| fekrat.kateban.com , Asef Fekrat articles in memorize of literati and scholars. | |||
|
|||
|
|
|
|
خطیب قندهاری ایّها اللاهی عن العهد القــــــدیم--- ایهالنّــــاهی عن النهــــج القویـــــم اســـــتمع ما ذا یقول العندلیب --- حیث یروی من مقـــالات الحبــــیب مــرحــبا ای بلبل دســــــتان حی --- آمده از جـــانــب بــــستـــــان حی یــــا بریــــد الحــیّ اخبرنی بما --- قاله فی حقـّــــــــــنا اهـــل الحمـــی هــل رضــوا عنـــّا و مالوا للوفا؟ --- ام علی الهجر استمـــــرّوا والجفا مــــرحـــبا این پیـــــک فرّخ فال ما --- مرحبـــا ای مایهء اقبــــــال ما مـــرحبـــا ای عندلیـب خوشــــنوا --- فارغم کردی ز قـــــید ما ســــوا ای نواهــــای تو نارٌ موصـــده --- زد به هر بندم هــــــزار آتشـــــکــده باز گــو از نجــد و از یاران نجــــد --- تا در و دیوارهــــا آید به وجـــد باز گو از زمزم و خیـــــف و مـُنا--- وا رهان دل ازغم و جان از عنـــا باز گــو از مــنزل و مـــــأوای ما --- باز گو از یــــار بی پروای مــــا آن که بر ما بی سبب افشــاند دست --- عهد را ببرید و پیمان را شکست از زبان آن نگار تنــــــــــــد خو --- از پی تســــــــــکین دل حرفی بگو *** یـاد ایامی که با ما داشـــــــــــتی --- گاه قهـر از ناز و گاهی آشـــــــــتی ای خوش آن دوران که گاهی ازکرم- در ره مهـــــر و وفــــا می زد قدم شــــب که بودم با هزاران کوه درد--- ســــر به زانوی غمش بنهاده فرد جان به لب از حســـرت گفتار او --- دل پُر از نومیــــــــدی دیـــــدار او آن قیـــامت قامت پیمان شـــــکن --- آفــــت دوران بـــلای مـــرد و زن فتنـــهء ایّـــام و آشـــوب زمان ---- خانه ســوز صــد چو من بی خانمان ناگــهم از در درآمد بی حجــــاب --- لب گزان از رخ بر افکــــــنده نقاب کاکل مشـــــکین به دوش انداخته --- وز نگاهی کار عالم ســـــــــــاخته گفت: ای شــــــیدادل مجنون من --- وی بلاکش عاشــــــــــــق مفتون من کیف حال القـــــلــب فی نار الفراق؟ --- گفتمـــــــــش: والله حالی لایطاق یک دمک بنشــست بر بالین من --- رفت و با خود برد عقـــــل و دین من گفتمــش: کی بینمت ای خوشخرام؟--- گفت: نصف اللیل لیکن فی المنــام این مثنوی دلنشین از دانشمند ادیب و سخنسرای معروف سدهء 10 و 11 هجری شیخ بهاؤالدین بهائی عاملی معروف به شیخ بهائی است. شیخ بهایی در اصل از جبل عامل لبنان بود که در جوانی با پدر به هرات آمد و در مدرسهء میرزایان هرات درس خواند. هرات را همیشه دوست می داشت؛ حتی در پیری هنگامی که مبتلا به درد چشم بود در بستر بیماری مثنوی دلنشینی در ستایش هرات سرود و آن را " الزّاهرة" نام نهاد. آن مثنوی را نگارنده چند سال پیش به فارسی دری ترجمه کرد که در مجلهء خراسان پژوهی در مشهد مقدس چاپ شد. این مثنوی ازشاعر و ادیبی است که زبان مادریش عربی بود. اما نگارنده آن را در نوجوانی به لهجهء قندهاری از ادیب و سخنوری بزرگ در هرات شنید که یادی هرچند مختصر از او در این سطورخواهــد آمد. در وزارت مطبوعات و شاید در وزارت معارف نیز چندین سال پیش اداره یا دیپارتمنتی بود به نام "ادارهء سمعی و بصری ". راستی موجب رضای خداست که من در آغاز به ژرفای معنای "سمعی و بصری" و این که چه وظایفی دارد، آگاه نبودم. وقتی ادارهء سمعی و بصری می گفتند در نظر من چند تا چراغ و نورافکن با سه پایه های بلند و یک دستگاه تقویت صدا و با چند بلندگو (لودسپیکر) و یک پردهء لوله پیچ (پرده برای نمایش فیلمهای تربیوی) مجسم می شد که عده ای آن ها را از جایی به جایی انتقال می دادند تا برنامه یی را برای آموزش و یا اطّلاع رسانی تهیه و تقدیم کنند. چنین تصور می کردم که برنامه های سمعی و بصری بدون این سه پایه ها و امپلی فایر و نور افکن ها اصلاً معنا و مفهومی ندارد. بعداً که روزنامه نگاری خواندیم و با انواع رسانه های گروهی آشنا شدیم به این حقیقت پی بردیم که بسیاری از این رسانه ها، بخصوص انواع سمعی و بصری را، ما از روزگار قدیم در شهر زادگاه خویش، هرات، داشته ایم؛ چون در این نوشته سخن از مردی روحانی است از دیگر انواع رسانه های سمعی وبصری یادی نمی کنیم و یکراست (مستقیماً) به "وعظ و منبر" می پردازیم. با مراجعه به تاریخ هرات درمی یابیم که مسجد جامع بزرگ هرات جایگاه بسیاری از رخدادهای تاریخی و گاهی جای آغاز بسیاری از رخدادهای مهم است و می بینیم که بسیاری از این رخدادها از طریق خطیبان و واعظان، بیشتر در روز آدینه به گوش مردم می رسیده است. افزون بر مسجد جامع بزرگ هرات مساجد دیگری نیز گاه به گاه محل سخنرانی و وعظ و خطابه بوده است؛ مانند مسجد جامع پایحصار، مسجد خرقهء شریف، مسجد عیدگاه و جزآن. از هنگامی که روضه خوانی رواج بیشتری یافت، افزون بر مساجد، تکیه خانه ها نیز محل وعظ، ارشاد و جایگاه رشد فرهنگی گردید. هرگاه در این تکایا خطیبی بزرگ پیدا می شد، مجالس سخنرانی رونق بیشتری می یافت و شمار شنوندگان و حاضران فزونی می گرفت. بسیاری بر این باورند، و این باوری معتبر نیز هست، که اصطلاح "روضه خوانی" در هرات رواج یافت. روضه خوانی به فرقه یی خاص تعلق نداشت بلکه همه در مجلس روضه خوانی شرکت می ورزیدند. روضه خوانی در اصل یعنی مجلس یا مراسم گرد آمدن برای خواندن کتاب روضة الشّهداء ، تالیف نویسنده و دانشمند بزرگ عهد تیموری هرات مولانا حسین واعظ کاشفی. در هرات، روزهایی که ما کودک و نوجوان بودیم ، چند تکیهء معروف بود؛ از همه نامی تر "تکیهء میرزا خان" بود که در" کوچهء زال خان " قرار داشت. در روزهای مهم مانند روز عاشورا والی یا نمایندهء او به استماع روضه حاضر می شدند. گاهی سخنرانان معتبر باعث رونق گرفتن تکیه های دیگری نیز می شدند از آن جمله "تکیهء بیرجندیها" و "تکیهء هادی". تکیهء هادی هم به دلیل داشتن مدیر لایق و هم به سبب حضور خطیب و سخنوری بزرگ از شهرت خاصی بر خوردار بود. ما در نزدیکی مسجد جامع بزرگ هرات نشیمن داشتیم و به تکیهء هادی نزدیک بودیم. تازه دروازهء شعر و ادب و تاریخ به روی ما باز شده بود، اما هنوز به جز کتایهایی که در کتابخانهء مختصر خود ما و یکی دوتن از بزرگان خانواده بود، به کتاب و مواد خواندنی دسترسی نداشتیم. هنوز با استاد فکری َآشنا نشده بودم و هنوز از کتابخانهء عامّه کتاب به امانت نمی توانستم گرفت. مطالعهء من به مجلات ایرانی و رادیو بسنده می شد. خواندن کتابهایی هم که داشتیم درخور سن و سال ما نبود. کتابهای شعر بچه ها را "چشم سفید" می ساخت و برخی کتابهای دیگر می گفتند آدم را گمراه می کند. پس از خدا می خواستیم که اگر چیزی خواندنی نیست امکانی پیدا شود که چیزی بشنویم. در مکتب ابتدایی و ثانوی معلمان خوبی داشتیم خدا آنانی را که درگذشته اند بیامرزد و ماندگان را تندرست بدارد. معلمی داشتیم به نام