است كه التماس هم ‏مى ‏نمود.

    به ائمهء عليهم السلام محبّت و ارادتى مخلصانه و عاشقانه داشت. كتب،رسالات و مقالات متعددى كه از ايشان به جا مانده، گواه اين مطلب است. محل‏كار مشترك ما در كتابخانه مركزى آستان قدس در جايى بود كه اول و آخر وقت ازدو صحن مى‏گذشتيم. سيد در هر صحن سه بار ـ هنگام ورود به صحن، قرار گرفتن ‏در برابر ايوان بزرگ و هنگام خروج ـ رو به سوى مرقد مطهر می ایستاد و  اتحاف صلوات ودرود مى ‏نمود.

    البتّه زيارت شبهاى جمعه ايشان ترتيب خاصى داشت.

    پيوسته پاس حرمت استادان خويش رامى‏داشت. از علامه امينى مى‏گفت‏و از شيخ آقا بزرگ و شرح زحماتى كه آن دو، با امكانات محدود، در به ثمررسانيدن كارهاى مشترك خويش متحمّل شدند. آقاى دكتر على نقى منزوى باحق شناسى ياد مى‏كرد كه سيد به احترام پدر من، همين اواخر با وجود بيمارى‏قلب، با پيمودن راه دشوار تا به طبقه سوم به عيادتم آمد.

    رعايت آرامش و آسايش اهل خانه رامى‏داشت. اخيراً پزشك گفته بود كه‏بالارفتن از پلّه تا محل كار و كتابخانه براى شما زيان دارد ، بهتر است در طبقه پايين اقامت كنيد ولى ایشان می فرمود: نمى‏شود ؛ چون‏خانواده طبقه دوم را دوست ندارند و اذيّت مى‏شوند.

    فضل علمى سيّد بر كسى پوشيده نيست و آثار باارزشى از خود به جاى‏نهاده است كه طبعاً در مقالات ارادتمندان از آنها ياد شده است، منقولات مكرّر وفراوانى كه از يادداشت‏هاى ايشان در مآخذ و فهرستها هست گواه اعتماد ‏صاحب‏ نظران بر تحقيقات ايشان است.

    عكس‏ها و فيلم‏هاى بسيارى از مخطوطات باارزش و منحصربه ‏فرد كتابخانه‏هاى جهان داشت و آنها را بدون هيچ آداب و ترتيبى به دسترس استفاده‏ء اهل تحقيق و مراكز پژوهشى مى‏نهاد.

    فقير به فرزندان گرامى و دوستان دانشور ايشان ـ به ويژه مؤسسه آل البيت‏سفارش مى‏كند : يادداشتهاى پراكنده ايشان كه اجل مهلت انتشار آن را نداد،بسيار است و باارزش. در تدوين و انتشار آنها همّت نماييد. به خصوص تهذيب‏الذريعه كه تكميل و نشر آن يكى از آرزوهاى آن مرحوم بود. از فرزندان برومندمرحوم آية اللَّه سيّد عبدالعزيز طباطبائى يزدى كه از فقير خواستند اين چند سطررا بنگارم سپاسگزارم.

    آصف فكرت
    29 جمادى الاخرى 1417

    یادداشت:

    مدّتی از رحلت حضرت علاّمه محققق طباطبایی می گذرد. کنون زمانه دگر گشته است و ما دگر گشته ایم. بی گمان روح پر فتوح سیّد بزرگوار از مساعی جمیله ای که فرزندان گرامی ایشان در کار کتابخانه، انتشارات و دیگر تحقیقات می کشند، شادمان است و ازین جوانان دانشور و دانشپژوه راضی است.  من خوب به یاد دارم که ایشان تا چه پیمانه یی مشتاق همین استفاده از فنون جدیده بود. ای کاش ایشان در عالم ظاهر هم این زحمات و نتایج پربرکت را می دید. اما :

     چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند--- گر اندکی نه به وفق رضاست خُـرده مگیر

    من نیز از فرزند گرامی ایشان جناب سید علی طباطبایی که این صفحه را در سایت خویش به من محبت فرموده اند سپاسگزارم.

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 25 تير 1385 ساعت 1:46 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    کمال خراسانی

    به مناسبت هفتاد  و پنج سالگی استاد کمال خراسانی

    قلمرو زبان دری

    این قصیده در زمان جنگ و روزگار آوارگی سروده شده است.  داستان کابل و  ارتباط کمال با آن و آشنایی من چنین است که استاد کمال خراسانی قصیده سرای معروف و استاد محمد قهرمان غزلسرای معروف ایران مهمان دولت وقت در افغانستان بودند و شبی در مهمانسرای  زیبای باغ بالا مهمان وزارت اطلاعات و کلتور بودند. گویندهء این قصیده هم که در آن هنگام  عضو انجمن تاریخ افغانستان بود در آن مهمانی دعوت شده بود. این قصیده سالها بعد در بزرگداشت  هفتاد و پنج سالگی کمال  خراسانی در مشهد سروده شد ودر آن به برخی رخداد های غم انگیز هم اشاره شده است.