قاری سید احمد خان که برای تشویق به شکیبایی و بردباری در برابر سختیها همیشه این بیت عربی را می خواند و خوب هم برای ما ترجمه می کرد: اذااشتدّت بک البلوی ففکر فی الم نشرح فعسرِ بین یســــــــرین اذا فکرته فافرح به گمان اغلب این نخستین بیت از اشعار عربی بود که با ترجمهء فارسی آن یاد گرفتم. روح معلم ما قاری سید احمد خان شاد باد. البته اشعار عربی دیوان حافظ را خوانده بودیم، اما به آن دقت کسی شعر را برای ما ترجمه نکرده بود. خلاصه تشنهء خواندن و شنیدن شعر و ادب بودیم که شنیدیم " شیخ طاهر قندهاری در تکیهء هادی منبر می رود" همسالان ما که پیشتر مجالس وعظ او را شنیده و چیزهایی را از بر کرده بودند به ما خواندند و ما را تشنهء شنیدن سخنان او ساختند. اما نخست از تکیهء هادی و مدیر (یا تکیه دار) آن بخوانیم: از بازار خوش که وارد کوچهء "چوب فروشی" می شدیم جند دقیقه تا تکیهء هادی راه بود. تکیه خانهء بزرگی بود که مرحوم شیخ غلام حسین قاری با خانواده اش در همان خانه نشیمن داشت. نمی دانم که آیا "هادی" نام یکی از نیاکان آن مرحوم بود یا نام کسی دیگری بود که آن خانهء و تکیه به نام او بود.شیخ غلام حسین در کار تدویر جلسات قرائت قرآن شریف و مجالس وعظ و سخنرانی بسیار زحمت می کشید. من چند ماه رمضان برای قرائت و مقابلهء قرآن مجید به آنجا می رفتم. بسیاری از کودکان، نوجوانان، جوانان و بزرگسالان محلّهء ما نیز به "مقابلهء قرآن شریف" می آمدند، چندان که گرداگرد شبستان بزرگ پر می شد. قرآنهای نو با لفافه های خوشبوی که از مخمل و دیگر پارچه های فاخر ساخته شده و با گلاب خوشبو شده بود بر رحلهای چوبی زیبا در برابر همه قرار داشت و مجلس را شکوه خاصی می بخشید. برخی از مقابله کنندگان هم صدای خوشی داشتند و نوبت که به آنان می رسید، با صدای خوش و قرائت صحیح خویش باعث تشویق دیگران می شدند. مرحوم شیخ اشتباهات کسانی را که قرائت شان صحیح نبود تصحیح می کرد. در نتیجه همین جلسات افزون بر فوائد معنوی و اخلاقی در آموزش قرائت قرآن و آشنا شدن به خواندن متن عربی بسیار مؤثـّر بود. مرحوم شیخ غلام حسین قاری، در تنظیم امور تکیه، تقدیم چای، شیرینی و شربت، و اطعام در روزهای جمعه و ایام مخصوص بسیار زحمت می کشید. در زمستان هم یکی دو بار هلیم ( یا چنانکه برخی می نویسند، حلیم) بسیار خوشمزه با قیمهء شیرین داده می شد. ساختمان تکیه عمدةً دو طبقه بود و در وسط سرا (= حویلی، حیاط) حوضی بود که از آب چاه پر می شد و دیدن ماهیان رنگارنگ در زیر امواجی که با ریزش آب فوّاره مکرر می شد بسیار زیبا و دیدنی بود. مرحوم شیخ با آنکه جوانی را پشت سر نهاده بود بسیار پُرکار بود و همان حوض را غالباً خودش با کشیدن آب با چرخ از چاه پر می کرد و در جریان مجالس همیشه می کوشید فوّاره را روان و بلند نگهدارد. بر دیوار شرقی نقش گچ کاری یا فرسکو ی گل و بتّه و یک ساعت بزرگ دیواری به رنگ لاجوردی و سفید جلوه گر بود. در مجالس شادمانی مثلاً میلادالنـّبی تکیه را چراغان می کرد و آذین می بست و ابتکارات دیگری هم داشت. از جمله دو خوشخوان معروف به "مرغزیها" را دعوت می کرد که با صدا و لحن دلنشینی مولودی می خواندند. هرچند از اصل موضوع دور ماندیم، خواستم که یادی هم از مرحوم شیخ غلام حسین قاری و زحمات او شده باشد. و اما برویم بر سر مطلب که سخن در مورد خطیب و سخنور شهیر ولی وارسته شادروان شیخ محمد طاهر خطیب و ادیب قندهاری است. من با شنیدن نخستین سخنرانی مرحوم شیخ طاهر قندهاری شیفتهء او شدم. جامه اش سراپا سفید بود. بار اول با دیدن شیخ به این اندیشه افتادم که چرا ایشان در مسجد جامع شریف سخنرانی نمی کند که برای شمار بیشتری از شنوندگان جای هست و در نگاه ما لباس شیخ هم به لباس خطیب مسجد جامع شریف شباهت بیشتری داشت . سیمای شیخ اندکی تیره تر از گندمی بود و ریشی کوتاه و کم پشت داشت. یک چشمش گل داشت که گویا در کودکی گرفتار بیماری آبله شده و چشمش آسیب دیده بود. شیخ سخنرانی را با خطبهء حمد و نعت آغاز می کرد و با آنکه بیشتر حاضران عربی نمی دانستند، چنان کلمات آهنگدار و خوشایند را برمی گزید که همه را خوش می آمد. سپس مثنوی یا قصیده یی از یکی از شاعران متقدّم می خواند که همین قسمت برای ما حکم کیمیا را داشت. هم شعر را بسیار با آهنگ و لحن خوش می خواند و هم لهجهء قندهاریش شیرینی خاصی به شعر می بخشید. مثنوی شیخ بهایی که در بالا آمده است یکی از اشعاریست که بار اول من از مرحوم شیخ طاهر شنیدم. با آنکه چند بیت آن عربیست، طرز خواندن شیخ مرا واداشت که حتـّی ابیات عربی را هم که نمیدانستم چه معنی دارد از بر کنم. شعر را که می خواند گفتی تمثیل می کرد و آنچه در شعر آمده بود با خواندن شیخ پیش چشم شنونده مجسم می شد. یک روز شیخ قصیده یی از خاقانی خواند و چه زیبا و دلنشین خواند که تا همین دم آهنگ جانبخش صدای او با کلمات قصیدهء خاقانی پس از دهها سال در گوشم طنین انداز است: هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هـــــــان ایوان مدائــــن را، آیــــــــینـــهء عبــــرت دان یک ره ز ره دجــــــله منزل به مـــــــدائن کــــن وز دیده دویم دجله بر خاک مدائـــــــــــن ران از اسپ پیاده شو بر نطع زمین رخ نــــــــــــه پیش پی پیلش بین شــــــــــهمات شده نــعمان .... مست است زمین زیراک خوردست به جای می در کاس سر هرمز خون دل نوشــــــــروان این قصیده را که شنیدم، فردای آن روز به کتابخانهء معارف که در طبقهء دوم لیسهء (دبیرستان) سلطان غیاث الدین غوری قرار داشت و ما در آن لیسه درس می خواندیم رفتم و سراغ دیوان خاقانی را از مدیر کتابخانه، آقای عزیزالله خان اخوان، گرفتم . ایشان دیوان خاقانی را که جدیداً در ایران چاپ شده بود، به من داد و من چندین روز به خواندن دیوان سرگرم شدم هرچند که دریافت معانی شعر خاقانی برای من و امثال من آسان نبود. اما همین برای ما فتح بابی بود در دنیای شعر کهن فارسی دری. در یک سخنرانی دیگرشیخ مرحوم این دوبیت را خواند: دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقّع خود را ز عملهای نکوهیده بری دار حاجت به کلاه ترکی داشتنت نیست درویش صفت باش و کلاه تتری دار شیخ چنان دلنشین و مطنطن این دو بیت را خواند و چنان زیبا و ( به گفتار تاجیکان) فهما ترجمه و شرح نمود که این دو بیت در آن ایام در اندیشهء من از زیباترین اشعار دری جلوه گر شد، اما هرچه آن را در کتب موجود جست و جو کردم نیافتم. روزی فرصتی میسر شد و از شیخ پرسیدم که " دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقع ..." در کدام کتاب است؟ شیخ فرمود : در نامهء دانشوران. شب در خانه به یکی از بزرگان خانواده ( برآنم که در باب این مرد، میرکاظم شاه طبیبی، که از طبیبان و روشنفکران هرات بود و بر من حق تربیت دارد نیز مقاله یی بنویسم) که از بنی اعمام مادرم بود گفتم که نامهء دانشوران را از کجا پیدا کنم؟ گفت: خود ما داریم. وقتی ایشان کتاب را آورد، دیدم که در چند مجلد است و بزرگ یعنی در قطع رحلی نیز هست. آن کتابها را خواندم ولی گویا از اشعار، همان دوبیت را به آن زیبایی در خود گنجانیده بود و بس. کتاب تألیف گروهی از دانشوران دورهء ناصری و مجموعه یی در علوم و فنون گوناگون بود. چنان که من به کرّات از خود آن مرحوم شنیدم ، شیخ محمد طاهرقندهاری شاگرد دانشمند بزرگ و معروف خراسان مرحوم عبدالجواد ادیب نیشابوری بود. ادیب نیشابوری از اعاظم علما و ادبای خراسان در اواخر سدهء 13 و اوائل سدهء 14 هجری قمری بود. مرحوم شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت "من و بدیع الزّمان فروزانفر و حسینعلی راشد با هم نزد مرحوم ادیب نیشابوری درس می خواندیم. راشد درس را نیمه تمام رها کرد و به سخنرانی پرداخت، اما من و فروزانفر درس را نزد ادیب به پایان بردیم". البته نام و شهرت و فضل و مرتبت شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر پدیدار تر از خورشید است و مرحوم راشد هم سالیان متمادی از رادیو ایران سخنرانی می کرد و سخنرانیهایش در چند جلد انتشار یافت و مجلداتی از آن به هرات رسید که این بنده به مطالعهء آنها توفیق یافت. از یکی از اقوام شیخ در ایران شنیدم که شیخ محمد طاهر از دودمان شیخ بهایی عاملی بود. همین شخص محترم می گفت که مرحوم شیخ در نوجوانی راه قندهار تا مشهد را پیاده پیمود تا به خدمت استاد رسید. من سالها پیش در یاد داشت یکی از بزرگان که دیدار خویش با مرحوم ادیب نیشابوری را شرح داده بود دیدم که از "یک طلبهء افغانی که نزد ادیب درس می خوانده و خدمت او را هم می کرده" یاد کرده بود مقاله در یک مجلهء ادبی چاپ شده بود و دریغا که آن منبع را یاد داشت نکردم و پس از آن هم هرچه جستم نیافتم. چند سال بعد فرصت بیشتری میسّر شد تا از مجلس مرحوم شیخ و سخنان او بهرهء بیشتری ببریم و آن در محضر و دکان خوشنویس فرشته خوی شادروان استاد محمد علی عطار هروی بود، که در مقاله یی به تفصیل از ایشان یاد کردم و وعده داده بودم که در مورد شیخ هم دو باره بنویسم و سپاس خدای را که توانستم به آن وعده وفا کنم. البته چند سال پیش مقاله یی در یاد شیخ در یکی از مجلات ایران ( به گمان اغلب در مجلهء مشکات) نوشته ام و حال نه آن مجله را دارم و نه سواد مقاله را. این است که بایست از سر می نوشتم و نوشتم. به هر حال شیخ، استاد عطار را دوست می داشت. نخست که استاد عطار را با اخلاقی که داشت همه دوست می داشتند و دیگر این که مرحوم شیخ بسیار به خط نستعلیق علاقمند بود و خود نیز به مشق خط نستعلیق می پرداخت. شیخ تقریباً همه روزه در حدود ساعت سه بعد از ظهر یا اندکی پس از آن به سواری گادی (درشکه) به دکان عطار می آمد. درین جا از شخص دیگری یادم آمد که دریغم می آید از او یاد نکنم که یاد از مردی نیکوکار و خوش نیت و هم یاد فرهنگدوستی فطری مردمان شهرزادگاه من است. در مقاله یی که در مورد استاد عطار هروی نوشتم شرح دادم که دکان عطاریشان در بازار قندهار شهر هرات بود. در همین بازار یک قالیچه فروش سیار بود که ملا ظفر نام داشت. هر روز پیش از آمدن شیخ، ملا ظفر یک قالیچهء نو می آورد و در آستانهء دکان، همانجا که شیخ معمولاً می نشست، می گسترد. آفتاب زرد که شیخ به خانه باز می گشت ملا ظفر می آمد و قالیچه را جمع می کرد و فردا قالیچهء نوی دیگر می آورد و می گسترد. روز نو قالیچهء نو..! با آمدن شیخ چای سبز زعفرانی و کاغذ و قلم و دوات پیش روی شیخ نهاده می شد. و شیخ به مشق خط نستعلیق می پرداخت. بسیاری از روزها شیخ این بیت را موضوع مشق خویش قرار می داد: ای قلمت غالیهء مشکناب ریخته بر حاشیهء آفتاب و مشکناب را هم همانگونه بهم پیوسته می نگاشت که زیبا تر می آمد. گاهی هم این بیت را می نوشت: فقیهی کهن جامـــــــه ء تنگدســــت در ایوان قاضی به صف بر نشست ضمن مشق که چند بار آن را به استاد عطار نشان می داد و استاد هم تحسین می نمود، سخن از خط و نسخه های کهن می شد و از کتاب و قطعه و قلم و قرطاس و مرکب و امثال آن. استاد فکری سلجوقی هم شیخ را دوست می داشت و غالباً به دکان دوست دیرین و شیرین خویش، استاد عطار، می آمد و با شیخ نیز به تبادل فکر در مورد خط و خطاطان و نسخ خطی می پرداخت. شیخ محمد طاهر قندهاری مردی به تمام معنی وارسته بود از مال دنیا قطعات نستعلیق را بسیار دوست می داشت و زیبا ترین آنها را که به خط استادان بزرگ نستعلیق نویس بود گرد آورده بود. آنها را پیوسته تماشا می کرد و از دیدن شان سخت شادمان می شد. قلم را نیز سخت دوست می داشت ومجموعه یی از بهترین قلمها گرد آورده بود. هر بار که با شادروان استاد عطار به خدمت شیخ می رفتیم، یکی دو تا قلم را از میان مجموعه می چید و به من مرحمت می فرمود. علت توجه مرحمت آمیز او به این بنده آن بود که استاد جوانانی را که در مدارس جدید درس می خواندند همیشه با پرسشهایی می آزمود و اگر نمی دانستند پرخاش می نمود و می گفت تو چگونه متعلم هستی که جواب این سؤال ساده را نمی دانی؟ از بنده در همان اوائل دوسؤال کرد: یکی "موصول" بود که ناقس و شکسته بسته جوابی بهم بستم که خوشش نیامد. بار دیگر (زمانی که گاهی شعری از من در روزنامه شهری اتفاق اسلام چاپ می شد ) فرمود این شعر را برایت ترجمه می کنم تو آن را شرح بده که شاعر از بیان آن چه منظوری داشته است. مرحوم شیخ بیت شعر را به عربی خواند که البته نفهمیدم و سپس آن را تقریباً بدینگونه ترجمه کرد: " ساقی! جام مرا از باده چنان پـُر کن که سربازان غرق شوند..." آخ، که چقدر خوشحال شدم. ذوق زدم. معنا را می دانستم، از روی تصادف می دانستم نه که از روی درس مدرسه. داستان از این قرار بود که در خانه در میان ظروف چند کاسه و پیالهء چینی داشتیم که داخل آن به رنگ لاجوردی تصاویری از افراد گوناگون نقاشی شده بود. هنگامی که در آن کاسه ها آش یا شوربا یا چیز دیگری می ریختند آن افرا د دیگر دیده نمی شدند و گفتی غرق شده اند. در پیاله ها نیز با صرف قیماق چای یا شیر یا چای همان اتفاق می افتاد. من از روی همان مشاهدات مقصود شاعر عرب را شرح دادم. شیخ مرحوم تبسمی نمود که از خورسندیش حکایت داشت. همه بگذشت. من برای درس و ادامهء تحصیل به کابل رفتم و شیخ یکی دو سال بعد درگذشت و در آستانه سلطان میر عبدالواحد شهید بیارمید. مایهء تأسف است که به ظاهر از شیخ اثری نمانده است . ایشان به معدودی از شاگردان درس گفت که معروفترین آنها مرحوم شیخ غلام حسین طالب فراهی بود. شهر اتاوا- 30 عقرب (آبانماه) 1385= 21 نوامبر 2006 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ سه شنبه 30 آبان 1385 ساعت 4:24 قبلازظهر (نظر بدهید)
عشق پیچان شنبه نخستین روز تعطیل است. از کتابخانه برمی گردم. باز هم راه نوی در پیش می گیرم؛ چون به این شهر نو آمده ام و می خواهم به همه کویها و گذرها آشنا شوم. این است که هر روز از راهی می روم. کوچه خلوت است. یکی دو ماشین اینجا و آنجا ایستاده اند. گاهی مسافری می گذرد. گاهی لبخندی و گاه روز خوش گفتنی و گاهی گذشتنی خاموش. از تماشای ساختمانها که شیوهء کهن را در خانه سازی نگهــداشته اند، خوشم می آید. همیشه از چیزهایی که رنگ و بوی گذشته را می دهند، خوشم می آید. اینجا گاهی خانه ها تاریخ هم دارند. سال بنا با آجر بر سر در ساختمان. وقتی می بینم که ساختمانی در 1920 ساخته شده و تا حال برجاست، لذّت می برم. می کوشم یک شخصیت یا رخداد تاریخی را به یاد بیاورم که با آن تاریخ پیوندی و مناسبتی داشته باشد. بدینگونه بهتر می توانم به تخیّـل در جهان تاریخ بپردازم. از گلکاری و چمن سازی اینجا هم خوشم می آید. من این شهر را دوست دارم. کمتر خانه ایست که خاوندش به پرورش گل و گیاه نپردازد. از یک بلست جا هم برای کاشت و پرورش گل و گیاه سود می برند. در زمینی به اندازهء باغچۀ خانۀ قدیمی ما در هرات که ما تنها پتونی (اتلسی) می کاشتیم اینجا ده دوازده گونه گل می کارند. برخی از گلها همانند گلهای شهر زادگاهم هرات است. خیلی چیزهای این شهر همانند هرات است. سرو و ناجویش مرا به یاد نخستین مکتب (دبستان)ــی که در هرات درس خواندیم و صدها درخت ناجو داشت می ا ندازد. غروب این شهر بسیار شبیه غروب هرات است. از هنگامی که آفتاب می پرد تا هنگامی که تاریکی بر روز چیره می شود بیش از یک ساعت را در بر می گیرد. همانگونه که خورشید در هرات مانند مجمعه یی بزرگ مسین بر مغرب هریرود می نشست اینجا هم به همان بزرگی و با همان شکوه بر مغرب رود شهر می نشیند. برخی از گلها و درختان هم برای من نو اند که تا کنون ندیده ام. برخی گلها به گلهای وحشی شباهت دارند. گلهای خودرو. گل وحشی سفیده، باشــــه، باشــــه... اما اینجا دیگر خودرو نیستند. پرورش می یابند. تربیت می شوند و نوازش می بینند. برخی از گلها چنان خُـــرد و ریزند که باید آدم خیلی از نزدیک آنها را تماشا کند تا با دقایق زیبایی آنها آشنا شود. همین گلهای ریز نامهای شاعرانه و جالبی هم دارند نامهایی خیلی بزرگتر از خودشان. "فـــراموشـــم مکن!" گل ریز و زیبایی است، با نامی به این بزرگی. در انگلیسی نام این گل ریز سه کلمه است: مرا فراموش مکن! یا گل ریزی از جنس سوسن که آن هم نامی برساخته از سه واژه دارد: لیلی آف د ولی( سوسن میان کوه) اتفاقاَ این هر دو نام بزرگ به این دو گل ریز بسیار خوش آیند می نماید. از برابر هر خانه که می گذرم گلهای تازه تری می بینم: هر دم ازین باغ بری می رسد * تازه تر از تازه تری می رسد بی خبر از اینکه دمی دیگر گلی را خواهم دید که مرا به دنیای پر شور و حال کودکی خواهد برد. خبابان هنوز به نیمه نرسیده است که دیگر می ایستم و یارای اینکه از آنچه می بینم چشم بپوشم و بگذرم، ندارم. آری، گل عشق پیچان را می بینم. گلی که هم در فارسی نامی شاعرانه دارد و هم در انگلیسی. عشق پیچان را به انگلیسی " شکوه بامداد" می نامند. [امروز که چند روز ار نوشتن این یادداشت و گداشتن آن در سایت می گذرد، دوستی مهریان از دیار بدخشان، که این نوشته را خوانده است، به من گفت که در آنجا هم این گل را "گل شام و سحر" می گویند. از توضیح این دوست نازنین کمال تشکر را دارم] راستی هم هنگامی که نام انگلیسی عشق پیچان را دانستم بهتر دریافتم که چرا این گل را اینفدر دوست می دارم. این گل بامدادان ِ بسیاری از سالهای کودکی مرا باشکوه می ساخت. گلی که برگهایش به نشانهء دل می ماند و از گلش طراوت و صفا و روشنی و زییابی می تراود. از کودکی که به گل عشق پیچان می نگریستم، گل آن را پنجره یی می پنداشتم به دنیایی افسانه یی و خیالی و هنگام چاشت که گل می پژمرد و در هم می پیچید، دیگر آن پنجره را بسته می یافتم و از تماشای گل تا بامداد فردا چشم می پوشیدم. گلی که مشتاقانه به گرد هرچه نزدیکش باشد، می پیچد. تنها زیبایی این گل نیست که چنین محبوب من گشته است. آخر این گل دوست داشتنی ِ مادرم است. "در خانهء هرات، در سراچه یی می نشستیم که در طبقهء دوم قرار داشت . دو راه ورودی داشت یکی از داخل سرا (= حویلی، حیاط) که بیست پله زینه بود دیگر از داخل هشتی یا کریاس که همانگونه چند پلّه زینه بود و دری داشت که برای این که باز گردد بالا می شد و به همین خاطر آن را "درانداز" می گفتند یعنی چون در را می انداختند، بسته و هم سطح زمین سراچه می شد سطحی که آن را "تخت بام" می گفتند. در سه سوی این سراچه اتاقهای نشیمن ما بود و به یک سوی که آفتاب برآمد بود، دیوار خانهء یکی از خویشاوندان ما بود. خدا بیامرزد مادرم را که گل را دوست می داشت و گل پرور بود. اما در آنجا نمی شد که گل بکاریم، زیرا در زیر آن سراچه دالان و کریاس قرار داشت و در گوشهء سراچه پنجره یی فولادین نهاده شده بود که روشندان راهرو خانهء همسایه در زیر آن تخت بام بود. خانهء خویشاوند ما درخت توتی گشن بیخ و بسیار شاخ داشت که بالا آمده بود و یک شاخهء ان از دیوار سراچه به این سو گذشته بود و ما را هم اندکی از سایه و دانه یی چند از توت بهره می بخشید. و چون درخت توت مأمن گنجشکان و دیگر پرندگان بود هم مرا از تنهایی بدر می آورد و از جیک جیک انفرادی و نیز ترانه سرایی گروهی بامداد و نزدیک غروب، که می گفتند " چغوکها عروسی دارند" بهره مند می ساخت. گنجشک را در گفتار هرات چغوک گویند. در پای دیوار و درست زیر آن شاخه، مادرم صندوقی بزرگ نهاده و آن را از خاک انباشته بود و در آن گل می کاشت که بخش مهم آن به گل عشق پیچان اختصاص می یافت. از داخل صندوق رشته هایی تا کمر دیوار کشیده شده بود که نهالهای عشق پیچان بر گرد آن رشته ها می پیچید و با لا می رفت و نزدیک می شد که بر شاخ بیاویزد. سالها بعد، هنگامی که قصیده یی از ملک الشعراء بهار را که با این مصراع آغاز می شد: ضیمرانی در بن بید معلّق جا گرفت ... خواندم با آنکه اشعار بهار برای فهم من مستلزم اندیشه و دقت بسیار بود، معنای آن قصیده را بدون تأمّل دریافتم که آن را با مشاهدهء عشق پیچان در کودکی آزموده بودم. عشق پیچان را از کاشتن بذر تا سبز شدن و رشد نمودن و به گل نشستن و پژمردن و بذر دادن و زرد شدن و خشکیدن بارها با دقت کودکانه مطالعه کردم. دیگر به خوبی به یادم مانده بود که چون تخم را می کاریم و سبز می شود. نخست به صورت دو برگ از زمین بر می جهد یا به اصطلاح هرات " تیج می زند" . ساعتها هر بار که به برگها خیره می شدم می اندیشیدم که چه زیبا برگهای عشق پیچان همانند "نار" در اشکال ورق است که ما پَــر می گفتیم و برخی با آنها که 52 برگ بود ( اگر درست یادم باشد) پربازی می کردند و می گفتند گناه دارد. هر گل عشق پیچان گفتی پنجره یی بود به دنیای صفا و روشنایی و