    رسـید مژده که جشنی خجسته است امسال

    به پاس حرمت هفــــــتاد و پنج ساله کمال

    کمـال مرد خدایـست فاضــــــل و کامــــل

    همش فزونی دانـش همش فزونی ســــــال

    فروتنـــــــی را رفتــار او کـند تمــــــثیل

    بزرگـواری را گفتار او کشـــد تمثــــــال

    همی درخشــد چون بدر در ســـپهر سخن

    اگر چه دور سپهرش خمانده همچو هلال

    همش وقار شـــیوخ و همش نشاط شباب

    همش بدیع کلام و همش لطیف خیــــــال

    به خَلق و خُلقش بنـگر جمال را به کمال

    به خط و ربطش بنگر کمـال را به جمال

    ز کلک اوست که در شیوهء خراســـانی

    قصیده راه سپارد دوباره سوی کمــــــال

    *

    کمال گفتی و کردم هوای کابل بــــــــاز

    بلی که از غزلی دل کند هوای غـــزال

    که هـست کابل آبی چکیده بر سر گــُل

    چنــین بود چو نکو بنــگری به نام کمال*

    نخُــــــست بار به کابــل کمــال را دیدم

    به کابلُـــی که هنوزش چنین نبود احوال

    رسید پیکی کاِمشب به بـاغِ بـــالاینــــــد

    دوتن ســخنور والامقام صــــــاحب حال

    نخســت میرِ غزل، قهرمان شــیرین کار

    دگر قصــیده ســــرای بزرگوار، کمــال

    گذشت چندین سال ازشبیکه خوش بودیم

    به باغ بالا با هم نشـــــــسته فارغـــــبال

    دو یار دیدم: همکیــش، همزبان، هـمدل

    دو دوست دیدم دســـتانسـرا، لطیف مقـال

    بر دو یار ســــخن گســـترِ خـراســــانی

    شـبی گذشـت مرا خوش که بود نعم لیـال

    شبـی که بود همه نُقل بزم مان اشــــــعار

    شـبی که بود همی شــــهد کام مان اقـوال

    وصـــال این دو نکویار دولتی خوش بود

    ولــی دریغ که دولت بود به اســــــتعجال

    گذشـت آن شب و روز و شبان دیگر نیز

    چه روزوشـبها؟ پروحشت و پر از اهوال

    چه گویمت که دگرروزگـار چون بگذشت

    نه روز خُرّم، نه ماه خوش، نه فرّخ سال

    زحال شــــــکوه همی داشـتم هزار هـزار

    دریغ! بودم غافل ز وضع اســـــــتقـــبال

    که گرچه گردش گردون نبود حسب مراد

    ولی نکوفته بُد طــــبل جنگ را طبّـــــال

    هــنوز بود درآن پهــــنه زنـدگی ممـــکن

    هنوز بود درآن خطــّه قـــتل عام محـــال

    هنوز بام و در خانه های خـــلق خــــدای

    نگشته بود ز ضرب گلوله چون غـــربال

    هنوز میهنم آن مهد دانــــش و فرهنــــگ

    به دست دشمن بی دین نگشته بود اشغال

    اگر چه بود تهی زآب رود کــــابل،  گاه

    ولیک هرگز از خون نبود مـــــالامــــال

    اگر چه داشت ستم پنجه بر حناجر خــلق

    نبرده بود فرو لیک این چنین چنـــــگال

    ز روز ما کسـی آگاه گشـــته با روســـان

    که بوده عمری با اژدهــا درون به جوال

    اگر کمال ببیــــند که حال کابل چیســـت

    دریغ گوید و گردد ورا دگرگــون حـــال

    ازآن قصـور رفیع و ازآن ریاض بدیـــع

    کنون نبیـند جز رَبـــــع و دامن و اطلال

    به جای باغ و گل ولاله زار و آب روان

    سرشک و آتش وخون بیند وکلوخ وزغال

    ز خشـــم، آســـــان بیند به دیده ها خروار

    ز مهر مشـکل یابد به سینه ها مثـــقـــــال

    *

    دراین قیامت بر ما گشوده شــــــــد این در

    دری که ختم برآن گشته است جاه و جلال

    خــجســـــته درگه فرزند  ســــیّد کـَونَــــین

    امام  هشـــــــــــتم، سلطان طوس، عالم آل

    تو را بدیدم ای یــــار! ای  خراســـانــــی!