پاکی. دلم می خواست قطره می شدم و در دل یکی از آن گلها می چکیدم و به آن دنیای صفا و طراوت سفر می کردم. " بانویی میانسال از دور می آید. نزدیک نیمروز است. من مدّتیست در برابر آن خانه به تماشای عشق پیچان ایستاده ام و به دنیای کودکی رفته ام. هوا گرم شده است خورشید آزارم می دهد. باید بروم. روان می شوم. پیراهنی نازک پوشیده ام که لغزان است و کراواتم به هرسوی کج می شود. بانوی کهنسال نگاهی می کند. من بیشتر کجی کراواتم را احساس می کنم. به سوی آیینهء ماشینی که ایستاده است خم می شوم و کراواتم را مرتّب می کنم. خانم باز هم نگاهی به سویم می اندازد و دستها را به هم می کوبد. سگهای خانه های نزدیک پارس می کنند. من و خانم از هم دور می شویم. هر دو خورسندیم. خانم به تصور اینکه کاری در جهت حفظ دارایی همشهریان کرده است و من خورسند از اینکه یک چیز دیگر یافته ام که این شهر را به من و زادگاهم نزدیک تر ساخته است. عشق پیچان یا شکوه بامداد. اتاوا، 4 نوامبر 2006/13 عقرب (آبان) 1385 آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ يكشنبه 14 آبان 1385 ساعت 4:22 قبلازظهر (نظر بدهید)
با استاد محیط طباطبایی در بامیان جای خالی بوداهای بامیان هرکس را به اندیشه یی فرومی برد. شاید من هم با بسیاری از آن اندیشه های اندوهبار انباز باشم؛ اما من خود اندیشه یی مخصوص به خود در این سخن دارم. یاد روزهایی شیرین که در دامن ان کوهپایه ها با استادی بزرگ سر شد و داستان آن روزها را در اینجا می خوانید. سالها پیش که کودکی دانش آمور بودم، روزهای پنجشنبه، هنگامی که ساعت 2 بعد از ظهر صدای استاد را در هرات از رادیو می شنیدم، هرگز باور نداشتم که روزی او را ببینم، یا با او همنشین و همسفر و همسخن گردم؛ یا این که استاد در نود و چند سالگی برای من به دست لرزان و پُـر مِـهر خویش چای بیاورد. همین که هر هفته صدایش را می شنیدم و چیزهای نو می آموختم خود نعمتی بزرگ بود و من این نعمت را گرامی می شمردم. با آنکه مانده از مکتب (دبیرستان) می آمدم، و می بایست اندکی بعد به کار بروم، آن اتفاق را که همان دقایق همزمان با سخنرانی استاد بود، دولتی خوش می دانستم. سخن از برنامهء مرزهای دانش است و گفتار شیرین و پرمغز استاد شادروان محیط طباطبایی. شبها برای شنیدن رادیو وقت کافی داشتم اما برنامه هایی را که من دوست می داشتم غالباً روزها پخش می شد. برنامه های دوست داشتنی ِ شبانه یکی مشاعره بود و دیگری مسابقهء بیست سؤالی. البته بیست سؤالی را برای خاطر دیگران گوش می دادم، اما مشاعره را بسیار دوست می داشتم و می کوشیدم هیچ برنامه یی را از دست ندهم؛ شادروان مهدی سهیلی برای برنامهء مشاعره اجراکنندهء بسیار خوبی بود. هم شاعر بود و هم شعر را خوب می خواند و خوب می شناخت. اشعاری را که شرکت کنندگان درست نمی خواندند تصحیح می نمود و تبصره ها ی خوبی بر اشعار داشت که بر اطلاعات ادبی شنونده می افزود. برنامه های نواب صفا ار جمله کاروانی از شعر و موسیقی را نیز خوش می داشتم. اما مرزهای دانش چیز دیگری بود. برای من آن برنامه یک کلاس پیشرفتهء ادبیات و تاریخ و فرهنگ بود. استاد محیط که سخن می گفت در ذهن من در آن روزها چنان بود که شاهنشاهی مقتدر در قلمروش فرمان براند و فرمانش بی چون و چرا روان باشد. او هم فرمانروای قلمرو ادب و تاریخ و فرهنگ بود؛ با قدرت سخن می گفت که به آنچه می گفت دانا بود و بر آن تسلط داشت. نام هم نام سنگین و پر صلابتی بود: مـــرزهـــــــای دانــــــش!! در مطبوعات و مجله های اختصاصی نیز گاهی از ایشان مطالبی انتشار می یافت که از آن به حدی که دانش ما اجازه می داد بهره مند می شدیم. آن روزها گذشت. برای ادامهء تحصیل به کابل و برای کار به ولایات شمال کشور و باز برای تحصیل به هند رفتیم. از هند که باز گشتم سال 1356 خورشیدی بود و من عضو انجمن تاریخ افغانستان بودم. روزی رئیس نشرات وقت مرا به دفتر خود فرا خواند و گفت که استاد محمد محیط طباطبایی دانشمند ایرانی می آید و از وزارت اطلاعات و کلتور تقاضا کرده اند که دو نفر که یکی از آنها آصف فکرت باشد چند روزی که استاد در کابل است همصحبت ایشان باشد. آن شخص اول که فعلاً شغلی ندارد و باید مستقیماً از خودش بخواهند. تو اگر مخالفتی نداری که تو را معرفی کنیم. البته که من نه تنها راضی بلکه مشتاق بودم که در خدمت استادی که دوستش می داشتم و دانشش بر ذهن و ضمیرم مسلط بود، باشم. استاد به کابل رسید. برنامه یی برای دیدن جاهای دیدنی تهیه شد. به پغمان و کاریزمیر و استالف رفتیم و از زیباییهای خداداد طبیعت حظّی تمام حاصل شد. کسانی که شادروان استاد محیط طباطبایی را خوب بشناسند درخواهند یافت که با ایشان در زیباترین جاهای کابل نشستن؛ طبیعت زیبا را نظاره کردن و گوش جان از ته دل به سخنان شیرین و روان پرور و آموزندۀ او سپردن چه معنی دارد و چه پیمانه لذّت ...! پس از کابل نوبت به غزنی رسید. غــــزنه، پایتخت شعر دری، مرکز فرهنگ و تمدن باشکوه دورۀ درخشان شاهنشاهی غزنوی شهر عنصری و فرخی و منوچهری و جای سرودن شاهنامه و نوشتن تاریخ بیهقی. در غزنی استاد را چهار تن همراهی می کردیم. دریغا که نام راننده یی که زحمت بردن ما را به غزنی متحمل شد به یادم نیست. جز او دکتر روان فرهادی بود و استاد شادروان دکترحسین خدیوجم و این بنده. خدیو جم ادیب، دانشمند و مترجم نامور خراسانی در آن ایام وابستهء فرهنگی سفارت ایران بود. چه شیرین بود پابه پای استاد محیط به روضه و تربت سلطان محمود و باغ فیروزی رفتن و سخنان پر مغز استاد را به مناسبت دیدار هر موضع شنیدن! مزار سنایی و دیگر اکابر و اولیا را در خدمت استاد زیارت کردیم. من که بارها به غزنی رفته بودم چون با استاد محیط به غزنی رفتم چنان بود که پایتخت غزنویان را همان هنگام کشف کرده باشم. اما قصه به همینجا تمام نمی شد چون استاد محیط هوای بامیان داشت. ولایتی که راهی دشوارگذار داشت و رفتن از راه زمین برای استاد محیط با حالت مزاجی و کسالتی که داشت مناسب نبود. در آن زمان طیاره ها ( هواپیما ) های کوچکی هم در کابل داشتیم که برای پروازهای داخلی از آنها استفاده می کردیم. فکر می کنم آن طیاره "توین آتر" نام داشت. یکی از همان طیاره ها به احترام استاد موظف شد کی به با میان برود. در بامیان که دیدنیهای بسیاری برای همه داشت در آن سال برای ما دو نعمت دیگر هم بود. یکی این که والی (استاندار) بامیان مردی ادیب و با سواد و از ارباب فرهنگ بود که غلام نقشبند خان دشتی نام داشت و دیگر که رئیس توریزم و جهانگردی بامیان هم که خورد و خواب ما در اختیار او بود شاعر و ادیبی جوان و دانشور به نام حسن قسیم بود که هرجا هست خدا یارش باد. طیارۀ ما کمتر ازبیست مسافر گنجایش داشت و بسیار سبکبار بود. چون از زمین برخاست طیاره مانند ترازویی که کفه اش به یکسو متمایل گردد، به جانبی که استاد نشسته بود متمایل شد و چوکی (صندلی) استاد هم صدا کرد (البته همانگونه که استاد محیط وزن سنگین علمی داشت به تن خویش نیز تنومند بود ). استاد اندکی نگران شد و گفت : یا باب الحوائج! خدیو جم برای آرامش خاطر استاد خاطرنشان نمود که "جناب استاد این طیارهء خوبی است و بسیار آرام و آسوده مسافر را به مقصد می رساند. و چنان شد. از کوههای پربرف مرکزی افغانستان گذشتیم و به شهر بامیان فرود آمدیم. از کابل به والی بامیان خبر داده شده بود که استاد محیط چه ساعتی به بامیان می رسد. آن مرد ادبدوست و با فرهنگ به تن خویش با چند تن از معاریف بامیان به پیشواز آمدند. نوشتم که آقای قسیم رئیس جهانگردی بود. ایشان در آن دو سه روز که در بامیان بودیم از هیچ گونه مهربانی دریغ نکرد. با آن که فرزندی شیری داشت ( که اگر درست به یادم مانده باشد نامش آرش بود) همسر محترمهء آقای قسیم خود باری غذای خوشمزه یی برای استاد و همراهان پخت. در بامیان برای استاد و همراهان خوش گذشت. هتل و متل بامیان همه گونه وسایل آرامش و آسایش را داشت با مدیری دانشور و بافرهنگ که وصفش را نوشتم همه چیز به کمال بود. استاد می خواست در بامیان راه برود. با آن که پیاده رفتن و قدم زدن برای ایشان بی زحمت نبود بارها در کوچه ها و گذرها به قدم زدن و تماشای مردم و گپ زدن با مردم پرداخت و نمایان بود که از این کار لذّت می برد. به دیدار بتهای بامیان رفتیم و منظرهء ایستادن استاد محیط و به عصای خویش تکیه دادن و مدت ها بر قد و قامت پیکره های بودا خیره شدن و تبصره (یادداشتها)ی تاریخی را خطاب به آن پیکره ها گفتن و تبسمی طنزآمیز برچهرهء استاد نقش بستن، هنوز پس از گذشت سالها به تمام و کمال پیش نظرم جلوه گر است. افزون بر پیکره های بودا دیدنیهای دیگری نیز در آنجا بود که سنجش و ارزیابی آنها کار آسانی نبود. از آن جمله سمجها یا خانه گکهایی در داخل مغاره ها در همان نزدیکی بود و بر دیوارهای آنها تصاویر و نقشهای بی همتایی جلوه گری می کرد. دریغ و هزار دریغ اگر آن نقشها هم مانند پیکره های بودا از میان رفته باشد. استاد محیط از دیدن این آثار به وجد می آمد و در هر مورد سخنی بر زبان می آورد. یک روز هم با استاد به بند امیر رفتیم. آبدانی بزرگ و طبیعی در میان کوهها که از دور به برکه یی لاجوردین همانند بود و ساعاتی با ماشین از مرکز شهر بامیان فاصله داشت و ما با ماشین پژو ی ادارهء جهانگردی به آنجا رفتیم.در آنجا ده ها رستوران بود و ما هنگام چاشت (وقت نهار) به آنجا رسیدیم. رستورانها در حاشیه یا پایین برکه قرار داشتند و از هر کرانهء آن برکهء لاجوردی که گفتم آبشارکی روان بود و با نوای آرامش بخشی سرازیر می شد. باید چیزی می خوردیم. به مهمانخانهء پاکیزه یی که ایوان و دیواره های کاهگلی داشت، وارد شدیم. استاد را از صفای مهمانخانه و مهمانخانه دار خوش آمد. خدیو جم پرسید استاد چه نوش جان می فرمایید؟ استاد رو به مهمانخانه دار نمود و گفت: برادر! هرچه داری بیاور. پلو آورد با چند سیخ کباب؛ هردو خوشنما و خوشبوی. استاد نوش جان کرد و خلاف سابق همچنان به خوردن ادامه داد. خدیو جم نگران شد که مبادا استاد را از غذا آسیبی برسد . فکر می کنم سرانجام سخنی ناتمام برزبان آورد که نوعی احتیاط را نشان می داد. به یاد دارم که استاد محیط گفت: ازین غذا و ازین حال و هوا خوشم آمده بگذار بخورم هرچه باداباد. استاد همه جا را عصا زنان مشاهده کرد و نماز دیگر باز گشتیم. در راه به گروهی از کودکان بامیانی برخوردیم. استاد از راننده خواست لحظه یی توقف کند. کودکان را نزد خود خواند و از آنان خواست چیزی بخوانند و گفت: اگر دوبیتی (که ما چاربیتی می گفتیم) یاد دارید برای من بخوانید. کودکان دوبیتی خوانند و استاد محیط را رقـّتی دست داد و به گریه افتاد و اشک برگونه هایش سرازیر شد. بخششی به کودکان داد و باز گشتیم. آقای دشتی چند بار آمد و ما را به جاهای دیدنی بامیان از جمله درّهء آجر برد، اما با همه زیباییهای آن جایها استاد را دیدن مردم و شنیدن گپ های آنان بیشتر خوش می داشت (تصور می کنم آن سخنان را در ذهن خویش با متون کهن فارسی دری مقایسه می کرد . در غزنی هم همین کار را می کرد). استاد هنگام خداحافظی در میدان هوایی (فرودگاه) کابل یک جلد واژه نامک ، نألیف دکتر عبدالحسین نوشین با کلمات محبت آمیزی که بر پشت آن نوشته بود به من بخشید که بسیار از آن سود بردم و برکت یافتم. بازهم روزگار گذشت. ده سال بعد. من مقیم ایران شدم و روزی در سفر به تهران با خدیو جم قرار گذاشتیم که خدمت استاد برویم. من نتوانستم در موقع مقرر بروم و خدا بیامرزد دکتر خدیو جم را بسیار ناراحت و آزرده شد و گفت که استاد محیط در انتظارت بود. آن سال هم گذشت. خدیو جم به مشهد آمد و درگذشت و دوسه سال دیگر هم گذشت. من مقیم تهران شدم، که در دائرة المعارف بزرگ اسلامی مدیر بخش گزینش عناوین، مؤلف و عضو هیأت علمی بودم. باز دوستی گفت استاد محیط می خواستند تو را ببینند. با تلفن قرار گذشتیم و روزی به دیدار استاد در شهر قدیم تهران، اگر درست به یادم باشد، در خیابان ژاله رفتم. وای که چقدر مورد محبت استاد قرار گرفتم. آغوش گشود و مرا بوسید و بویید. بوسیدمش و تعظیمش نمودم و نشستم. چند تن از دوستان و ارادتمندان بودند که هر یک خود پیاله (فنجانــ)ی چای به خود می ریختند و می آوردند و می نشستند. یکی از آنها خواستند برای من چای بیاورند ایشان نگذاشت مرا هم نگذاشت که برایم چای بریزم. آمدم و نشستم. لحظه یی بعد صدای بر هم خوردن فنجان و نعلبکی ، بر اثر لرزش دست آن مرد بزرگ، به گوش رسید. همه برخاستند با شتاب تا پیاله را از استاد بگیرند. استاد اشاره کرد و نام مرا گرفت و گفت که دلش می خواهد خودش آن چای را با دست خود پیشم بنهد و چنان کرد و سخنان محبت آمیزی نیز بر زبان آورد. یکی دوسال گذشت. من دوباره مقیم مشهد شده بودم که شنیدم استاد درگذشت. روانش شاد و یادش بخیر. 1نوامبر 2006 – اتاوا آصف فکرت
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ چهارشنبه 10 آبان 1385 ساعت 6:41 بعدازظهر (نظر بدهید)