    گشاده دست و دل وخنده روی ومهرسـگال

    مراچه گفتـی؟ گفتـی که هین زغصّه  مموی

    مرا چه گفتی؟ گفتـی که هــان زدرد منـــال

    اگر که خصـم به کاشــانه ات  فکند آتـــــش

    در این دیار تو  بیگانه نیســـــتی  فی الحال

    مرا  تو همدلـــی و همــــزبان و هم آیــــین

    که مرز و بوم  یکی بوده مان هزاران سـال

    من و تو صــاحب یک  خانه و ز یک پدریم

    یکی زبان ویک آیین ویک سرشت وخصال

    کـدام خانـه که نی شــرق باشدش نی غرب؟

    کـدام خانـه ندارد جنـــــوب یا که شمـــــال؟

    چنـان که نیست خراســان ز طوس تا بسطام

    نه آریــــــــانـــــــا باشد ز بلخ تا چتــــــرال

    اگر که هســـــــتم من از دیار نوذر و طوس

    و گر تو هستی از ســــــرزمین رستم و زال

    به شــــاهنــــــامه نگر! قصّهء گذشته بخوان

    که داســـــتانها دارد ز روزگار وصــــــــال

    زبان نــغز دری را قلمـــرویــــــــست فراخ

    که مرغ فکر به پهنای آن بریـــــــــزد بــــال

    ز شــــرق تا به خـتن، غرب تا به قونیه گیر

    شـمال تا به بخــارا، جــنوب تا بنـــــــــــگال

    مبــاد کاســـــته از فــــرّ فارســــــــــیّ ِ دری

    بـــــه حــــقّ ِ ایــــــزد ِ پاک ِ مهیمن ِ متعــال

    نصــــیب ما شده چون بخــش خانهء پـــدری

    چنان که خانگکــــــان بخش می کنند اطــفال

    چرا بماند شـــــرقی بدین صفت غـــــــافل؟؟

    چرا بگردد غربــی بدین نمط اغـفــــــــال؟؟

    پی چه مشـــرق و مغـــرب بود محلّ ِ جدل؟

    چرا میان شـــمال و جنوب، رشک و جدال؟

    من ار به رنگ فــرنگی به تن کنم پوشــاک

    تو گر به رسم نیاکان به پا کنی ســـــــروال

    چرا ببــــــینی زی من چنان که زی ارباب؟

    چرا ببینم زی تو چنــــــان که زی حمـّـــال

    تو گر بگویی نــــــان و من ار بگویم  نــون

    تو گر بگویی دیــــــــوار و من اگر دیـــفال

    همین  بهــــــــانهء دعوای توست با رازی؟

    همین نشــــــان خلاف من است و کابل وال

    من و تو گـــرم جدالـــیم و هوشیار ِ فرنگ

    شــدســــت یکدله از ایرلنـــــــــــد تا اورال

    من و خوش بود ار دست و پنجـــه نرم کنیم

    که خصم بر ما آسان فرو بــــرد چنــــگال

    ز بهر آن که شود عرصـــه خصم را خالی

    برای او تو و من را شکسته بِه پر و بـــال

    جدا ز بهر چه خواهند دشمـــــــنان ما را؟

    ز بهر آنکه نباشـــــد چــو ماضی استقبـــال

    *

    به زندگی همه ات بهره شـــــــــادمانی باد

    که دادیم دو سه روزی درین دیار مجــــال

    همیشـــه،  تا که دمـــاونــد هست پا برجای

    همیشــــه، تا نگری زنده رود را ســـــیـّال

    دل تو بــــــــــــــــاد ز اندوه روزگار تهی

    ســر تو باد ز سودای عشق مالامـــــــــال

    چـو در به مهــر گشودی که  خیر مقدمکــم

    کنون شـتاب چه داری که عجّـلوا برِحال؟

    بلی! روم،   که در آنجا نهــــــاده ام امّـــــید

    بلی! روم، که در آنجا   ســــپرده ام آمـــال

    هنوز گرچه مرا آشــــــــیــان همی ســوزد

    هنوز گرچه شکسته ست و بسته ام پرو بال

    هنوز سوزد کابُــــــل میان آتش جنـــــــگ

    فتد حدید مذاب اندرو ز دشت و جــــــــبال

    به هر دقیــــــــــــــقه یکی انفجار ویرانگر

    به قلب کابل مظـــلوم افکند زلــــــــــــزال

    هنوز قوت در آن خطّــــــــــه لایموت بود

    هنوز آب به جز در دو دیده نیــــست  زلال

    اگز چه دشمن بیـــــــگانه رفته از میـــــدان

    ز آشنایان باشد کنون همه جنجـــــــــــــــال

    کــــنون همه پی احراز منصب است جــدل

    کنون همه پی تقـــســـــیم قدرت است جدال