استادی که مرا به مطبوعات آورد آنچه از دوستان و استادان می نویسم، زندگی نامه نیست. یادهایی است ار یک نسل پیش و از کسانی که بر گردن ما حقی دارند. حق استادی یا حق دوستی. و به این امید می نویسم که چنین مطالبی جوانان را با گوشه هایی از فرهنگ و رفتار انسانهای روزگارجوانی نویسنده آشنا سازد. ************************************************************* سال 1344 خورشیدی بود. سال اول فاکولتهء ادبیات پوهنتون یا چنانکه امروز گویند، دانشگاه کابل را می گذراندیم. یکی از استادان ما استاد صباح الدین کُـشککی* بود که ژورنالیزم ( روزنامه نگاری) درس می داد. من با نام کشککی از کودکی آشنا بودم؛ زیرا در میان کتابهای ما کتابی بود به خط نستعلیق و چاپ سنگی به نام نادر افغان، تالیف برهان الدین کشککی که خط نستعلیق آن را دوست داشتم و عکسهای جالبی داشت که همیشه نگاه می کردم. بعداً دانستم که مرحوم برهان الدین کشککی پدر استاد صباح الدین کشککی بوده است . مرحوم برهان الدین خان کشککی هم روزنامه نگار و نویسندهء ناموری بوده است. استاد صباح الدین کشککی افزون بر تدریس در دانشگاه رئیس رادیو افغانستان نیز بود. شخصی خوش روی، خوش پوش، آرام و خوش سخن بود. سیمایی شبیه هراتیان ما داشت و موی سر را به یک سو شانه می کرد. شعر را دوست می داشت و به یاد ندارم که بار اول چگونه شد که در پایان درس از من خواست شعری بخوانم. من که هزاران بیت شعر زیبا به یاد داشتم و آن را هنری برای خود می شمردم بر خاستم ؛ در برابر شاگردان ایستادم و یکی از اشعاری را که در اندیشهء من زیبا بود خواندم. این دیگر رسم شد که من بیشتر روزها در پایان درس شعر می خواندم و همه را هم خوش می آمد یا کم ار کم نشان نمی دادند که خوششان نیامده است. همین شعر خواندن و شعر گفتن و و نمایاندن ادب دانی آهسته آهسته مرا در فاکولته (دانشکدهء) ادبیات مشهور ساخت. یکی دیگر از استادانی که در همان سال اول به من علاقه مند گردید استاد رحیم الهام بود که به ما زبانشناسی درس می داد. الهام در کنار تدریس در دانشکده، پرودیوسر( تهیه کنندهء) برنامه های ادبی رادیو هم بود. روزی استاد الهام مرا نزد خود خواند و پیشنهاد نمود که چون او به کارهای مطبوعاتی خواهد پرداخت و نخواهد توانست که به کار در رادیو ادامه دهد، من به جای او به کارهای تهیهء برنامه های رادیو بپردازم. این سخن الهام برای من نوجوان که بتوانم بدون مشقت و بی درد سر وارد مطبوعات، و باز سازمانی چون رادیو، شوم یکی از شیرین ترین مطالب یا شاید هم شیرین ترین مطلبی بود که تا آن روز شنیده بودم و به گفتهء شاعر: به این مژده گر جان فشانم رواست! درست به یاد دارم که به استاد الهام گفتم که چگونه خواهم توانست بدون تمرین و بدون تجربه کار او را انجام دهم؟ و او در کمال مهربانی و با تبسم به من گفت که همین سخن را او به استاد بیتاب ملک الشعراء– هنگامی که استاد به او چنین پیشنهادی کرده بود گفته و استاد به او گفته بوده که می تواند بدون تشویش و موفقانه از عهده بر آید و الهام نیز به من گفت که او یقین دارد که من نیز از عهدهء ان کار بر خواهم آمد. به این ترتیب قرار شد با استاد صباح الدین کشککی صحبت کنیم و من از هفتهء آینده به کار در رادیو آغاز کنم. استاد از همان آغاز در کمال محبت مرا پذیرفت و در موتر (ماشین) خود مرا به اداره رساند. البته کابل آن روز به این بزرگی نبود. پوهنتون (دانشگاه) در غرب و رادیو در شرق شهر و تقریباً هر دو در دو انتهای شهر قرار داشتند. کارهایی که من می بایست پیش ببرم به ادارهء هنر و ادبیات مربوط می شد و آقای سراج الدین وهاج مدیر عمومی هنر و ادبیات رادیو بود که بایست با او در چگونگی کار گپ می زدیم. آقای وهاج شخصی بسیار مؤدب، متین، خوش لباس وخوش سخن بود. خطی خوش و در ادبیات اطلاعاتی گسترده داشت. نویسنده و مترجم بود و اگر دزست به یادم باشد، آن روزها از زبان آلمانی ترجمه می کرد. ایشان اکنون در ایالات متحده اقامت دارند همچنان به کار های مطبوعاتی مشغول. بخشی که من در آن کار می کردم ادارهء ادب و فولکلور نام داشت و مدیر آن مرد بسیار مؤدب و با شخصیتی بود به نام آقای محمد صدیق بورا که دوستی ما پایدار ماند – خدایش بیامرزاد لازم به یاد آوری است که رئیس نشرات رادیو، یا در واقع معاون رادیو، نویسندهء معروف و قدیمی آقای غلام حضرت کوشان از شخصیتهای با فرهنگ و اصیل کابل بود که سالیان دراز از نعمت همکاری و همنشینی ایشان بهره مند بودم. سپس آقای عبدالقدیر فهیم و پس از ایشان آقای لطیف جلالی به ریاست نشرات رسیدند. آقای سید یعقوب وثیق نیز مدتی ریاست نشرات رادیو را بر عهده داشت. آقای کشککی برنامه های ادبی و هنری را بسیار دوست می داشت. هم بر اساس مسؤولیت ریاست خویش و هم این که خودش ذوق ادبی داشت و دوستدار شعر و ادب بود. این بود که از همان آغار تا انجام به کارهای من بسیار علاقمند بود و از آن حمایت می نمود. یکی از برنامه های اصلی که من به تهیهء آن آغاز کردم سرود هستی بود. سرود هستی برنامهء شعر و ادب بود و کاری بود که من هم آن را دوست می داشتم و هم ذخیره و معلومات کاقی در آن باره داشتم، زیرا افزون بر این که شعر بسیاری از بر داشتم و مجموعه های متعددی از شاعران نو و کهن گرد آورده بودم، سالهای متمادی، از کودکی تا نوجوانی و تا در هرات بودم به رادیوهای فارسی گوش می دادم و بیشتر به برنامه های ادبی توجه داشتم. چون حافظه ام خوب بود، بسیاری از مطالب به تمام و کمال در ذهنم می ماند. در نتیجه نمونه های خوبی در یادم بود که چگونه می توانستم یک برنامهء شعر و ادب را تهیه کنم. به این ترتیب برنامهء ادبی سرود هستی از همان آغاز موفقانه از رادیو پخش شد و مورد توجه شنوندگان قرار گرفت. چون در آن روزگار رسم بر آن بود که نام تهیه کنندگان در آغاز برنامه ها یاد شود، خیلی زود نام من نزد کسانی که به رادیو گوش می دادند نامی آشنا شد. شاید هنوز کسانی به یاد داشته باشند که در دقایقی پیش از ساعت 9 شام هر دوشنبه برنامهء سرود هستی با صدای شکریه رعد و با این بیت حافظ آغاز می شد: تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزردهء گزند مباد برنامهء دیگر هنر و زندگی بود که به معرفی و نقد تازه های هنری جامعهء آن روز می پرداخت. یکی از خصوصیتهای استاد ما این بود که هیچ وقت به کیفیت کار ما – هرچند که از آن راضی می بود- قانع نمی ماند و همیشه خواهان بهترشدن کار بود. استاد کشککی مرا همیشه نزد خود می خواست و می کوشید به من بفهماند که باید سعی کنم برنامه های پویا و زنده تهیه کنم. می گفت اگر قرار باشد که ما مطالب کتابها را به نطاق بدهیم که بخواند چرا مردم روزنامه و کتاب نخوانند و به رادیو گوش دهند؟ فهم سخنان او برای ما در آن روز که، یا به تقلید از رادیوهای دیگر و یا پیروی از سنت دیرینه، شعر و ادب را بایست بر اوج نگهداریم و سبک نکنیم ، آسان نبود. اما در برنامهء هنر و زندگی، ایشان خود ابتکار را به دست می گرفت و مرا مجبور می ساخت مطالب نو و زنده را به دست آورم و برای نشر آماده سازم؛ مثلاً هرگاه رخداد هنری مهمی در شهر بود مرا نزد خود فرا می خواند و اطلاعات کافی در موضوع می داد و مرا می فرستاد که گزارشی برای برنامهء هنر و زندگی فراهم نمایم. یا هنگامی که در تابستان به هرات می رفتم، ازمن می خواست که وسایل ضبط صوت و دیگر مواد لازم را با خود ببرم و کوشش کنم مصاحبه ها و گزارشهایی را با خود به کابل بیاورم و این کار را می کردم. در همان ایام با بسیاری از هنرمندان در هرات مصاحبه شد که در برنامهء هنر و زندگی از رادیو پخش گردید. گاهی با پیشه وران کابل مصاحبه می کردم و در برنامه می گنجاندم. آقای کشککی یک بخش بسیار مفید به برنامهء هنر و زندگی افزود و آن نقد کتاب بود اما هرگز اجازه نداد که نقد به صورت مقاله در برنامه خوانده شود، بلکه همه وسایل را مهیا می ساخت تا کتابهایی را که نو چاپ می شد به دسترس شخصیتهای علمی و ادبی بسیار مهم می گذاشتم که بخوانند بعد با آنان مصاحبه می کردم ونظرات آنان را به صورت مشروح نشر می کردیم. از طریق همین نقد کتاب بود که با بسیاری از شخسیتهای معتبر و طراز اول علمی و ادبی کشور آشنا شدم و این آشناییها دیر پا ماند. دریغا که بسیاری از این بزرگان پیش از استاد کشککی یا پس از او رخت از این دیار فانی بربستند. برنامه های ادبی و هنری رادیو نطاقان با سواد و خوبی داشت. سرود هستی را معمولاً دو گوینده یکی آقا و دیگری خانم اجرا می کردند. از نخستین گویندگانی که در سرودهستی خدمت می کردند باید از روانشاد مهدی ظفر نطاق برجسته و خوش صدا و شهید رادیو نام ببرم. از خانمها محترمه شکریه رعد سالها افزون بردیگر وظایف رادیو، وظیفهء گویندگی برنامه های ادبی را هم با موفقیت به پیش می برد. خانم رعد سالها وظایف مهم روزنامه نگاری و کار رادیو را در افغانستان و در خارج از جمله رادیوی سراسری هند و برنامه های اردو و دری صدای امریکا موفقانه انجام داده اند و اکنون نیز به همان کار اهتمام دارند. شکریه رعد اکنون در مریلند، ایالات متحده، زندگی می کند. خانم فهیمه حمید نیز از گویندگان خوب سرود هستی بودند اما نمی دانم اکنون در کجا هستند و چه می کنند. آقای کریم روهینا نطاق برجسته و با سابقهء رادیو نیز به صورت منظم برنامهء سرود هستی و هنر و زندگی را اجرا می نمود. ایشان سالهای متمادی مدیر عمومی برنامه های رادیو نیز بودند. که اکنون در کسل آلمان اقامت دارند. در سالهای آخر خدمت من در رادیو خانم فریده انوری هم با صدای خوب و پراحساس شان در سرود هستی گویندگی می نمودند. خانم انوری برنامهء خوب و پر شنوندهء ازهرچمن سمنی را هم اجرا می کردند. ایشان یک ژورنالیست موفق و پرکار هستند که تصور می کنم اکنون در رادیو آزادی کار می کنند. نطاقان دیگری هم در سرود هستی داشتیم. نطاق دانشمند و خوش بیان دکتور اکرم عثمان، که آن روزها در ایران درس دکترا می خواند، و ایامی را که به کابل می آمد، با برنامهء سرود هستی همکاری داشت. ایشان خدمات مهمی در وزارتهای اطلاعات و کلتور و امور خارجه نموده و اکنون تصور می کنم ادارهء انجمن قلم افغانان را در پایتخت سویدن بر عهده دارد. نطاق دانشور و خوش بیان دیگر آقای مسعود خلیلی بود که در آن زمان درس می خواند و گاهی با ما در سرود هستی همکاری داشت. ایشان تا چندی پیش سفیر افغانستان در هند بود. نطاقان دیگری نیز بااین برنامه ها همکاری داشتند که چون چهل سال از آن تاریخ می گذرد از بیان نامهای همه عزیزان ناتوانم. اینان همه به خاطر خدمت و کفایت شان مورد توجه رئیس رادیو، استاد صباح الدین کشککی بودند. رفتار کشککی با من بسیار با محبت و مهربانی بود و این را همه می دانستند. او می دانست کدام روزهای هفته به رادیو می روم. روزهایی که در دانشکده درس داشت پس از درس دنبالم می آمد و مرا با خود به رادیو می برد و گرنه می بایست دو سرویس (بس، اتوبوس) می گرفتم و بیش از یک ساعت وقت را در بر می گرفت تا به رادیو می رسیدم. در راه سخنان شیرین و راهنماییهای ارزنده یی می گفت. گاهی چون به "پل باغ عمومی" و نزدیک هتل کابل می رسیدیم از من می خواست چند دقیقه در موتر(ماشین) بنشینم و او به سلمانی (آرایشگاه)ـی که در آنجا بود می رفت و اصلاح مختصری می نمود. بعداٌ که دوکانهای متصل هتل کابل تخریب شد مدیرآن آرایشگاه، آقای ولی محمد ، به شهر جدید آمد و من تا در کابل بودم به خدمت ایشان می رفتم. ایشان شخصی بسیار مؤدب، با فرهنگ و بسیار مطلع بود سخنان او را بسیار دوست می داشتم از بسیاری از رجال معروف کشور خاطرات شیرین و شنیدنی داشت. شخصیت این مرد محترم و سیمای خوب او همیشه در یاد من زنده است. پس از اتمام دانشگاه من می بایست به دلایلی مدتی در هرات بمانم. اوضاع سیاسی تغییر کرد. آقای کشککی هم رادیو را رها کرد و به تأسیس روزنامهء خصوصی کاروان همت گماشت. مدیرکاروان استاد عبدالحق واله ژورنالیست و ادیب معروف بود. دوست قدیم من آقای نبیل غمین مسکینیارهم درکاروان به کار پرداخت. من هم دلم می خواست در چنان روزنامه یی کار کنم ولی کار در کاروان مستلزم خروج از کار دولتی بود و من تن به این کار ندادم. روزنامهء کاروان مدتی موفقانه منتشر می شد و من در آن سالها به خدمت در روزنامه های ولایات مصروف شدم. نخست در مزار شریف (مرکز ولایت بلخ) ، سپس در میمنه(مرکز ولایت فاریاب) و سر انجام به تأسیس مطبوعات کندز موظف گردیدم. از کار من در کندز شش ماه بیش نگذشته بود که مرحوم موسی شفیق موظف به تشکیل کابینه شد و استاد کشککی وزیر مطبوعات گردید. کشککی مرا به کابل فراخواند. او برنامه های بسیاری داشت که با ترقیات دنیای آن روز متناسب بود. از آن جمله بنیاد روزنامهء اصلاح – انیس که هم زمان در سراسر کشورتوزیع می گردید. و تآسیس سازمان مجلات که رئیس آن آقای سراج الدین وهاج بود که در بالا از ایشان یاد کردم. بنده و آقای عبدالکریم روهینا موظف به کار انتشار هفته نامه یی به زبان معیار تهران شدیم که می بایست ایرانیان را از رخدادهای کشور ما با خبر سازد. نخستین شمارهء هفته نامهء وطن زیرچاپ بود که سردار محمد داود خان دولت و حکومت را برانداخت و پس از آن اوضاع به گونه یی گذشت که گذشت. سالها بعد هنگامی که استاد کشککی در پاکستان اقامت داشت و بنده در ایران بودم نامه یی از ایشان دریافتم که با محبت مرا دعوت کرده بود. دیدار میسر نشد و روزگاری در بی خبری گذشت تا شنیدم که استاد صباح الدین کشککی به دیار باقی شتافت. خدایش بیامرزاد و روانش شاد باد. این بنده که در عالم مطبوعات به موفقیتهایی رسیدم؛ مسؤولیت چند روزنامه و مجله را بر عهده داشتم؛ بیش از سی عنوان کتاب را در افغانستان و ایران تآلیف و ترجمه و تصحیح کردم وصدها مقاله برای دایرةالمعارفها و دیگر نشریه های اختصاصی نگاشتم بخش مهمی ازین موفقیتها را رهین منت اساتید گرانقدری مانند استاد صباح الدین کشککی و چند شخصیت گرامی دیگر هستم که اگر توفیق رفیق گردد، در بارهء هریک مطالبی هرچند مختصر خواهم نگاشت. شهر اتاوا، 30 اکتبر 2006 آصف فکرت ---------------------------------------------------------------------------------- * کشکک ( = کوشکک به معنای کاخ خـُرد یا قصرخرد) از مناطق لغمان در شرق افغانستان.
ارسال شده توسط محمد آصف فكرت در تاريخ دوشنبه 8 آبان 1385 ساعت 1:09 بعدازظهر (نظر بدهید) |
| fekrat.kateban.com -- copyright: 2006 © -- Powered by kateban.com |