    نفیر جنگ گرفته است راه اســـــــــــــتفهام

    نهیب مرگ گرفته است  جای اســـــــــتدلال

    هر آنچه رفت ز بیگانه ســــــــالها بــــــیداد

    ز خویش بیشتر آمد به کمتر از یک ســـال

    چنین بود چو بگیرد غرور  جای خِــــــــرَد

    چنین شود چو نباشــد برای عقــــــــل مجال

    *

    مرا درین ره بگذشـــت تلخ با شــــــــــیرین

    بلور بود و صدف بود و سنگ بود و سـفال

    ز باد حسرت شد مشک ناب من کــــــــافور

    ز بار غم الف قامتــــــــــــم خمـــید  چو دال

    بدین صفت که مرا زندگی به درد گذشـــــت

    حیات عین مماتــــــــــست و عمر عین وبال

    ز هســــــــتیم رمقی مانده بهر بســـــــــپردن

    به یار بســـــــــپرم ار یاوری کند اقــــــــبال

    مرا ببخش که پُـر گفتم و پریشـــــــــــان نـیز

    مرا ببخش که گفتـــــــــــــم سخن بدین منوال

    اگر چه شرط ادب نیست در محافل  انـــــس

    به جای قول و غزل داســــــتان رنج  و ملال

    چنین بود ســــــخن آنکه روزگاری  هســــت

    اسیر رنج و ملال و زبون جنگ و قتــــــــال

    درین چکامه گر اطناب رفت عذر  پذیـــــــر

    وگر قوافی تکرار شـــــــــــــــد مگیر اشکال

    شمار بیت درین چامه گر چه شد هشــــــــتاد

    کمال را ز صد افزون دهاد ایزد ســـــــــــال

    آصف فکرت ، مشهد مقدّس – تابستان 1372

    * ارتباط میان نام کمال و کابل:  یکی از شاعران دورهء تیموری معمایی به نام  کمال سروده است:

    از نام نگار من چه پرسی؟------ آبی است میان گل چکیده

    باز یکی از شاعران افغان – به گمانم که شادروان شایق کابلی -  این بیت را در وصف کابل سروده و بسیار شیرین گفته است:

    از نام دیار من چه پرسی؟----- آبی است میان گل چکیده

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ شنبه 17 تير 1385 ساعت 5:01 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    آهوی کوهی

     

    صبح نـــــــشـــا بــور*  

    به  اســتاد شــفـیـعی کــدکـنی

    که مجموعهء دلنشین و گرانسنگ

    هزارء دوم آهوی کوهی را  به گویندهء این سطور مرحمت فرموده اند

     

    بزرگا! دوستا! دانشورا! پاینده باشی

    چنان کان پاکدل مرد  خراسانی دعا می کرد یاران را:

    الهی زنده باشی!

    *** 

    مدامت باد طبع اندر شکرریزی

    همیشت آستین جود زیب  شکّرآویزی

    که از گنجینۀ  دُرِ دری-

    هزارۀ دوّمِ آهوی کوهی

    دل افسرده شادان شد

    و فانوس خیالم بار دیگر پرتو افشان شد

    ***  

    شنیدم من  ز  نای  آهوی کوهی غریو شــیر

    و از پیشانی  او پرتوِ خورشید را دیدم

    نمی گویم سخنهای تو را از دیگران بهتر – و لیکن خوب – فهمیدم

    صریر خامه ات سرّ دلم را فاش گفت و نغز بشنیدم

    ***

    بنال ای دوست، خاموشانه خوش نالیدنت نازم

    بر اوج شعر نغز پارسی  بالیدنت نازم

    ***

    تو می نالی و من آزردۀ  دردم

    تو داری از زمستان قصّه،  من افســـردۀ  این پهنۀ  توفانی و سردم

    تو از آلاله می گویی و من غلتیده  در خونم

    تو از زنجیر می گویی و من پابستۀ  زندان هارونم

    سرشک خویش می بینم که می لغزد ز چشم  تو

    دل آزرده ام آرام می گیرد ز خشم تو

    *** 

    من و تو هر کجا بودیم و اکنون هرکجا هستیم

    اگر نزدیک و گر دوریم

    غریبیم  و به یک  دستور مهجوریم

    گر از شام هری بودیم،  یا از صبح نیشـــــــابور

    گریزان از شــبیـــم و تشـــنۀ  نوریم.

     

    تهران،  24  مهر    1379-  آصف فکرت

    نقل از مجلهء  بخارا 

     

    ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 6 تير 1385 ساعت 3:34 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com